October 30, 2005

پازولينی از زبان پازولينی

پازولينی از زبان پازولينی (Passolini On Passolini) نام کتابی است که به تازگی با ترجمه علی امينی نجفی از سوی نشر نگاره آفتاب در تهران منتشر شده است.

اين کتاب متن گفتگوی مفصل جان هليدی، منتقد و روزنامه نگار ايرلندی - انگليسی است که در سال ۱۹۶۹ با عنوان مستعار ازوالد استک منتشر شده و زندگی و آثار پازولينی را تا سال 1969يعنی مقطع زمانی گفتگو و سال ساخته شدن فيلم اديپ شهريار در بر می گيرد.

پير پائولو پازولينی، شاعر، نويسنده، منتقد و سينماگر برجسته ايتاليايی در طول عمر نسبتا کوتاه خود (۵۳سال)، آثار بسياری در زمينه سينما و ادبيات خلق کرد و تاثير عميقی بر فيلمسازان نسل پس از خود گذاشت.

با اينکه بسياری پازولينی را در زمره مهم ترين شاعران و نويسندگان ايتاليا می دانند، اما وی در ايران بيشتر به عنوان سينماگر شناخته شده است.

عليرغم اينکه هيچکدام از فيلم های او حتی انجيل به روايت متی که روايت بسيار شخصی پازولينی از زندگی عيسی مسيح است، تا کنون در ايران امکان نمايش عمومی نداشته است، با اين حال وی در ميان علاقمندان جدی سينما در ايران، فيلمساز محبوب و سرشناسی است.

با اين حال ادبيات سينمايی فارسی با فقر چشمگيری در زمينه منابع مربوط به معرفی و شناخت زندگی و آثار پازولينی مواجه است. تقريبا جز کتاب پازولينی نوشته ازوالد استک به ترجمه بهمن طاهری که در سال ۱۳۵۲ به همت شميم بهار در مجموعه سينما ۵۱ منتشر شد و اکنون ناياب است و فيلمنامه پدر وحشی تقريبا هيچ کتاب ديگری درباره اين فيلمساز به زبان فارسی وجود ندارد.

يقينا گرايش های همجنس گرايانه و ديدگاه های مارکسيستی پازولينی عامل اصلی بی توجهی محافل رسمی نشر و سينمای ايران به اين سينماگر سرشناس بوده و محدوديت هايی را در زمينه نشر آثار او فراهم آورده است.

از اين رو انتشار هر کتابی در زمينه پازولينی و فيلم های او در ايران حتی اگر ترجمه همان کتاب قبلی باشد می تواند يک اتفاق مهم تلقی شود. بر اين اساس انتشارپازولينی از زبان پازولينی به ترجمه امينی که در واقع ترجمه ديگری از همان کتاب پازولينی به ترجمه بهمن طاهری است، می تواند تا حدی خلأ موجود در اين زمينه را پر کند و به نيازهای محققان و علاقمندان اين فيلمساز، خصوصا نسل جوان که به منبع قبلی دسترسی ندارند، پاسخ دهد.

احتمالا امينی با چنين درک و برداشتی دست به ترجمه اين گفتگوی ارزشمند و منحصر به فرد زده است.

کمبود های مصاحبه

مصاحبه که در يازده بخش تنظيم شده بسيار جذاب و خواندنی است و کمک بسياری به درک فيلم ها و نظريات پازولينی در زمينه سينما، ايدئولوژی و شعر می کند. اما همانطور که امينی در مقدمه کتاب نوشته، مهمترين کمبود اين گفتگو در آن است که از سالهای آخر زندگی پازولينی و چهار فيلم بلندی که در هفت سال آخر عمر ساخت، يعنی دکامرون، افسانه های کانتربری، هزار و يکشب و فيلم غير متعارف سالو يا صد و بيست روز سودوم حرفی در ميان نيست.

در واقع اين دوره که مهمترين دوره زندگی پازولينی و مرگ اسرارآميز و فجيع او را در بر می گيرد، برای خوانندگان کتاب همچنان مبهم باقی می ماند.

به علاوه جان هليدی، در مقدمه آلمانی کتاب که ۲۶ سال پس از انتشار متن انگليسی آن در ۱۹۹۵ منتشر شده، به نواقص و کمبودهای ديگری نيز اشاره کرده از جمله اين که برخی از جوانب زندگی و هنر پازولينی در آن مسکوت مانده است. هليدی در اين مقدمه حسرت می خورد از اينکه نتوانسته از پازولينی حرفهای بيشتری بيرون بکشد، هرچند می داند که حرف کشيدن از او کار ساده ای نبوده است.

او افسوس می خورد از اينکه از پازولينی در باره رابطه اش با حزب کمونيست و سنت سوسياليسم ايتاليا بيشتر نپرسيده است و يا از کنار ماجرای تراژيک کشته شدن برادر پارتيزان او که تاثير سهمگينی بر زندگی اش گذاشته، به سادگی رد شده است.

هليدی همينطور ناراحتی اش را از اين بابت که درباره زندگی خصوصی پازولينی کمتر پرسيده ابراز می دارد.

پازولينی و مارکسيسم

پازولينی يک روشنفکر مارکسيست بود که ديدگاه های راديکال و روحيه عصيانگرانه و سرکش اش با جزم انديشی ها و گرايش های قالبی و تنگ نظرانه مارکسيست های رسمی و حزبی نمی خواند. از اين رو وی نه تنها مورد حمله نيروهای رسمی حکومتی و نهادهای مذهبی و متوليان "عفت عمومی" بود بلکه مقامات حزب کمونيست ايتاليا نيز که تنها به کسب قدرت می انديشيدند با او و انديشه هايش در ستيز بودند.

