July 31, 2005

بيضائی در تئاتر شهر متوقف شد

سرانجام مجلس شبيه... بهرام بيضائی روز جمعه از اجرا باز ماند. بيضائی تلاش زيادی کرد که با انجام برخی تغييرات در متن و  اجرا از متوقف شدن کار جلوگيری کند ولی ظاهرا فشارها برای اعمال تغييرات بيشتر از آن حدی بود که بيضائی انتظار داشت از اين رو او ديگر نمی توانست ادامه دهد. مجلس شبيه... 24 شب در تئاتر شهر اجرا شد و 14 هزار نفر را به سالن کشاند. قرار بود که اين نمايش 48 اجرا داشته باشد اما در نيمه راه متوقف شد. می دانم که بيضائی و تک تک اعضای گروهش اکنون چه حالی دارند. اما اين را نيز می دانم که بيضائی با همه اين فشارها و محدوديت ها هرگز نا اميد نخواهد شد و دست از کار نخواهد کشيد. به اميد حضور مستمر و پرتوان او بر صحنه تئاتر و سينمای ايران.

Posted by parvizj at 11:43 PM | Comments (1) | TrackBack

July 25, 2005

شهر گناه

نگاهی به فـيلم شهر گناه Sin City

کارگردان: رابرت رودريگز - فرانک ميلر
بازيگران: ميکی رورک، بروس ويليس، کلايو آون ، جسيکا آلبا، بنيسيو دل تورو، اليجا وود.
پخش از دايمنشن فيلمز- آمريکا

شهر گناه يکی از وفادارترين اقتباس های سينمايی است که تا کنون از يک داستان کميک بوک (داستان مصور)، نوشته فرانک ميلر صورت گرفته است.

در شهر گناه اين حاکميت و سايه شر و فضای نوآرگونه فيلم است که مانند زنجيری ا‌پيزودهای چهارگانه فيلم را به هم می پيوندد. آنچه که در اين فيلم بيش از همه توجه راجلب می کند‌، طراحی صحنه و سبک اجرايی ويژه و منحصر به فرد فيلم است.

اين سبک تصويری که بر اساس سبک داستانهای کميک استريپ فرانک ميلر(خالق مشهور اين ژانر) و با الهام از فضای تصويری و گرافيکی بازی های کامپيوتری نسل جديد(خصوصا ماکس پينMax Pain) ساخته شده، اگرچه در نظر اول خيلی تصنعی و غير واقعی جلوه می کند اما به تدريج در ذهن تماشاگر جا می افتد و برای او باورپذير می شود.

تاکنون بسياری از اقتباس هايی که بر اساس داستانهای مصور ساخته شده اند؛ از انتقال دقيق سبک تصويری و فضای گرافيکی اين داستانهای مصور به فيلم تقريبا ناتوان بوده اند اما شهر گناه از اين نظر بسيار موفق است. جز آدمها که بازيگران واقعی اند؛ همه چيز کامپيوتری و ساختگی و محصول ذهن خيال پرداز فرانک ميلر و رابرت رودريگزند؛ از ساختمانها و آسمانخراشها گرفته تا خيابان ها و کوچه های تنگ و باران خورده و کافه ها و بارهای شبانه.

فيلمبرداری سياه و سفيد با کنتراست بالا؛ با سبک متعارف، رنگارنگ و پرزرق و برق اقتباس های سينمايی ديگر از اين نوع ادبی (کميک بوکز) متفاوت است. در چنين متن سياه و سفيدی است که ناگهان تلالو سرخ رنگ نور چراغ راهنمای اتومبيل ها يا پيراهن قرمز رنگ يک زن يا خون جاری بر صورت آدم های فيلم، برجستگی و درخشش خيره کننده ای می يابد.

داستان فيلم

داستان فيلم شهر گناه در شهری به نام Basin City می گذرد که Sin City در واقع مشتق اين کلمه است. در نخستين اپيزود فيلم، هنگامی که بروس ويليس را به هنگام رانندگی در جاده می بينيم از کنار تابلويی رد می شود که بر روی آن نوشته شده: Basin City. شهری پر از خشونت و نا آرامی و فساد و جنايت که در مرکز تمام فعاليت های تبهکارانه آن، پليس فاسد شهر قرار دارد. در چنين شهری است که سه داستان مرتبط با هم شکل می گيرند.

