August 26, 2005

سينما پاراديزو

مدتی است که حال و حوصله نوشتن ندارم. دست و دلم به کار نمی رود. اين يادداشت را هم چند روز پيش نوشتم اما از چاپ آن در وب لاگ صرف نظر کردم . امروز دوباره تصميم گرفتم آن را چاپ کنم:

امروز روز پدر بود اما من خيلی ديروقت به ياد پدرم افتادم. نمی دانم چرا شايد به اين دليل که اين روز هنوز در ايران و شايد همه جای دنيا به خوبی جا نيفتاده و مردم آن را آن چنان که بايد مثل روز مادر جدی نمی گيرند. تلويزيون داشت فيلم سينما پاراديزو را پخش می کرد فيلمی که چند بار ديده بودم اما حالا که به دوبله فارسی پخش می شد چقدر زيباتر و دلنشين تر بود، خصوصا صدای مادر سالواتوره(توتو) و صدای آلفردو. واقعا بعضی از دوبلورهای ما شاهکار می آفرينند. وقتی سالواتوره تابوت آلفردو را روی شانه اش گذاشت بغضم ترکيد. برخی از فيلم های سينمای ايتاليا واقعا دوست داشتنی ، شگفت انگيز و خيره کننده اند. می دانم که دارم از روی بغض و احساسات می نويسم. توصيف آن لحظه که زن آلفردو به سالواتوره می گويد که خوب شد اومدی توتو، چون که آلفردو تو رو خيلی دوست داشت مثل پسرش، غير قابل توصيف است. ويا آن صحنه گفتگوی مادر و پسر پس از چندين سال دوری :

سالواتوره: چطور تونستی هميشه تنها زندگی کنی. می تونستی ازدواج کنی اما...

مادر: هميشه خواستم به پدرت وفادار بمونم و بعد به تو و خواهرت. تو هم مثل منی. تو هم هميشه وفادار ماندی. وفاداری چيز بديه. وقتی وفادار می مونی هميشه تنهائی.

سينما پاراديزو در باره عشق است و يکی اززيباترين فيلم هائی که در ساليان اخير در باره عشق ساخته شد. مرگ آلفردو بهانه ای می شود تا سالواتوره به دنبال عشق های گمشده اش به زادگاهش بازگردد: عشق او به سينما پاراديزو و آلفردوی نابينا و مهربان و به النا دختری که ديوانه وار دوستش داشت و ترکش کرد. سالواتوره احساس می کند در اين سالها چيزهائی را پشت سر جا گذاشته است. او با حضور در زادگاه و يادآوری خاطرات گذشته، دوباره شعله های عشق در دلش زبانه می کشد وبه جستجوی النا برمی آيد اما زمانی او را می يابد که خيلی دير است. در و ديوار شهر کوچک برای او يادآور گذشته است. در شهر پرسه می زند و همانند گذشته جلوی خانه معشوق می ايستد و به او زنگ می زند ولی زن می گويد که ازدواج کرده و يک دختر و يک پسر دارد:

سالواتوره: می خوام تو رو ببينم

زن: زمان زيادی گذشته. چرا بايد همديگر را ببينيم. چه فايده ای داره. من پير شدم سالواتوره، تو هم همينطور. بهتره همديگر رو نبينيم

بعد زن خداحافظی کرده و گوشی را می گذارد. اما آنها سرانجام بعد از سی سال دوباره همديگر را می بينند. زن می گويد که آن روز در ساعت پنج عصر برای ديدنش آمده بود اما او غيبش زده بود. مرد از شنيدن اين حرف تعجب می کند چون او غيبش نزده بود و هرچه انتظار کشيد زن نيامد. زن می گويد که سر قرار آمده بود ولی با تاخير و حتی برای او يادداشت هم گذاشت. اما تقدير چنين بود که سالواتوره آن يادداشت رانبيند. زن می گويد که آلفردو از او خواست که سالواتوره را فراموش کند چرا که به نظر او اين کار برای هر دو آنها بهتر است. گفته بود: آتش هميشه خاکستر می شه. حتی آتش های عظيم تموم می شن و آتش های ديگری از راه می رسن.

مرد می گويد: زمان درازی گذشته. هرزنی را که می ديدم دنبال تو بودم. هميشه کمبود تو را حس می کردم تصور نمی کردم سرنوشت مرا به اين روز دربياره.

سالواتوره اما رها نمی کند و در جستجوی يادداشت زن به داخل سينما پاراديزوی مخروبه می رود و در آپاراتخانه در ميان برگه های خاک گرفته مربوط به نمايش فيلم آن را پيدا می کند. زن يادداشت خود را پشت برگه نمايش فيلم فرياد آنتونيونی  نوشته بود که آن هم شاهکاری در باره عشق و تنهايی است.