هليدی درباره مارکسيسم پازولينی می نويسد: "مارکسيسم پازولينی نظامی يکپارچه نيست بلکه تنها يکی از مؤلفه هايی است که در انديشه او حضور دارد." وی مارکسيسم پازولينی را بيشتر متاثر از انديشه های گرامشی می داند.

به اعتقاد او پازولينی جذب رگه های تازه و بدعت آميز اين متفکر مارکسيست شد. پازولينی خود در اين باره می گويد: "مارکسيست هستم اما آثار مارکس را کم خوانده ام. بيشتر گرامشی خوانده ام." و در جای ديگر می گويد: "اين را از ياد نبريد که در ايتاليا همه به نحوی مارکسيست هستند. همانطور که همه را می توان کاتوليک دانست. يک کشيش باهوش هميشه جامعه را با معيارهای مارکسيستی تحليل می کند. حتی خود پاپ هم همينطور است... مارکسيسم بخشی از فرهنگ ايتالياست."

اخلاق گرايی بورژوازی و کمونيسم

پازولينی در اين گفتگو اخلاق گرايی مصلحت گرانه و رياکارانه کمونيستها و بورژوازی ايتاليا هر دو را محکوم می کند. می گويد: "به نظر من اخلاق گرايی، بيماری بخشی از چپ ايتالياست که ارزش های اخلاقی بورژوازی را به ايدئولوژی مارکسيستی يا به هرحال به جنبش کمونيستی وارد کرده است."

پازولينی در ۱۹۴۹ به دليل رابطه همجنس گرايانه از حزب کمونيست اخراج می شود که اين حادثه ضربه روحی شديدی بر او وارد می کند و او را وا می دارد با مادرش به رم مهاجرت کند. با اين حال او تا پايان عمر از کمونيست ها و ايده های آنها پشتيبانی کرد اگرچه لحن انتقادی و پرسشگر خود را نسبت به آنها در تمام نوشته هايش حفظ کرده است: "نشريه های کمونيستی... مرا به بيزاری از مردم و گرايش بيمارگونه به زشتی و کثافت متهم کردند... چيزی که اين افراد هرگز نمی فهمند اين است که نويسنده حق دارد همه چيز را بگويد، وظيفه دارد همه چيز را خلق کند. به عبارت ديگر بايد به هر زبانی حقيقت را بگويد..."

حرفهای پازولينی درباره بورژوازی، دهقانان، خرده بورژوازی و خرده پرولترها نشان دهنده شناخت عميق او از جامعه ايتاليا و لايه های اجتماعی و طبقاتی گوناگون آن است.

سبک سينمايی پازولينی

درباره سبک سينمايی و شعری پازولينی گفته شده که به هيچ سبک خاصی وابسته نيست. او در سينما دارای نگاهی ويژه و رمزآلود بود و به سينمای شاعرانه و تجلی شعر در سينما اعتقاد داشت. خود در باره سبک سينمايی فيلمهايش چنين می گويد: "همه کارهای من از نظر سبکی ناخالص هستند. من سبک واقعا شخصی ندارم هرچند که سبکم به سادگی قابل تشخيص است. اما اين به اين خاطر نيست که اسلوب خاصی ابداع کرده ام."

هليدی نيز سبک سينمايی او را التقاطی می داند، ويژگی ای که پازولينی خود نيز به آن اذعان دارد:
"اگر تکه ای از يک فيلم مرا ببينيد، تنها از لحن آن بلافاصله می فهميد که از من است، اما نه به اين خاطر که من هم مثل چارلی چاپلين يا ژان لوک گدار سبک خاصی دارم. سبک من از ترکيب و آميزش سبک های گوناگون پديد آمده است."

فيلم های پازولينی چنانکه جان هليدی در مقدمه خود اشاره می کند، عميقا ريشه در فرهنگ ايتاليا دارد. به عقيده هليدی اين وابستگی به فرهنگ ملی و بومی، درک آثار او را برای منتقدان انگليسی و آمريکايی دشوار ساخته است. از نظر هليدی سينمای پازولينی، سينمايی است حماسی و اسطوره ای که به شدت با جنسيت و ارزش های دهقانی درهم آميخته است.

وی سينمای پازولينی را از نظر ترکيب عناصر طبيعی و فراطبيعی، متاثر از روسلينی، کارل دراير و کنجی ميزوگوشی می داند.

نظريه سينما

اظهارنظرهای پازولينی در اين کتاب در باره سينما و ماهيت شعرگونه آن بسيار عميق و قابل تامل است و نشان از هوشمندی و ذهن پيچيده او دارد: "به عقيده من سينما اساسا سرشتی شاعرانه دارد... سينما رؤياگون است و... سرشار از رمز و راز است و لايه های متنی و معنايی آن چندگانه است."

پازولينی توضيح می دهد که چگونه با سينما به عنوان يک نظام نشانه ای و دستگاه زبانی مواجه شده است: "به اين فکر رسيدم که سينما يک نظام نشانه ای است که نشانه شناسی آن با نشانه شناسی فرضی واقعيت همسان است. بنا براين سينما مرا وامی دارد که زمينه واقعيت را هرگز ترک نکنم و پيوسته در متن واقعيت باقی بمانم..."

پازولينی قبول ندارد که سينما تنها تصوير است. به عقيده او سينما يک تکنيک سمعی بصری است که در آن صدا و کلام هم به اندازه تصوير اهميت دارد.

می گويد: "دلم می خواهد آخرين فيلمی که می سازم در باره سقراط باشد." آرزويی که هرگز تحقق پيدا نکرد، زيرا مرگ زودهنگام اين فرصت را به او نداد.

تفاوت های دو ترجمه

ترجمه بهمن طاهری ترجمه ای بود پيچيده و در برخی موارد غير قابل فهم. امينی موفق شده ترجمه دقيق تر و شفاف تری از گفتگوی پازولينی ارائه کند. وی پيش از اين نيز ترجمه بسيار زيبايی از کتاب خاطرات لوئيس بونوئل با عنوان با آخرين نفسهايم ارائه کرده بود که اکنون ناياب است.