داستان اول مربوط به شخصيتی به نام هارتيگان است که نقش او را بروس ويليس بازی می کند: پليسی در آستانه بازنشستگی. او تنها قهرمان ناب و خالص شهر گناه است. در آغاز فيلم او با صدايی بم و گرفته به سبک فيلم های نوآر، راوی داستان است: "درست يک ساعت ديگه آخرين روز کار من تموم می شه و بازنشست می شم."

گفتاری که بيانگر سرخوردگی و نااميدی کسی است که عمری را در "خون و اشک" خدمت کرده است و حال در آستانه بازنشستگی بايد دختر يازده ساله ای به نام نانسی کالاهان را از چنگ پسر بچه باز و ديوانه يک سياستمدار فاسد نجات دهد. او به دنبال شکايت سناتور فاسد به زندان می افتد.

داستان دوم بر روی شخصيتی به نام مارو ( ميکی رورک) متمرکز شده است. يک بزن بهادر بد قواره که معروف است هيچکس پشتش را به خاک نماليده. او بعد از آنکه زن زيبايی که شب را با او سر کرده، در کنار او در رختخواب به قتل می رسد، در صدد انتقام برمی آيد.

داستان سوم پيرامون عکاسی به نام دوايت ( کلايو اوون) دور می زند. او وظيفه اش محافظت و حمايت از زن بدکاره ای به نام گيل( روساريو داوسون) و ديگر دختر های شهر الد تاونOld Town در مقابل افراد شرور است. در اين ميان وقتی او پليس بد نام و فاسدی به نام جکی بوی (بنيسيو دل تورو) را که يکی از فاسدترين پليس های شهر است به قتل می رساند، به دردسر می افتد.

اپيزود چهارم، در واقع ادامه داستان اول است. بروس ويليس پس از آزادی از زندان به باری شبانه می رود که نانسی کالاهان (همان دختر ۱۱ ساله) در آنجا می رقصد. پسر سناتور فاسد نيز در قالب موجودی مخوف و شيطانی به نام حرامزاده زرد دوباره ظاهر می شود و درصدد است که نانسی را از دست هارتيگان بيرون بياورد.

فرانک ميلر و داستان های مصور

وقتی فرانک ميلر، نويسنده داستانهای کميک استريپ و خالق اصلی شهر گناه ( سين سيتی)، اولين کتاب از اين سری را در اوايل دهه نود نوشت و طرح هايش را ترسيم کرد، به تمام قواعد آشنا و مرسوم و پذيرفته شده اين ژانر پشت کرد و به دنيای رمان های جنايی عامه پسند نويسندگانی چون المور لئونارد و جيمز ال روی (نويسنده محرمانه لس آنجلس) قدم گذاشت. او خالق بسياری از شخصيت های معروف کميک بوکز مثل الکترا و روبو کاپ بود و فيلم های موفق و پرفروش بسياری از روی آثار او تهيه شده است.

کتابهای ميلر، عموما از فيلم ها و داستان های عامه پسند جنايی و نوآر ريشه می گيرد. ميلر خود در اين باره می گويد: "من با کتاب های جنايی بزرگ شدم: ميکی اسپيلين، ريمون چندلر، جيم تامپسون و فيلم های نوآر ساموئل فولر، اورسون ولز و فريتز لانگ."

شهر تيره پر از جنايت که مردهای شرور و زنهای فاسد و تبهکار در لباس های چرمی، در آن می لولند، هميشه برای فيلمسازان آمريکايی جذاب بوده است. اما ميلر همه پيشنهادهای فيلمسازان را رد کرد تا اينکه رابرت رودريگز به سراغ او آمد. سماجت و اصرار رودريگز بود که ميلر را متقاعد کرد که مواد تصويری اش برای سينما و پرده بزرگ عالی خواهد بود. رودريگز برای اين کار يک نمونه کوتاه با سرمايه خود ساخت تا اعتماد ميلر را جلب کند: "من می دانستم که چقدر راضی کردن و متقاعد کردن ميلر سخت است... من می بايست به او نشان می دادم که مضمون کتاب او خوب از کار در می آيد." و با همان فيلم کوتاه به ميلر فهماند که می تواند روح داستانهای او را به سينما منتقل کند، بدون اينکه زيبايی دنيای سياه و سفيد آن را از بين ببرد.