تلويزيون ايران اما شاهکارهای سينما را قلع و قمع می کند. سينما پاراديزو فيلمی در باره سانسور هم هست. در فيلم کشيشی وجود دارد که مسئول سانسور صحنه های غير اخلاقی فيلم از نظر کليسا ست. در صدا و سيمای ايران نيز يک نفر همين مسئوليت خطير را به عهده دارد. ظاهرا ايشان از اينکه کشيش فيلم جوزپه تورناتوره در حوزه استحفاظی او دخالت کرده ناراحت شده و تمام صحنه های مربوط به او را درآورده است. به اين می گويند سانسور در سانسور. 

Posted by parvizj at 4:31 PM | Comments (9) | TrackBack

August 15, 2005

درس های اخلاقی يک فيلمساز فمينيست

نگاهی به فيلم زن زيادی ساخته تهمينه ميلانی

زن زيادی داستان زنی تحصيل کرده و معلم به نام سيما ( مريلا زارعی) است که شوهر او احمد، ( امين حيايی)، جوانی لاابالی که دنبال ولخرجی و عياشی است، با دختری به نام صبا ( السا فيروز آذر) رابطه برقرار می کند و به بهانه رساندن او به روستای زادگاهش، با او همسفر می شود.

هنگامی که آنها در جاده گرفتار ماموران انتظامی می شوند، احمد از سيما می خواهد به کمک آنها شتافته و به پليس بگويد که صبا خواهر زاده اوست. به دنبال آن سيما نيز خود را به آنها تحميل کرده و با آنها همراه می شود.

در ادامه مسيرشان آنها مجبور می شوند که به دليل بسته بودن جاده در يک هتل بين راهی اقامت کنند. در همين هنگام پليس آن منطقه در جستجوی مردی است به نام رحيم ( پارسا فيروزفر) که زنش را به خاطر خيانت به قتل رسانده است. سيما پس از شنيدن اين خبر با قاتل احساس همدردی می کند و بعد از ملاقات تصادفی با او سعی می کند او را از دست نيروهای انتظامی نجات دهد.

وقتی سيما با احمد و صبا به سراغ رحيم می روند، بين احمد و رحيم درگيری پيش می آيد و رحيم در حين دعوا تير خورده و کشته می شود. در پايان سيما و صبا دست هم را گرفته، احمد را به خيال خود رها کرده و به راه خود می روند.

مگر زنها هم حق دارند؟

زنهای همسايه در حياط خانه سيما (شخصيت زن اصلی فيلم) نشسته و سرگرم پاک کردن سبزی اند. يکی از آنها خبری را در روزنامه ای که سبزی لای آن پيچيده شده با صدای بلند می خواند که مربوط به کنوانسيون حقوق زنهاست. بعد از زنهای ديگر می پرسد: مگر زنها حقوق هم دارند؟
با اين سکانس، تهمينه ميلانی پرسشی را طرح می کند که فيلم زن زيادی می خواهد به آن پاسخ دهد: اينکه آيا زنان ايران به حقوق خود رسيده اند يا همچنان زير سلطه مردان و جامعه مردسالارند و هنوز به آگاهی و شناخت حقوق خود نرسيده اند.

ميلانی در ميان فيلمسازان زن ايرانی، تنها فيلمسازی است که با ساختن فيلمهايی چون دو زن، نيمه پنهان، واکنش پنجم و اينک زن زيادی، به عنوان يک فيلمساز فمينيست و کسی که به طور مشخص پيرامون مسائل زنان کار می کند، شناخته شده است.

دو زن اعتراض سنجيده و انتقاد هوشمندانه ميلانی به وضعيت يک زن تحصيل کرده و نسبتا مدرن ايرانی در يک خانواده سنتی و مردسالار بود. زنی که حقوق ابتدايی او و خواست ها و تمايلات زنانه اش از سوی همسرش ناديده گرفته شده و به آسانی لگد مال می شد. در زن زيادی نيز ميلانی دوباره همين موضوع را دستمايه کار خود قرار داده است.

ملودرام خانوادگی

زن زيادی با اينکه عناصر لازم را برای شکل گيری يک ملودرام جذاب و ديدنی دارد، اما شخصيت پردازی ضعيف ميلانی و گنجاندن ايده های اضافی و تحميلی و لحن به شدت شعاری و موعظه گر فيلم، مانع از شکل گيری يک ملودرام محکم و پذيرفتنی شده است.

مشکل ميلانی اين است که هرچه را در کتاب های جامعه شناسی يا روان شناسی می خواند و يا در سمينارهای فمينيستی و زنان می شنود، می خواهد عينا بدون کمترين خلاقيت هنری در فيلم هايش بازسازی کند.

اين مشکل دقيقا از آنجا ناشی می شود که او در گفتگوهايش همواره بر اين نکته تاکيد می کند که سينما برای او تنها وسيله ای است که بتواند با آن حرفهايش را بزند. او در گفتگو با روزنامه شرق می گويد: "اساسا اينکه من سينماگر شدم، فقط صرفا ساختن فيلم نبود، من فکر می کردم که بايد راجع به زنان با مردم حرف بزنم و سينما را برای اين کار انتخاب کردم..."