يکی از تفاوت های کتاب امينی با نسخه قبلی در اين است که امينی در پايان هر فصل مصاحبه، پی نوشت هايی در توضيح برخی واژه ها و نام ها آورده که به درک بيشتر حرفهای پازولينی و ارجاعاتی که می دهد، ياری می رساند.

تفاوت ديگر، برگردان نام برخی فيلم ها و کتاب هاست. به عنوان نمونه طاهری فيلم آکاتونه را باج خور ترجمه کرده بود که در ميان علاقمندان ايرانی پازولينی نام شناخته شده و جا افتاده ايست، اما امينی عين عنوان ايتاليايی آن را آورده با اين توضيح که در چند جا آن را "پا انداز" نيز ترجمه کرده است، يا فيلم ننه رمی در ترجمه طاهری که به ماما روما در ترجمه امينی تبديل شده که عين عنوان ايتاليايی آن است.

همينطور هاری در ترجمه طاهری برای فيلم La Rabbia که امينی آن را به درستی خشم ترجمه کرده است.

( چاپ برای نخستين بار در بی بی سی فارسی)

Posted by parvizj at 12:01 AM | Comments (8) | TrackBack

October 3, 2005

زن بودن يك كليشه است

گفتگو با سوزان سونتاگ

ترجمه: پرويز جاهد

گرى يانگ نويسنده روزنامه گاردين بعد از حادثه يازده سپتامبر، زمانى كه سوزان سونتاگ با سرطان دست و پنجه نرم مى كرد با او در آپارتمانش در پاريس كه مشرف به رود سن بود، ملاقات كرد. آنچه كه در اينجا مى خوانيد شرحى جذاب از اين ديدار است كه در آن سونتاگ علاوه بر تشريح ديدگاه هاى سياسى، فلسفى و ادبى اش درباره كودكى، نوجوانى و زندگى خصوصى اش حرف زده است. سوزان سونتاگ در فوريه ۲۰۰۵ بعد از سال ها مبارزه با سرطان در نيويورك درگذشت.

سوزان سونتاگ نوجوان با كتابى در دست كف اتاق پذيرايى اش دراز كشيده بود وقتى ناپدرى اش وارد شد و به او هشدار داد: «سوزان، اگر همين طور به خواندن ادامه بدى، هيچ وقت ازدواج نخواهى كرد.»
درست بعد از جنگ بود، دوره رفاه اقتصادى و آرامش فرهنگى در آمريكا، جايى دور در خانه اى واقع در جاده اى خاكى در تاكسن آريزونا. شواهد اندكى در دست است كه نشان دهد خواندن پروست براى سونتاگ بعداً در زندگى او تا چه اندازه مفيد بود، بگذريم از اينكه او براى جنس مخالفش دختر جذابى بوده است. اما سونتاگ جوان دلخوشى اندكى در زندگى دوران جوانى اش داشته است:«فقط نمى توانستم جلوى خنده ام را بگيرم. با خودم فكر كردم، آه خداى من، اين يارو يك كودن واقعيه. اون بيرون ميليون ها نفر هستند كه مى خواهند مرا بشناسند. آدم هاى زيادى مثل من هستند كه به اين چيز ها علاقه دارند. در غير اين صورت چه كسى اين كتاب ها را مى نوشت و اين نقاشى ها را مى كشيد يا براى چه كسانى اين كارها را مى كردند؟