رودريگز در اين باره می گويد: "من نمی خواستم شهر گناه رابرت رودريگز را بسازم بلکه می خواستم شهر گناه فرانک ميلر را بسازم. می دانستم که با تکنولوژی جديد و استفاده از نورپردازی، عکاسی و جلوه های بصری می توانيم آن را طوری بسازيم که دقيقا عين کتاب به نظر برسد."

ميلر نيز به شدت تحت تاثير ايده رودريگز مبنی برساختن فيلمی با آدم های واقعی در پس زمينه ای کامپيوتری قرار گرفت. به اين ترتيب رابرت رودريگز، بازيگران فيلم را در برابر پرده سبز و پس زمينه کامپيوتری قرار داد و از طرح های داستان های کتاب ميلر به عنوان استوری بورد استفاده کرد تا به شخصيت های سه داستان او يعنی: خداحافظی سخت، حرام زاده زرد و کشتن چاق گنده، جان بخشد.

با اينکه فيلم سه داستان مجزا را بيان می کند اما ساختار آن به گونه ای است که برخی شخصيت ها از داستانی به داستان ديگر وارد می شوند و يا قسمت هايی از اپيزود اول به شکل ديگر و از منظری ديگر در اپيزود های بعدی تکرار می شود. مارو، گلدی را در همان کافه ای ملاقات می کند که نانسی در آنجا می رقصد و بروس ويليس پس از آزادی از زندان وارد آنجا می شود. و يا اينکه داستان اپيزود اول نيمه تمام رها شده و در اپيزود آخر دوباره از سر گرفته می شود.

شهر گناه و فيلم نوآر

با اينکه فيلم رودريگز از نظر سبک تصويری و شيوه نورپردازی متاثر از فيلم های نوآر کلاسيک است و بسياری از عناصر اصلی اين ژانر مثل حضور سنگين و مسلط شب، خيابان های خيس باران خورده، استفاده از voice over، پليس بد نام و فاسد، پليس خوب، زن فاحشه و نابودگر و نيروی شر را دارد اما از نظر شيوه روايت، فرم اجرايی و ساختار سينمايی، يک نوآر مدرن (نئو نوآر) محسوب می شود و با الهام از ساختار فيلم های کوئنتين تارانتينو، خصوصا پالپ فيکشن ساخته شده است ( تارانتينو قسمتی از اپيزود سوم فيلم را کارگردانی کرده و نامش به عنوان کارگردان مهمان در عنوان بندی آمده است).

فيلم های نوآر، کيفيتی شاعرانه و رمزآلود دارند. شخصيت های آن تودار، مرموز، کم حرف، پيچيده و خونسرد اند، اما شخصيت های شهر گناه، همانند همتاهای کارتونی شان، دو بعدی، سطحی و اغراق آميزند.

آنها بارها تير می خورند و از پا در نمی آيند و يا از ارتفاع های بلند می افتند اما نمی ميرند. در اين ميان شخصيت هارتيگان با بازی درخشان بروس ويليس استثنايی است. او امروز بيش از هر بازيگر ديگری، در نقش های نوآرگونه مناسب به نظر می رسد.

به علاوه، خشونت در فيلم های نوآر بيشتر پنهانی و درونی و محصول فضا سازی و شخصيت پردازی است تا زد و خورد های خونين و پر سر و صدا و قطع اعضای بدن و آدمخواری شخصيت های شرور( الايجا وود در شهر گناه، کاريکاتور مضحکی از هانيبال لکتر آدمخوار است) در حالی که شهر گناه پر از خشونت عريان و تکان دهنده است.

در نهايت اينکه در شهر گناه از ريتم نرم و آرام، موزون و شاعرانه فيلم های نوآر کلاسيک خبری نيست، بلکه روايت تکه تکه، منقطع و پرشتاب کتاب ميلر، ريتم فيلم را نيز تعيين می کند.

