November 1, 2005

با اصلانی و جام حسنلو يش در برلين

مدت زيادی است که صفحه ام به روز نشده و حتی فرصت نکرده ام که به کامنت هايم پاسخی بدهم. علت اش سفری بود که به برلين و پاريس برايم پيش آمد. فستيوال فيام های باستان شناسی در برلين موقعيت خوبی بود که برخی از فيلم های مستند درخشان و ماندگار سينمای ايران مثل تپه های مارليک ( ابراهيم گلستان)، جام حسنلو( محمد رضا اصلانی)، تخت جمشيد(فريدون رهنما) و تپه های قيطريه( پرويز کيمياوی) را بر پرده سينما ببينم. پيش از اين هيچکدام از اين فيلم ها را روی پرده بزرگ نديده بودم. اين بار ديدن نسخه هايی تميز با رنگ و نور عالی و صدای شفاف واقعا لذت بخش بود. گزارش های من از اين فستيوال و بخش های متنوع آن را می توانيد روی سايت بی بی سی بخوانيد. همينطور گفتگويم را با باربارا هلوينگ باستان شناس آلمانی و دبير اين فستيوال.

از ايران فقط دو فيلمساز آمده بودند، محمد رضا اصلانی از نسل فيلمسازان گذشته و پژمان مظاهری پور از نسل فيلمسازان جديد با فيلم وارثان کيومرث در باره يافته های باستان شناسی در منطقه آريسمان. يکی استاد من بود در دانشکده سينما و تئاتر و ديگری دانشجوی من بود در دانشکده سينمائی سوره.

اصلانی فيلمساز بسيار خوب و باشعوری است با افکار و انديشه هائی غريب، پيچيده و غير متعارف. با جام حسنلو و شطرنج باد نشان داد که در هر دو زمينه سينمای مستند و داستانی حرف های زيادی برای گفتن داشته و دارد. از بخت بلند من، او نيز در همان هتلی اقامت داشت که من بودم. فرصت را غنيمت شمرده و به سراغش رفتم و تا پاسی از شب به گپ زدن نشستيم. کتاب نوشتن با دوربين را خوانده بود و همين بحث ما را کشاند به دهه چهل و حرف زدن در باره گلستان و فريدون رهنما. اگرچه برای کارهای گلستان ارزش و اهميت زيادی قائل بود اما با حرفهايش در اين کتاب زياد موافق نبود و آنها را نشانه پيری او می دانست که برای من چندان قابل قبول نبود. گفتم که هيچ نشانه ای از پيری در گلستان و حرفهايش نديدم بلکه همه چيز را در کمال هوشياری با حافظه ای نيرومند و شگفت انگيز بيان می کرد. به هر حال آن شب بحث ما برخلاف بحث مفصلی که سالها پيش به اتفاق سعيد عقيقی با او داشتيم، چندان رضايت بخش نبود. روزهای بعد نيز او را ديدم و در کنار هم بسياری از فيلم های فستيوال را تماشا کرديم و به بحث ها و گفتگوهای فيلمسازان و باستان شناس ها که غا لبا به زبان آلمانی بود و اگر کمک مترجم ايرانی نبود، چيز زيادی دستگيرمان نمی شد، گوش داديم. اصلانی نيز متنی را برای سخنرانی آماده کرده بود و تمام مدت نگران ترجمه آن به زبان آلمانی بود چرا که می دانست پيچيده و دشوار نوشته است و مترجمی که می خواهد آن را به آلمانی برگرداند، به سادگی از پس آن بر نخواهد آمد.

او در اين سخنرانی حرفهای اساسی و بسيار جالبی در باره باستان شناسی  مطرح کرد و متدولوژی تازه ای را برای اين کار ارائه داد که برای حاضران در سالن، جذاب و شنيدنی بود و کاملا تازگی داشت.

شرحی از اين سخنرانی را به همراه گفتگوی خودم با او به زودی در همين صفحه خواهم آورد.

در يک غروب نسبتا سرد برای ديدن عباس معروفی نويسنده سرشناس به کتاب فروشی هدايت رفتم. عباس سرگرم گفتگو با چند مشتری  آلمانی بود. چند سال بود که او را نديده بودم و فقط گاهی تلفنی با هم در تماس بوديم. خصوصا وقتی که می خواست نوشتن با دوربين را منتشر کند که به دلايلی ممکن نشد. عباس سرش حسابی شلوغ است و من نمی دانم کی می رسد که حرفهايش را در وب لاگش بنويسد. البته کمک هم دارد. کيا بهادری قصه نويس جوانی که شاگرد کلاس های عباس است را نيز همان جا ديدم. قصه ها و نوشته های ادبی اش را نيز می توانيد در ملکوت بخوانيد. ديروقت بود و معروفی برای ديدن تئاتری که از ايران آمده بود عجله داشت. به همين دليل زياد حرف نزديم و همه چيز را به فردا موکول کرديم که عباس می خواست برای شرکت در نمايشگاه کتاب فرانکفورت  به آنجا برود. من نيز که می خواستم برای ديدن دوستی به فرانکفورت بروم، قرار شد که در اين سفر همراه او باشم اما به دليل درگير بودن در برنامه های فستيوال نتوانستم خودم را به او برسانم و فرصت خوب همسفر بودن با عباس آقا از دست رفت.

Posted by parvizj at 10:45 PM | Comments (2) | TrackBack