با خودم فكر كردم دو دنيا وجود دارد و اگر من بتوانم از اين يكى خارج شوم، دنياى ديگر بسيار بهتر خواهد بود.»
اين تركيب پرشور خوش بينى، سماجت و اعتماد به نفس در دوران بلوغ سونتاگ آنقدر بديهى بود كه هنوز مى تواند اين مقاله نويس، رمان نويس و نمايشنامه نويس را در سن ۶۹ سالگى به حركت درآورد.هيلارى منتل داستان نويس درباره اش مى گويد:«سونتاگ از چيزى دفاع مى كند كه مستقل، روشن، قابل بررسى و فى نفسه رو به پيشرفت باشد.»طى چهار دهه به عنوان يك متفكر، گزارشگر فرهنگى، رمان نويس، كارگردان و نمايشنامه نويس، هيچ گاه اهل سازش نبوده است.
سونتاگ مى گويد: «من خيلى طرفدار ايده تحول هستم. اين آمريكايى ترين بخش وجود من است و اين چيزى است كه درباره آمريكا دوست دارم. شما مى توانيد زندگى تان را تغيير دهيد و يا آن را دوباره ابداع كنيد. اين همان چيزى است كه در هنرها جست وجو مى كنم، ميل به تسليم يا حركت، اينكه آن را در كشو بگذاريد يا در انبار.» به همين خاطر تصميم گرفت مقاله هايى را كه ۲۰ سال در جايى انبار كرده بود بيرون آورده و در مجموعه اى به نام «جايى كه تنش فروكش مى كند» (Where The Stress Falls) انتشار دهد. اين كتاب شامل ۴۰ مقاله است كه او در فاصله سال هاى ۱۹۸۲ تا ۲۰۰۲ نوشته است، مجموعه اى از مقدمه ها، موخره ها، يادبود ها، مقاله ها و سخنرانى ها. مقاله هايى كه علايق سونتاگ و سبك نوشتن او را به خوبى نشان مى دهد: عشق او به بونراكو تا نوشته اى درباره كارگردانى نمايش در انتظار گودو در سارايوو.كوتاه ترين مقاله، نوشته اى ۴۰۰ كلمه اى درباره دن كيشوت است كه در نسخه ترجمه انجمن جهانگردى ملى اسپانيا منتشر شد، همين طور مطالبى درباره هنرمندان، نويسندگان و فيلمسازان ازجمله مقاله اى درباره يك قرن عكاسى ايتاليا و پيچيدگى ذاتى ترجمه ادبى.بلند ترين مقاله و مقاله اى كه سونتاگ بايد به آن افتخار كند، نوشته اى است درباره رولان بارت: «يكى از جاه طلبانه ترين مقاله ها و مقاله اى كه وقت زيادى براى نوشتن آن صرف كردم.» و در عين حال نماد گرايانه ترين آنها.اگر قصد سفرى روشنفكرانه به درون كتاب او را داريد، بدانيد كه نبايد سبك سفر كنيد: «فكر مى كنم، براى كسانى مى نويسم كه با هوش تر از من هستند، چرا كه در اين صورت كارى را خواهم كرد كه ارزش داشته باشد آنها براى خواندنش وقت صرف كنند.»
او نقد ها را نمى خواند: «غالباً فكر مى كنم كه من خيلى بهتر از كسانى كه درباره كارم نقد مى نويسند مى دانم كجاى كارم غلط است.» دوستانش مى گويند كه اين يك استراتژى ستيزه جويانه است، وسيله اى براى ادعاى داشتن قدرت بر روى موقعيتى كه او هيچ كنترلى بر آن ندارد. از اين رو او موفقيت را اساساً بر حسب ميزان دوام آنها مى سنجد:
«اين مقاله اى است كه مردم سى يا پنجاه سال ديگر هم مى خواهند بخوانند، حرفى كه يقيناً در مورد مقالات ديگر صدق نمى كند. اگر اين مقاله چيز هايى را مى گويد كه حقيقت دارند يا اورژينال اند و به شكلى صميمانه، روان، پرشور، متهورانه و شفاف، در حد توان من آنها را بيان مى كند، در اين صورت موفق بوده ام.»
اين مقاله هاى او است كه او را به شهرت رسانده است. در طول ۴۰ سال گذشته، صداى او ابتدا و بيشتر از هر چيزى با يك اعتماد به نفس روشنفكرانه، كه از همان نخستين خط نخستين مقاله اش (يادداشت هايى درباره اردوگاه) برمى آيد، نام او را در ۱۹۶۴ بر سر زبان ها انداخته است: «خيلى چيز ها در جهان اند كه نامى پيدا نكرده اند و خيلى چيز ها كه نامى يافته اند، هيچ گاه تشريح نشده اند.»
پس از آن او به خاطر جملات قصارى كه گاه گاه بر زبان مى آورد، شناخته شد: «آمريكا بر روى نسل كشى بنا شده»، «كيفيت زندگى آمريكايى اهانتى به امكانات رشد انسانى است» و «نژاد سفيد، سرطان تاريخ است» و جملات تحريك كننده اى از اين قبيل كه او در نيمه دهه شصت، زمانى كه آمريكا درگير جنگ با تمام جهان و با خودش بود، به درون جعبه باروت آن انداخت.
اما از همه شايع تر، لحن ظريف و باريك بينانه، اگرچه گوشخراش او بود كه پيچيدگى را بر سادگى ترجيح مى داد و چالش هاى عاطفى و روشنفكرانه را برمى تافت.