Posted by parvizj at 11:36 PM | Comments (5) | TrackBack

July 21, 2005

در گرمای شرق

سرانجام تصميم گرفتم سری به روزنامه شرق بزنم. با محسن آزرم قرار گذاشتم ظهر آنجا باشم. در اوج گرمای تهران که از آسمان آتش می بارد. شرق تيتر زده: تهران در تنور و از قول مسئول اطلاع رسانی سازمان هواشناسی مژده داده که هوا خنک تر می شود. دفتر روزنامه در خيابان زاگرس  قرار دارد، در ساختمانی شيک و مدرن که نام آن نيز شرق است اما محسن می گويد که فقط دو طبقه آن در اختيار روزنامه است.

محسن مرا به قسمت های مختلف روزنامه می برد و به تک تک دبيران بخش ها معرفی می کند. تقريبا تمام اعضای تحريريه روزنامه جوان اند و اين در سنت مطبوعات ايران بی سابقه و غرورآفرين است. شرق، امروز جدا از مواضع و جهت گيری سياسی آن، يکی از سنگين ترين و وزين ترين روزنامه های کشور است که در تيراژ نسبتا بالائی منتشر می شود و مخاطبان بسياری دارد. شماره های آن در بيشتر روزها به ظهر نرسيده تمام می شود. يکی از دلايل استقبال خوانندگان از اين روزنامه، تيترها و عکس های خبری غير متعارف صفحه اول آن است. در حالی که اکثر روزنامه های ايرانی، صفحه اول خود را به عکس ها و خبرهای سياسی روز اختصاص می دهند، شرق عکس درشت بهرام بيضائی را به مناسبت اجرای نمايش او در تئاتر شهر و گفتگوی حسن محمودی با او چاپ می کند، همينطور در روزهای گذشته عکس و گفتگوی محمود دولت آبادی و عکسی از فيلم پدرخوانده، زينت بخش صفحه اول بوده است.

در بخش ادب و هنر، بيشتر نام ها برايم آشناست و در اين يکی دو سال نوشته های خوب زيادی از آنها خوانده ام، يا در شرق و يا در جا های ديگر ازجمله: مهدی يزدانی خرم، مينا اکبری که صفحه سينمای ايران را اداره می کند، حامد يوسفی، احمد غلامی ، حسين ياغچی و حسن محمودی که وب لاگ آدم و حوا را دارد.

از محسن می خواهم که مرا به ديدن سردبير ببرد: محمد قوچانی که جوان ترين سردبير روزنامه در تاريخ مطبوعات ايران است. روزنامه نگاری که نامش در کنار عمادالدين باقی، اکبر گنجی، سعيد حجاريان ومحمود شمس الواعظين با جنبش اصلاح طلبی در ايران گره خورده است اگرچه هر کدام با شکست اين جنبش به راهی رفته اند.

قوچانی نه تنها جوان بلکه خيلی هم ريز نقش است و وقتی حرف می زند از لهجه اش می فهمم که برخلاف اسمش قوچانی هم نيست و بعد خودش می گويد که رشتی است و تازه می فهمم که چرا اينقدر مخش کار می کند. متين و با ادب است و سنجيده حرف می زند. وقتی صحبت به انتخابات می رسد، می گويد: با اينکه شکست خورديم اما تمرين خوبی کرديم. بعد از اکبر گنجی حرف می زند و خبرانتقال او را به بيمارستان می دهد.از حرف زدنش پيداست که سرنوشت و آزادی گنجی برای او مهم است.

وقتی به بخش ادب و هنر بر می گرديم، جعفر مدرس صادقی هم آنجاست، نويسنده گاوخونی، کله اسب و شاه کليد. سالها پيش زمانی که کتابدار فرهنگسرای نياوران بود، برای تحقيق و فيلمبرداری از برخی متون پيش او رفتم و عليرغم دستور عدم همکاری رئيس بوروکرات فرهنگسرا صميمانه به من کمک کرده بود. با اين حال وقتی همديگر را ديديم مرا به ياد نياورد اما وقتی صحبت ابراهيم گلستان و نوشتن با دوربين پيش آمد، از ديدن من اظهار خوشحالی کرد و گفت کتاب را با علاقه ودقت خوانده و چند جلد نيز به دوستانش هديه کرده است. مدرس صادقی يکی از خلاق ترين نويسندگان معاصراست. لذت خواندن گاوخونی او را هرگز فراموش نخواهم کرد. داستانی که شيوه روايت و لحن سرد و خوددارانه آن به شدت برايم غافلگير کننده بوده و با راوی آن عميقا همراهی و همدردی کرده و برسرنوشت او گريسته ام. در جائی ديگر حتما در باره او و داستانهايش خواهم نوشت.

