مدتی است که حال و حوصله نوشتن ندارم. دست و دلم به کار نمی رود. اين يادداشت را هم چند روز پيش نوشتم اما از چاپ آن در وب لاگ صرف نظر کردم . امروز دوباره تصميم گرفتم آن را چاپ کنم:
امروز روز پدر بود اما من خيلی ديروقت به ياد پدرم افتادم. نمی دانم چرا شايد به اين دليل که اين روز هنوز در ايران و شايد همه جای دنيا به خوبی جا نيفتاده و مردم آن را آن چنان که بايد مثل روز مادر جدی نمی گيرند. تلويزيون داشت فيلم سينما پاراديزو را پخش می کرد فيلمی که چند بار ديده بودم اما حالا که به دوبله فارسی پخش می شد چقدر زيباتر و دلنشين تر بود، خصوصا صدای مادر سالواتوره(توتو) و صدای آلفردو. واقعا بعضی از دوبلورهای ما شاهکار می آفرينند. وقتی سالواتوره تابوت آلفردو را روی شانه اش گذاشت بغضم ترکيد. برخی از فيلم های سينمای ايتاليا واقعا دوست داشتنی ، شگفت انگيز و خيره کننده اند. می دانم که دارم از روی بغض و احساسات می نويسم. توصيف آن لحظه که زن آلفردو به سالواتوره می گويد که خوب شد اومدی توتو، چون که آلفردو تو رو خيلی دوست داشت مثل پسرش، غير قابل توصيف است. ويا آن صحنه گفتگوی مادر و پسر پس از چندين سال دوری :
سالواتوره: چطور تونستی هميشه تنها زندگی کنی. می تونستی ازدواج کنی اما...
مادر: هميشه خواستم به پدرت وفادار بمونم و بعد به تو و خواهرت. تو هم مثل منی. تو هم هميشه وفادار ماندی. وفاداری چيز بديه. وقتی وفادار می مونی هميشه تنهائی.
سينما پاراديزو در باره عشق است و يکی اززيباترين فيلم هائی که در ساليان اخير در باره عشق ساخته شد. مرگ آلفردو بهانه ای می شود تا سالواتوره به دنبال عشق های گمشده اش به زادگاهش بازگردد: عشق او به سينما پاراديزو و آلفردوی نابينا و مهربان و به النا دختری که ديوانه وار دوستش داشت و ترکش کرد. سالواتوره احساس می کند در اين سالها چيزهائی را پشت سر جا گذاشته است. او با حضور در زادگاه و يادآوری خاطرات گذشته، دوباره شعله های عشق در دلش زبانه می کشد وبه جستجوی النا برمی آيد اما زمانی او را می يابد که خيلی دير است. در و ديوار شهر کوچک برای او يادآور گذشته است. در شهر پرسه می زند و همانند گذشته جلوی خانه معشوق می ايستد و به او زنگ می زند ولی زن می گويد که ازدواج کرده و يک دختر و يک پسر دارد:
سالواتوره: می خوام تو رو ببينم
زن: زمان زيادی گذشته. چرا بايد همديگر را ببينيم. چه فايده ای داره. من پير شدم سالواتوره، تو هم همينطور. بهتره همديگر رو نبينيم
بعد زن خداحافظی کرده و گوشی را می گذارد. اما آنها سرانجام بعد از سی سال دوباره همديگر را می بينند. زن می گويد که آن روز در ساعت پنج عصر برای ديدنش آمده بود اما او غيبش زده بود. مرد از شنيدن اين حرف تعجب می کند چون او غيبش نزده بود و هرچه انتظار کشيد زن نيامد. زن می گويد که سر قرار آمده بود ولی با تاخير و حتی برای او يادداشت هم گذاشت. اما تقدير چنين بود که سالواتوره آن يادداشت رانبيند. زن می گويد که آلفردو از او خواست که سالواتوره را فراموش کند چرا که به نظر او اين کار برای هر دو آنها بهتر است. گفته بود: آتش هميشه خاکستر می شه. حتی آتش های عظيم تموم می شن و آتش های ديگری از راه می رسن.
مرد می گويد: زمان درازی گذشته. هرزنی را که می ديدم دنبال تو بودم. هميشه کمبود تو را حس می کردم تصور نمی کردم سرنوشت مرا به اين روز دربياره.
سالواتوره اما رها نمی کند و در جستجوی يادداشت زن به داخل سينما پاراديزوی مخروبه می رود و در آپاراتخانه در ميان برگه های خاک گرفته مربوط به نمايش فيلم آن را پيدا می کند. زن يادداشت خود را پشت برگه نمايش فيلم فرياد آنتونيونی نوشته بود که آن هم شاهکاری در باره عشق و تنهايی است.