يادداشت هاى سفر او به هانوى در ،۱۹۶۸ معرف فردى است كه از نظر سياسى و شخصى خود را وقف و درگير دوره اى كرد كه در آن ميزان وفادارى براساس اردوگاهى كه در آن قرارداشتى تعيين مى شد نه بر مبناى ايده هايى كه در سر داشتى. سوزان روزنبلت Rosenblatt در ۱۹۳۳ در نيويورك زاده شد، پدر و مادرش، ميلدرد و جك، بيشتر وقتشان را در تين تسين چين مى گذراندند، جايى كه پدر او تاجر خز بود. سوزان و خواهر كوچكش جوديت، زير نظر رزى دايه آمريكايى- ايرلندى شان بزرگ شدند كه سونتاگ او را «يك فيل عظيم مهربان» توصيف كرده است. وقتى سوزان پنج ساله بود مادرش از چين برگشت و گفت كه پدرش به زودى خواهد آمد اما چند ماه بعد مادرش هنگام ناهار او را كنار كشيد و گفت كه پدرش بر اثر بيمارى سل درگذشت و بعد دخترش را به مدرسه فرستاد.اين داستان بيانگر كودكى سخت سونتاگ است كه از او فردى متكى به نفس ساخته است نه كودكى تنگ نظر و محدود:
«با معنى ترين رابطه اى كه به عنوان يك كودك داشتم در سر من بود، من شيفته مادرم بودم كه زن آسيب پذيرى بود و هيچ وقت در حق من مادرى نكرد. خواهرى داشتم كه به او هيچ گاه نزديك نبودم، كسى كه بعد ها دير هنگام، كنار بستر مرگ مادرم، با او دوست شدم. هيچ حمايت يا تشويقى در كار نبود. من كودكى را مثل يك زندانى محكوم تجربه كردم. هرگز نخواستم به عقب نگاه كنم چرا كه هيچ چيزى نبود كه بخواهم با خودم بردارم.»
خانواده سونتاگ دائم در حال جابه جايى بود: به نيوجرسى، فلوريدا و تاكسن آريزونا. وقتى سوزان ۱۲ساله بود، مادرش با كاپيتان ناتان سونتاگ، كه خلبان نيروى هوايى بود، ازدواج كرد و بچه ها نام خانوادگى او را گرفتند اما ناپدرى او هرگز رسماً آنها را به فرزندى نپذيرفت. سونتاگ هنوز از او با عنوان «آقاى سونتاگ» ياد مى كند.
سونتاگ سرانجام در ۱۵ سالگى از خانه فرار كرد و براى تحصيل به بركلى رفت، وقتى منتظر ثبت نام بود، تصادفاً به مكالمه دو نفر از دانشجويان بزرگ تر از خودش درباره پروست گوش داد كه بر ورود او به جهانى كه برايش آرامش بخش تر بود، صحه مى گذاشت:
«همه اش درباره آن بد شنيده بودم اما همه چيز عالى خواهد بود.»
ناگهان مسئوليت بزرگسالى در برابرش قرار گرفت. در ۱۷ سالگى با استاد جامعه شناسى اش فيليپ ريف ۲۸ ساله ازدواج كرد. در ۱۹ سالگى پسرى به دنيا آورد كه نامش را ديويد گذاشت كه اكنون روزنامه نگار است و سونتاگ رابطه نزديكى با او دارد:
«با معنى ترين رابطه اى كه در زندگى ام داشته ام با پسرم بوده است.» از مادر بودن به عنوان «يك تجربه رفيع» ياد مى كند. آنها به بوستون مهاجرت كردند، جايى كه سونتاگ در هاروارد فلسفه خواند و با افكار فلاسفه بزرگ آشنا شد. هربرت ماركوزه يك سال را با آنها گذراند: «فرهنگى كه من درگيرش بودم مطلقاً ربطى به مسائل معاصر نداشت. ايده من درباره مدرنيته همان ايده نيچه درباره مدرنيته بود.»
از آنجا كه نوجوانى اش با كتاب، ازدواج و مادرى گذشت، از لذت هاى سنتى جوانى محروم ماند. در جست وجوى جوانى اش بود كه از فيليپ جدا شد و با پسر ۷ ساله اش در ۲۶ سالگى به نيويورك رفت. پايان ازدواج او شروع جوانى اش بود. مى گويد: «از ۲۷ سالگى تا ۳۵ سالگى، جوانى لذت بخشى داشتم كه هم زمان با دهه شصت بود.من به همان شكلى لذت مى بردم كه ديگران در سن هاى پائين تر مى بردند، عملاً سى ساله بودم كه شيفته رقص شدم.» بعد به كارهايى مثل تدريس و ويرايش پرداخت، كارهايى كه شروع يك دوره روشنفكرى پرمخاطره و پربار بود. در حالى كه شهرت او به خاطر نوشتن كتاب ها و مقاله هاى غير داستانى است اما اين داستان است كه او از نوشتن آن بيشتر لذت مى برد. راجر اشتراوس از دوستان نزديك او و ويراستار انتشارات اشتراوس و گيرو (Giroux) كه در ۱۹۶۳ نخستين رمان او «ولى نعمت» Benefactor را چاپ كرد، مى گويد كه اين داستان از همان ابتدا مورد علاقه او بود: «شايد به خاطر اينكه بيشتر نويسندگانى كه او تحسين مى كرد، رمان نويس بودند.»
دومين رمان او با نام ابزار مرگ (The Death Kit) چهار سال بعد منتشر شد كه با نقدهاى موافق و مخالفى مواجه شد و فروش متوسطى كرد. اشتراوس مى گويد« «او گام بلندش را برداشت.» در ميان اين دو رمان، او كتاب مشهور «عليه تفسير» (Against interpretation) را منتشر كرد كه شامل مقاله «يادداشت هاى درباره اردوگاه» بود و ديدگاه هاى تئوريك و حساسيت هاى هنرى اش را عليه نقد تفسيرى و هنر تقليدى (mimetic art) منعكس مى كرد و در دفاع از ارزش كار هنرى، بالاتر از سطع توقع ما بود. اشتراوس مى گويد: «ناگهان كارش بالا گرفت. از آن به بعد سوزان سونتاگ نامى بود كه مى شد او را به خاطر آورد.»
او از همين شهرت است كه مى گريزد و به همين دليل مجموعه مقالات اخير او اين قدر طول كشيد تا منتشر شود.