همراه با مدرس صادقی به صفحه بندی می رويم و تا بسته شدن ستون داستان کوتاه او با عنوان نابغه در کنارش می مانيم.

وقتی از شرق بيرون می آيم، چيزی به غروب خورشيد نمانده اما هرم داغ آفتاب هنوز باقی است.

Posted by parvizj at 2:46 AM | Comments (1) | TrackBack

July 19, 2005

موقعيت تراژيک روشنفکران ايرانی به روايت بهرام بيضايی

سرانجام نمايش مجلس شبيه در ذکر مصائب استاد نويد ماکان و همسرش مهندس رخشيد فرزين پس از ترديدها و بدگمانی های بسيار در روز يکشنبه 12تير ماه در سالن اصلی تئاتر شهر به روی صحنه رفت.

اين نمايش که قرار بود از روز هشتم تير ماه اجرا شود، ظاهرا به دلايل فنی از قبيل آماده نبودن دکور و لباس نمايش، چند روزی به تعويق افتاد.

بهرام بيضايی که پس از ساخت فيلم سگ کشی، تا کنون فرصت ساختن فيلم ديگری را نيافته است، مدتی است که فعاليت هايش را در زمينه تئاتر متمرکز کرده و اينک پس از اجرای موفق و تحسين شده نمايش شب هزار و يکم در سال گذشته، دومين نمايش خود را به روی صحنه برده است.

بيضايی بر روی صحنه

در نخستين شب اجرای نمايش در سالنی مملو از جمعيت، بهرام بيضايی به روی صحنه آمد و در ميان استقبال پرشور تماشاگران به معرفی نمايش خود پرداخت. وی گفت که به دليل کمردرد ناگهانی يکی از بازيگران اصلی نمايش (خانم مژده شمسايی)، می خواست اجرای نمايش را متوقف کند و يا به تعويق بيندازد اما از آنجا که بليط های نمايش پيش فروش شده بود، گروه وی (گروه ليسار) به احترام تماشاگران اين نمايش را اجرا خواهد کرد. پس از آن بيضايی توضيحاتی در مورد تعداد پرده ها و زمان نمايش داد و گفت اين نمايش بدون مکث يا تنفس در 120 دقيقه اجرا خواهد شد.

تريلر سياسی- روانکاوانه

بهرام بيضائی در ذکر مصائب، روايت تازه ای از موضوع قتل های زنجيره ای و قربانيان آن ارائه می کند. وی با دراماتيزه کردن اين واقعيت تلخ و دردناک جامعه ايران در قالب يک تريلر سياسی- روانکاوانه، موقعيت تراژيک روشنفکران ايرانی را به روی صحنه آورده است. در اين نمايش که دارای تمی سياسی و اجتماعی است و همانند فيلم سگ کشی در فضای معاصر می گذرد، بيضايی با لحنی تلخ تر و گزنده تر از هميشه، به نقد فضای سياسی اجتماعی امروز ايران پرداخته است.

ذکر مصائب زندگی نويد ماکان يک استاد اخراجی دانشگاه و همسرش رخشيد فرزين را که مهندس معماری است در 20 پرده روايت می کند. استاد ماکان( با بازی علی عمرانی) نويسنده و شاعری روشنفکر است که از کابوس دائمی سه مرد پالتو پوش و بی صورت که او را تعقيب می کنند رنج می برد. او برای رهائی از شر اين کابوس های مداوم به کلانتری پناه می برد اما در آنجا کسی به حرفهای او توجه نمی کند و ادعای او را وهم و خيال می خوانند. در نتيجه او خود را به يک روانپزشک معرفی می کند و از او کمک می خواهد.

همسرش رخشيد ( با بازی مژده شمسايی) نيز که مهندس معمار است و بازسازی و ترميم ساختمان های قديمی زير نظر ميراث فرهنگی را به عهده دارد، همانند او دچار اين کابوس های دائمی است. آنها ترس ها، اضطراب ها و نگرانی های مشابهی دارند که بر زندگی آنها سايه افکنده و آسايش و امنيت خاطر آنها را سلب نموده است.