تلويزيون ايران اما شاهکارهای سينما را قلع و قمع می کند. سينما پاراديزو فيلمی در باره سانسور هم هست. در فيلم کشيشی وجود دارد که مسئول سانسور صحنه های غير اخلاقی فيلم از نظر کليسا ست. در صدا و سيمای ايران نيز يک نفر همين مسئوليت خطير را به عهده دارد. ظاهرا ايشان از اينکه کشيش فيلم جوزپه تورناتوره در حوزه استحفاظی او دخالت کرده ناراحت شده و تمام صحنه های مربوط به او را درآورده است. به اين می گويند سانسور در سانسور.
آقاي جاهد عزيز ! نمي دونم چرا پياماتون رو پاك كردين . برا من ، نوشتن توي ايميل سخته . من دوست دارم توي وبلاگ و سايت پيام بزارم . فقط مي خواستم اين رو بگم كه من با ترجمه هاتون ، حال كردم . مخصوصا اون كار بوخنر . دستتون درد نكنه .
Posted by: بهزاد at July 1, 2006 9:21 AMاوناييكه فرق آبگوشت و و فيلمو نمي فهمند همون بهتر كه برن فيلم شارلاتانو نگاه كنن و شاهكار سينما پاراديزو رو فيلم هندي ندونن براي اولين بار سكانس اخر فيلم اشكمو در اورد
Posted by: مسعود at September 26, 2005 8:08 PMسلام.راست ميگي فيلم خيلي قشنگي بود.ما داشتيم شام ميخورديم و فقط من به فيلم نگاه ميكردم.سر صحنه ي آتش سوزي سينما زدم زير گريه خيال كردم آلفردو مرده.اما حيف خيلي سانسور شده بود.
Posted by: elham at September 19, 2005 11:33 AMپرویز جان سلام
اگر چه مد تها ندیدمت اما با خواندن نقدهایی گهگاهیت در اينجا وانجا
ميدانستم كه كماكان در راهي ...اين اخري هم كه با گلستان گفتگو كردي
هر چند ظاهرا به واسطه شخصيت استاد خيري از او نخواهي ديد اما
با اينكه سفيدي موهايت بيشتر شده خوشحالم همچنان دل جواني داري
به اميد ديدار.
قربانت ايرج.
من هم امروز از ديدن پدرم ميآيم.
Posted by: binesh at September 3, 2005 7:58 PMنمي دانم چرا اين فيلم اينقدر محبوب است و چرا من اصلن دوستش ندارم
Posted by: ارش at August 27, 2005 1:55 PMآقای جاهد عزیز!
از این که بعد از مدتها نوشتی خوشحالم. ولی یه نکته. جسارتاً میگم این همه داستان فیلم رو تعریف کردین فقط برای چهار خط در مورد سانسور. با این نوشتهی شما به یقین رسیدم که فیلم سینماپارادیزو هیچ حرفی برای گفتن نداره و همین که فیلم تموم میشه اشکهامون رو پاک میکنیم و دیگر هیچ. یک فیلم سانتیمانتال و غلوآمیز و اسطورهای، انگار ادبیات کهن ماست با آن لیلی و مجنونش یا شیرین و فرهاد(که البته قابل مقایسه نیستند). دیالوگهای مصنوعی با اداهای مصنوعیتر رویدادهای عاشقانه و اشکآلود،... خلاصه میشه گفت یک فیلم هندی خوشساخت ایتالیایی!!
البته خب انتظار میرفت که شما تحلیلی با این فیلم برخورد میکردید گرچه احساسات شما را برانگیخته ولی کاش مثل "موسیقی ما" یه تحلیل خوب از این فیلم هم داشتید.
زنده و شاد باشید.
برای من هم این فیلم یکی از زیباترین ها در سینما است. به خصوص تداعی هاش را خیلی دوست دارم، هرچند وقتی بعد از سال ها آن را دوباره دیدم به نظرم کمی طولانی آمد و فکر کردم بد نیست اگر کوتاه تر می بود، البته نه به شیوه ای که در باره اش خودتان گفتید، باید گفت: سانسورچی که سانسورچی را سانسور کند، شاه سانسورچی ست!
Posted by: کیا at August 26, 2005 7:16 PMسلام دمت گرم....سينما ژاراديزو عشق منه هرچند تلويزيون زياد قيچيش كرده بود ولي خب بازم كاچي به از هيچي
خوشحال ميشم باهات در ارتباط باشم
مي بينمت...
EM