مى گويد كه مجموعه مقالات جديد، دوره طولانى ترى را نسبت به مجموعه هاى قبلى نمايندگى مى كند «و دليل آن اين است كه من سعى كرده ام عادت مقاله نويسى را كنار بگذارم. از همان ابتدا به اين كار علاقه شگفت انگيزى نشان دادم كه غريب ولى در عين حال فريبنده بود. داستان به دلايل متعدد در حاشيه قرار گرفت. من اعتمادبه نفس خود را گم كردم. مى دانستم كه چگونه مقاله بنويسم. در نقطه اوج فرم خود بودم و شايد در نقطه اوج فرم به طور كلى اما احساس نمى كردم كه بهترين نويسنده داستان جهان يا كشور خودم و يا جهان انگليسى زبان هستم.»
بعد از آن دو رمان ديگر او در سطح وسيعى منتشر شدند اگر چه مورد استقبال جهانى قرار نگرفتند. نخستين آنها، عاشق آتشفشان Volcano Lover بود كه در ۱۹۹۲ منتشر شد و داستانى خيالى برمبناى رابطه سه گانه بين لرد هاميلتون، همسرش اما و معشوق او هوراشيو نلسون بود. رمان ديگرش در آمريكا In America نام داشت كه داستان يك بازيگر لهستانى بود كه از حرفه اش دست مى كشد و در كاليفرنيا اقامت مى كند به اين اميد كه يك انجمن محلى ايجاد كند كه سونتاگ به خاطر آن جايزه كتاب ملى را دريافت كرد: «تنها بعد از اينكه دو رمان خود را نوشتم، واقعاً دوست داشتم كه فكر كنم مى توانم به خودم اجازه دهم مقاله هايى كه حس مى كردم ارزش نگهدارى دارند را جمع آورى كنم. من خودم را به خاطر اينكه اين همه مدت صبر كردم، مى بخشم.»
سونتاگ هرگز يك شغل عادى نداشته است و هيچ وقت مجبور نبوده درباره قيدوبندهاى يك موسسه مذاكره كند. هيچگاه برنامه كارى منظمى نداشته يا ساختارى كه بيشتر از آن بخواهد به طور موقت برخود تحميل كند: «فكر نمى كنم لازم باشد هر روز بنويسم يا حتى هر هفته، اما وقتى كارى را شروع كردم ۱۸ ساعت پشت آن مى نشينم و ناگهان مى فهمم كه بايد براى شاشيدن به دستشويى بروم. بسيارى از روزها من صبح شروع مى كنم و ناگهان مى بينم كه هوا تاريك شده است و من از جايم بلند نشده ام. اين كار براى زانوها خيلى بد است.» اشتراوس مى گويد: «پول هميشه براى او يك مسئله بوده است. تنها در طول ۱۵ سال گذشته بود كه او احساس راحتى مى كرد.» سونتاگ مى گويد: «خوب بود چون كه من به عنوان يك قربانى به آن نگاه نمى كردم. مى توانستم بدون انجام دادن كارهايى كه دوست نداشتم، زندگى ام را پيش ببرم. من به كمك بورسيه ها و كمك هزينه هايى كه مى گرفتم زندگى مى كردم، دو بورسيه از راكفلرز، دو تا از گوگنهيمز و يكى از مك آرتور. اما من اتومبيل يا تلويزيون نمى خواستم يا خانه اى در اطراف شهر. فقط مى خواستم پول اجاره ام را بدهم و مطمئن باشم كه مى توانم آنچه را كه ديويد به آن نياز دارد برايش فراهم كنم.» ونساردگريو بازيگر مشهور سينما و دوست قديمى او مى گويد: «سونتاگ واقعاً آدم خانه نشينى است. احتمالاً سارايوو يكى از علت هاى خانه نشينى او بوده است.» اما پائولو ديوناردو دوست و مترجم ايتاليا يى اش مى گويد: «او دوست دارد به سينما برود و در مركز رديف سوم بنشيند. اين سينماها معمولاً سالن هاى كوچك خانه هاى هنرى اند، بنابراين اين كار او كاملاً قابل درك است، چرا كه تو حس مى كنى جزيى از فيلمى.»
داريل پينكنى نويسنده و دوست او مى گويد: «سوزان مثل خواهر بزرگ من است.» سونتاگ تحمل اندكى در برابر تندنويسى روزنامه نگاران دارد چرا كه معتقد است اغلب يا حرف ها را تحريف مى كنند يا معنى آن را از بين مى برند. او خود را يك دوجنس خواه معرفى كرد اما در مورد تشريح بيشتر زندگى خصوصى اش سكوت كرد. پينكنى مى گويد: «فكر مى كنم مردم وقتى نمى توانند او را وادار كنند به دلخواه آنها حرف بزند، عصبانى مى شوند. هيچ كس نمى تواند او را وادار كند از كلماتى استفاده كند كه وى اصلاً برايشان احترامى قائل نيست.»
وقتى سونتاگ نخستين مترجم ايتاليايى «عشاق آتشفشان» را رد كرد از ديوناردو خواست اين كار را به عهده بگيرد. و او نيز به نيويورك رفت تا اين كار را با سونتاگ كه خود زبان ايتاليايى را مى خواند و مى فهمد انجام دهد:
«ما روى كلمه به كلمه كتاب كار كرديم. او عاشق زبان است. مى تواند ساعت ها درباره معنى يك واژه بحث كند.» سونتاگ را غالباً زنى سرسخت، متفرعن و جزم انديش مى دانند. بسيارى از كسانى كه با خصوصيات اخلاقى او آشنايند، قبل از اينكه با او برخورد كنند، درباره نخستين ديدار خود با او نگران اند. در اين مورد پينكلى چنين به ياد مى آورد: «به من گفت، نگاه كن، بهتره از ترسيدن دست بكشى و بگويى واقعاً چى فكر مى كنى.»