شيوه روايت بيضايی به گونه ای است که هريک از شخصيت های داستان بخشی از اين داستان پيچيده و چند وجهی را روايت می کند. همسرايان نيز علاوه بر اعلام پرده های نمايش، فضا سازی و توضيح برخی صحنه ها، در پيشبرد روايت نيز نقش دارند.

شيوه اجرايی

فضای کلی صحنه را چهارچوب فلزی سياه رنگ عظيمی می سازد که بازيگران از آن بالا و پايين می روند. با اين تمهيد بيضايی در واقع امکانات صحنه ای نمايش خود را وسيع تر ساخته است. اما اصل ماجرا در مرکز صحنه که فضايی لخت است روی می دهد که به اقتضای داستان، هربار با لوازمی چون نيمکت، ميز و صندلی، چهارپايه و يا تابلو های متحرک که بر روی چرخها در طول صحنه جا به جا می شوند، پر و خالی می شود.

اين شيوه صحنه پردازی که متاثر از فرم اجرايی تعزيه است، دقيقا با عنوان نمايش که "مجلس شبيه" خوانده می شود همخوانی دارد و بيانگر تسلط بيضايی بر اين فرم کهن نمايشی و استفاده خلاقانه و مدرن او از قابليت های اجرايی آن است که تا کنون در سنت نمايش ايرانی کمتر سابقه داشته است.

ريتم و ضرباهنگ نمايش بسيار تند و پرتحرک است. پرده ها به راحتی با اعلان همسرايان تغيير می کنند و بيضائی با فيد تدريجی نور که برای جداسازی برخی صحنه ها از آن استفاده کرده، فرصت کوتاهی برای نفس گيری و تجديد قوای بازيگران فراهم نموده و در عين حال اين امکان را به تماشاگر می دهد که سير تحول رويدادها و تاثير صحنه ها را بر روی هم با تمرکز بيشتری دنبال نمايد.

فضا سازی

بيضايی ويژگی های ژانر تريلر سياسی را به خوبی می شناسد و عناصر آن را با هوشمندی در اين نمايش به کار می گيرد. عنصر تعليق و غافلگيری در بيشتر پرده های نمايش وجود دارد. استفاده از بافت فلزی در طراحی صحنه، نورپردازی با کنتراست بالا و دارای سايه های تند و تيز، به کارگيری موسيقی کرال با کيفيتی وهم انگيز، منجر به خلق فضايی خشن، وهمناک و اکسپرسيونيستی شده که با تم محوری نمايش که آشفتگی و هراس ناشی از عدم ثبات و امنيت است همخوانی دقيقی دارد.

طنز

ويژگی ديگر نمايش بيضايی، بهره گيری او از عنصر طنز است. طنز در بيشتر لحظه های نمايش حضوری سنگين و ويرانگرانه دارد. اين طنز نه تنها از طريق ديالوگ های شخصيت های اصلی نمايش منتقل می شود بلکه در وجود برخی از شخصيت های فرعی مثل خانم منشی مطب روانشناسی که در ضمن در يکی از پرده ها مهماندار هواپيما نيز هست و گروهبان مضحک کلانتری، جلوه گر شده است.

منشی با صدايی بسيار نازک و کشيده و لحنی مضحک، جملاتی کليشه ای را که معمولا در چنين مکانهايی می شنويم، بخشنامه وار ادا می کند. در اينجا طنز تلخ بيضايی نه تنها نابسامانی های اجتماعی و ارزش های اخلاقی رياکارانه حاکم بر جامعه را مورد هجوم قرار می دهد، بلکه در عين حال لبه تيز حمله آن متوجه فاجعه ای است که بر سر زبان فارسی و نحوه استفاده از آن در ساليان اخير آمده است.

در جايی از نمايش، استاد ماکان خطاب به افسر نيروی انتظامی از هزارپايی حرف می زند که مظهر قدرت است و بايد برای استفاده از زبان مادری از آن اجازه گرفت. در پرده پانزدهم نيز وقتی سروان نيروی انتظامی با کلماتی سبک و پيش پا افتاده، عشق اش را به رخشيد (همسر ماکان) ابراز می کند، رخشيد با تمسخر می گويد: "درست مثل برنامه های تلويزيونی حرف می زنيد." و سروان نيز در جواب می گويد: "خيال می کنيد استعدادش را ندارم؟". در واقع او شاعر درمانده و ناکامی است که از روی عجز به نظام( پليس) روی آورده است: "وقتی فهميدم مشاعره کم می آورم، رفتم توی نظام اسم نوشتم."