بديهی است که چنين رويکرد تقليل گرايانه به سينما نمی تواند منجر به توليد يک اثر سينمايی درخشان و برجسته شود. به خاطر چنين نگاهی است که فيلم تهمينه ميلانی از سطح يک ملودرام ضعيف با روابط و مناسبات ساختگی فراتر نمی رود.

مشکل او اينجاست که می خواهد در قالب يک داستان دراماتيک حرفهايش را بزند اما شخصيت های او آنقدر صحيح و پرورش يافته نيستند که بتوانند حامل شعارهای سياسی و اجتماعی ميلانی باشند.

در فيلم ميلانی زن ها آنقدر درمانده، بيچاره و رقت انگيزند که کمترين سمپاتی را در تماشاگر برنمی انگيزند. از اين روست که وقتی لب به سخن باز می کنند و حرفهايی فراتر از ديالوگ های عادی و روزمره می زنند، به شدت غير واقعی و تصنعی به نظر می آيند.

به اين ترتيب شخصيت ها و رفتار و مناسبات آنها اصل باورپذيری را خدشه دار می سازند. رابطه زناشويی احمد بی هويت با سيمای معلم و تحصيل کرده، تا حد زيادی غير منطقی است.

سيما با اينکه تحصيل کرده است اما آنقدرخرفت است که نمی داند شوهر لاابالی و هرزه اش می تواند در بيرون از خانه با زنهای فاسد و تباه شده ای مثل صبا رابطه نامشروع داشته باشد و وقتی پی به اين رابطه می برد، ناباورانه و بهت زده به رفتار آنها می نگرد.

او حتی حاضر می شود برای نجات شوهرش از چنگال نيروی انتظامی، با او تبانی کرده و به دروغ رابطه او را با صبا (معشوقه اش) موجه اعلام کند.

سيما شخصيتی است که قرار است در طول اين سفر تحميلی و غيرمنطقی متحول شده و از يک زن عقب مانده سنتی به يک زن آگاه و شجاع و قدرتمند و مستقل تبديل شود که با قاتلی فراری همدلی کرده و او را از دست ماموران نجات دهد، مشروب بخورد و فاسق همسرش را به عنوان يک قربانی پذيرفته و دست در دست او پشت به شوهر خائنش در افق دور شود.

احمد( با بازی ديدنی امين حياتی) به عنوان يک لمپن بی قيد و بند که تنها به پول و زن فکر می کند، شخصيت قابل قبولتری دارد اما او آنقدر مزه پرانی می کند و مسخره بازی در می آورد که حضورش با فضای جدی و روشنفکرانه فيلم ناهمخوان است و تاثير شعارهای اخلاقی و اجتماعی ميلانی را از بين می برد.

درس های اخلاقی

فيلم پر است از شعارها و درس های اخلاقی که از زبان شخصيت های اصلی و فرعی صادر می شود، از مرد ريشوی داخل رستوران گرفته که با وقاحت و بی شرمی مشتريان رستوران را زير رگبار فحش و ناسزا می گيرد، زن ها را فاسد و مردان همراهشان را بی غيرت می نامد، تا افسر پليس که با زنان درمانده ای چون سيما و صبا احساس همدردی کرده و سخت مراقب است تا گير مردان متعصب و خطرناکی چون آقارحيم يا مردان هرزه و فاسدی چون احمد نيفتند.

از ميلانی انتظار می رود که به عنوان يک فيلمساز فمينيست، منتقد ساخت ها و مناسبات اجتماعی و امنيتی جامعه مردسالار باشد که قاعدتا ريشه نابسامانی هايی است که زنان فيلمهای او از آن رنج می برند اما اين ساخت ها نه تنها آنقدر بد نيستند بلکه خيلی هم خوبند.

پايان بندی بسيار ضعيف فيلم است. سيما بدون هيچ دليل منطقی و قانع کننده ای احمد و معشوقه او را به کلبه قاتل فراری (رحيم) می کشاند تا گره گشايی فيلم در آنجا صورت گيرد و تکليف فيلم حل شود. در سکانس پايانی همه چيز ناشيانه و سرهم بندی شده است. احمد و رحيم به نحوی ساختگی با هم درگير می شوند و رحيم به ساده ترين شکل ممکن از بين می رود.

به اين ترتيب آيا می توان گفت که ميلانی به پرسش اصلی فيلم خود پاسخ درستی داده است؟

شناسنامه فيلم

فيلمنامه نويس و کارگردان: تهمينه ميلانی ـ تهيه کننده: محمد نيک بين ـ فيلمبردار: فرج حيدری ـ تدوين: شهرزاد پويا ـ بازيگران: مريلا زارعی، امين حيايی، پارسا پيروزفر، السا فيروز آذر و ...

اين نوشته نخستين بار در سايت بی بی سی منتشر شد.

Posted by parvizj at 10:19 PM | Comments (4) | TrackBack