او كمتر از آن حد كه تصويرش نشان مى دهد رعب انگيز است. او جملات خود را با ارجاعات به اهل فضل بيان مى كند، اما آنها فقط به خاطر توضيح حرف هايش مورد استفاده قرار مى گيرند نه اينكه هوش ذاتى او را نشان دهند.
او به حد كافى در مورد هوش خود اطمينان دارد و از تو انتظار ندارد آنچه را كه او مى داند بدانى، به خاطر اينكه او گمان مى برد تو چيزى را مى دانى كه او نمى داند.
در كنار هوش سرشار، او صاحب يك شم قوى درباره احساسات و ايده ها است با آگاهى از اين مسئله كه احساسات مى تواند ايده ها را برانگيزد يا برعكس:
«حس مى كنم كه شخصيت مردمى من تنها مجموعه اى از سوءتفاهم ها و سوءبرداشت ها است و من فقط مى خواهم از اين وضعيت بگريزم. چطور مى توانم اين سوءتعبيرها را اصلاح كنم؟»اما درك نادرست عامه از او بى دليل نيست. تاحدى ناشى از جنبه هاى ناهنجار شخصيت او است. حتى دوستانش او را مغرور و گاهى خشك قلمداد مى كنند: «او تحمل احمق ها را ندارد.» اين را آلن ليتل گزارشگر بى بى سى مى گويد كه با سونتاگ در دوره جنگ بوسنى در سارايوو ملاقات كرد و با او دوست شد. اسكات مك لمى در نقدى بر كتاب «جايى كه تنش فروكش مى كند» در واشينگتن پست سبك نوشتن او را متكبرانه خواند:
«روش او اينك تقريباً غيرقابل تمايز با روش جورج استاينر در لحظات محزون كتاب «آخرين روشنفكر» است.»سونتاگ بدش نمى آيد كه حرف هايى در تمجيد از خود بگويد اگر چه اين حرف ها حقيقت دارند اما خيلى ها ترجيح مى دهند اين حرف ها را يكى ديگر درباره شان بگويد. «من يكى از معدود مقاله نويس هاى حوزه نشر هستم. مجموعه مقاله هاى من ۲۰ سال اين دوروبر بود و هرگز براى چاپ بيرون نيامد. آنها به ۲۸ زبان ترجمه شدند. اين غيرعادى است.»
پينكنى درباره اش مى گويد: «او ريا ندارد. از برخى جهات به نحو چشمگيرى معصوم است. در اين روزها و در عصر شهرت، زمانى كه مردم مى خواهند ديگران درباره شان حرف بزنند يا بنويسند، او فقط مى خواهد به خاطر كارهايش شناخته شود نه به خاطر خودش. او از يك سنت ديگر مى آيد.»اما بيشتر انتقادات درباره سونتاگ، مربوط به ويژگى هاى شخصى او است نه آنچه كه نوشته يا گفته است. برخى از آنها ريشه در جنسيت گرايى (Sexism) او دارد: «زن بودن يك كليشه است. اگر خوش قيافه بوديد يا هستيد، همان طور كه من در جوانى بودم، اين خود يك كليشه مضاعف است. زن باهوش بودن فقط يك بازى خوب است. در مورد زنان باهوش اين احساس وجود دارد كه برازنده آنها نيست.»
يكى از بدترين چيزهايى كه سونتاگ معتقد است درباره اش گفته شده، جمله ستايش آميز جاناتان ميلر (نويسنده انگليسى و يكى از دوستان نزديك او) درباره او است: «ميلر در يك مصاحبه گفت كه من باهوش ترين زن آمريكايى هستم. از اينكه اين گونه توصيف شدم با تمام وجودم احساس خجالت و تحقير شدن كردم. اولاً اين جمله خيلى توهين آميز و تحقيركننده بود. بيشتر اين طور فرض مى شد كه تو دارى كارى مى كنى كه مناسب طبقه اى كه ناميده شده- يعنى زن بودن- نيست. ثانياً اين حرف درست نيست، چون نمى تواند درست باشد، چون چنين شخصى وجود ندارد.» سبك زندگى ترنس آتلانتيك (Transatlantic) او كه دائماً بين نيويورك، پاريس و تا حدى لندن و برلين در سفر است، به نظر مى رسد كه از يك رويكرد عميقاً ترديدآميز نسبت به آمريكا ناشى مى شود كه بسيارى از مفسران آمريكايى آن را نشانه درون گرايى او مى دانند: «من آن قدر آمريكا را دوست ندارم كه بخواهم جز مانهاتان در جاى ديگرى زندگى كنم.مانهاتان را هم به اين خاطر دوست دارم كه پر از خارجى است. آمريكايى كه من درش زندگى مى كنم، آمريكايى شهرها است. بقيه فقط drive-through است.»
سونتاگ عضو روشنفكر جامعه اى است كه آن را اينگونه توصيف مى كند:«سكه هاى باطل شده. يك جامعه ليبرال دموكرات كهنه و از مدافتاده. كشورى كه كمترين علاقه را به ليبرال ها و روشنفكران دارد.»
اين همان تنشى است كه بعد از انتشار مقاله كوتاه او در نيويوركر پس از حادثه ۱۱ سپتامبر نگاه عمومى را به طرف او جلب كرد. او در اين مقاله استفاده از واژه «بزدلانه» را براى توصيف تروريست ها به باد پرسش گرفت و مفسران را متهم كرد كه مردم را كودك فرض مى كنند. مقاله چنين تمام مى شود:«كشور ما قدرتمند است. اين حرفى است كه بارها به ما گفته شده است. من يكى آن را كاملاً تسلى بخش نمى دانم. چه كسى شك دارد كه آمريكا قدرتمند است؟ اما اين همه آن چيزى نيست كه آمريكا بايد باشد.»

سونتاگ مى گويد: «اميدوارم با بالا رفتن سنم ترسو و بزدل نشده باشم. فكر كردم درباره شعور عمومى مسلط جامعه مى نويسم. من فقط مى گفتم بياييد با هم عزادارى كنيم، نه اينكه همه احمق باشيمواكنش در برابر اين حرف ها تند و شديد بود. او نامه هايى تهديدآميز و پر از نفرت دريافت كرد كه او را به مرگ تهديد مى كرد و نيز تلفن هايى كه او را تهديد به خلع شهروندى مى كرد. به مدت چند روز او جزيى از اخبار مهم بود. روزنامه نيو رى پابليك (New Republic) مقاله اى را منتشر كرد كه مى پرسيد چه شباهتى بين اسامه بن لادن، صدام حسين و سوزان سونتاگ وجود دارد و پاسخ اين بود: «همه آنها مى خواهند آمريكا را نابود كنند.» سونتاگ مى گويد: «هنوز فكر مى كنم واكنش من واكنش درستى بود. اما كاملاً حيرت كردم. موضوع داشت بيخ پيدا مى كرد. روش نگاه آمريكايى ها به خودشان اين است كه ايالات متحده يك استثنا است و سرنوشتى مانند ديگر ملت ها ندارد. هرگاه هر اتفاقى در آمريكا مى افتد، مردم خشمگين هستند. آمريكايى ها هميشه درباره از دست دادن معصوميت خود حرف مى زنند، اما بعد هميشه آن را باز مى يابند. آنها مى گويند: ما قبلاً معصوم بوديم، ساده بوديم، قابل اعتماد بوديم و زودباور، اما اكنون مى فهميم كه اين اتفاق اينجا هم مى افتد و ما نيز آسيب پذير هستيم. عميق ترين ترس من اين است كه اين بار حقيقت دارد. آمريكا الان جور ديگرى احساس مى كند. نيروهاى سازشكار و بى فكر وابسته به قدرت يقيناً قدرتمند شده اند.» دوستان سونتاگ او را آدم دست و دل بازى توصيف مى كنند. پينكنى در مورد او چنين به ياد مى آورد: «وقتى ما هر دو در برلين زندگى مى كرديم و من هيچ پول نداشتم، او مرا سى شب پشت سرهم به شام دعوت كرد.» «وقتى تنش فروكش مى كند» خود يك حركت عظيم دست و دل بازانه است. نصف اين مجموعه در ستايش نويسندگان، هنرمندان و فيلمسازان ديگر است. او دست تنها تعدادى از نويسندگان نه چندان مشهور را با حمايت از انتشار كارهايشان از نابودى نجات داد. اشتراوس درباره اش مى گويد: «سونتاگ به نويسندگان ديگر خيلى علاقه مند بود. او تعدادى از مهمترين نويسندگان را به ما معرفى كرد كه ما قبلاً اسمشان را هم نشنيده بوديم.» سونتاگ مى گويد: «من خيلى جاه طلبم، اما فكر نمى كنم اهل رقابت باشم. احساس مى كنم هر كس كه هنوز كار خوب انجام مى دهد، بخشى از يك انجمن يا شركت غيررسمى است كه به تقويت ديگران كمك مى كند. هيچ كس نمى خواهد كه آخرين نويسنده خوب يا آخرين نويسنده جدى يا آخرين آدم جدى روى سياره باشد. بايد اين احساس را داشته باشيد كه افراد ديگرى هم هستند كه كارهايى مى كنند كه تو آنها را تحسين مى كنى و برايشان احترام قائلى.» سوزان خيلى خوش شانس است كه زنده است. او در ۱۹۷۶ دچار سرطان سينه شد. مى گويد: «فكر مى كردم در مرحله چهارم هستم كه مرحله نهايى بود. وقتى پزشكان به من گفتند به يك سفر بروم و از زندگى لذت ببرم، به دنبال درمان بودم.» سونتاگ تحت پوشش هيچ نوع بيمه درمانى نبود، اما دوستانش بودند و او با استفاده از بيمه آنها تحت بهترين نوع درمان قرار گرفت: «آنها به من گفتند كه دو سال وقت دارم، اما به ديويد گفتند كه شش ماه بيشتر وقت ندارم. به آنها گفتم من فقط مى خواهم بدانم كه آيا هيچ امكانى وجود دارد. من در پاريس به دنبال درمان تجربى بودم كه موثر بود. از اين رو وقتى به نيويورك بازگشتم، مرا بيمار معجزه گر لقب دادند.»
در ۱۹۷۸ سونتاگ كتاب «بيمارى به عنوان يك استعاره» (Illness as Metaphor) را منتشر كرد كه در آن مدعى شد كه جامعه با تبديل كردن بيمارى به استعاره اى از فساد اجتماعى، فرهنگى يا اخلاقى رابطه خود را با آن تيره و پيچيده ساخته است. در كتابى كه احتمالاً يكى از پرخواننده ترين كتاب هايش بود، او از تجربه خود به عنوان يك نقطه شروع براى درك موضوع استفاده كرد، اما كتاب هرگز به سمت يك اثر اتوبيوگرافيكال و خودپسندانه منحرف نشد، بلكه به مفهوم بى حالى رخوتناك بيماران در زمانى كه به پرخاشگرى و انرژى نياز دارند، پرداخت.
در ۱۹۹۸ او به نوع نادرى از سرطان رحم دچار شد كه درصد زنده ماندن آن ۱۰ درصد بعد از پنج سال بود. چند سال قبل او به مدت چند ماه قادر به حركت نبود و درد شديدى داشت كه تنها به كمك مشتقات مورفين آن را تحمل مى كرد. آندرو ويلى كارگزار ادبى او مى گويد: «چندين بار به طور جدى احساس كردم كه داريم او را از دست مى دهيم.» سونتاگ مى گويد: «اين بار، نوع سرطان متفاوت است. اما من در مرحله ابتدايى آن هستم.»
مى گويد غلبه بر مرگى قريب به يقين و مقابله با آن به شيوه اى مشابه اما در مكانى متفاوت شما را وامى دارد كه دائماً به ارزيابى مجدد حستان از خود (Self) بپردازيد: «در مورد مواجهه با بيمارى مرگبار حرفى هست به اين مفهوم كه شما هرگز كاملاً برنمى گرديد. وقتى به مرگ محكوم شديد، به نحو عميقى دانش مربوط به فناپذير بودنتان را با خود مى بريد. شما به خورشيد يا به مرگ خودتان خيره نمى شويد. با اينكه چيزى از اين تجربه هاى دردناك و دراماتيك به دست مى آوريد اما خود نيز از بين مى رويد. چيزى در شما هست كه دائماً قوى تر و عميق تر مى شود و آن نامش زندگى است.» همين ذهنيت بود كه او را به سارايووى تحت محاصره در اوايل دهه ۹۰ برد تا در انتظار گودوى بكت را زير بمباران و آتش تك تيراندازها اجرا كند. آلن ليتل كه در نخستين شب اجراى نمايش حضور داشت، شرح مى دهد كه «حضور سونتاگ در آنجا در زمانى كه نماد واقعاً مهم بود، اهميت فوق العاده اى داشت. او نرفت كه فقط دو سه روز خودى نشان بدهد و بعد آنجا را ترك كند. بلكه آنجا ماند و كار كرد.» اما سونتاگ خود مى گويد كه فقط تعداد كمى از دوستانش مفهوم تعهد او را دريافتند: «دوستانم مى گفتند چطور مى توانيد در جايى باشيد كه اين قدر خطرناك است؟ و من فكر كردم كه بد نيست و فكر نمى كردم كه آسيب ناپذيرم، به خاطر اينكه چند بار خطر از بيخ گوشم رد شد. من دنبال هيجان نيستم، اما خطر كردن بد نيست.»

اين مطلب نخستين بار در روزنامه شرق28 و29 شهريور 1384 به چاپ رسيده است.

Posted by parvizj at 11:38 PM | Comments (12) | TrackBack