در پرده پنجم نمايش، ماکان و همسرش را می بينيم که در هواپيمايی نشسته اند که پرواز آن بدون شماره و مقصد آن نامعلوم است. ناگهان مهماندار هواپيما اعلام می کند که خلبان خوابش برده و سقوط هواپيما حتمی است و از مسافران می خواهد خونسردی خود را حفظ کنند. بال هواپيما کنده شده و چتر نجات نيز پيش بينی نشده است. در اين هنگام پزشک روانکاو(دکتر بیرنگ) نيز که در ميان مسافران است با لحنی جدی اعلام می کند که: "سقوط ما حتمی است ولی شما به تعالی فکر کنيد چرا که سقوط ما همان عروج ماست." مهماندار نيز با همان لحن کليشه ای و تصنعی هميشگی اعلام می کند: "مسافران گرامی ضمن آرزوی سقوطی خوش، دنبال راه نجاتی نگرديد، چرا که خلبانی در کار نيست."

واقعيت يا خيال

ذکر مصائب بين واقعيت و خيال حرکت می کند. برای بيضايی فاصله و مرزبندی دقيق و قطعی بين خيال ( کابوس) و واقعيت يا خواب و بيداری وجود ندارد و مرز بين اين دو همواره در آثار او بسيار باريک و کم رنگ بوده است.

پزشک روانکاو به ماکان می گويد: خواب ها آينه بيداری اند. در پرده هفتم نمايش، استاد ماکان در کلاس درس با دانشجويان در باره واقعيت و لايه های متفاوت آن حرف می زند. به نظر او امکان دستيابی به واقعيت محض وجود ندارد. برای او ماموران کلانتری و پزشک روانکاو همانقدر واقعی اند که مردان ناشناس پالتو پوش که در خواب و بيداری او را تعقيب می کنند. وقتی او سه نفر مرد پالتوپوش را در کلاس درس می بيند، به دانشجويان می گويد که هيچ چيز واقعی تر از آنها نيست.

نمايش جامعه ای بحران زده و هراسيده را تصوير می کند که شهروندانش در زير حاکميت دائمی ترس و اضطراب و تهديد زندگی می کنند و نسبت به اکنون و آينده خود بيمناکند. جامعه ای که روشنفکرانش يکی پس از ديگری به وسيله آدمهايی ناشناس و بی هويت به قتل می رسند و قتل آنها تصادف و بی احتياطی قلمداد می شود. دستگاههای انتظامی و امنيتی که بايد مسئول و حافظ جان شهروندان خود باشند، از اين کار طفره رفته و تنها به فکر اجرای برنامه های نمايشی و تشريفاتی از قبيل به آتش کشيدن و سوزاندن بيرق های کفرند.

در چنين شرايط آشفته و بی قانونی است که ميراث فرهنگی و آثار باستانی ملتی را به غارت و يغما می برند و باغ های قديمی را می سوزانند و وجدان های بيدارش برای فرار از اين واقعيت های هراس انگيز به درون کابوس پرتاب می شوند. جامعه ای که نيرو های جوانش را عليه دشمنانی موهوم بسيج کرده و به خيابان ها می کشاند. در تمام طول نمايش عده ای با بيرق ها و شمايل های سرخ و سياه گرد صحنه می چرخند و شعار می دهند و يا با چوب و چماق بر سر جوانان می کوبند. در اينجاست که توصيه های دکتر روانکاو به استاد ماکان، منطقی و هوشمندانه جلوه می کند: "اگر جان دربرديد بهتر می توانيد خاطره نابودشدگان را حفظ کنيد. راه کج کنيد برای ماندن و چشم بپوشيد از روی هوشياری."

به اعتقاد او يکی بايد بماند تا توضيح گر و راوی اين وحشت و ترس باشد. اما عمل کردن به چنين توصيه ای در چنان شرايطی غيرممکن است. ماکان نيز بايد همانند دوستان نويسنده و روشنفکرش قربانی قتل های زنجيره ای شود چرا که اگر بماند ممکن است متهم به خيانت به همسر يا سرزمين اش شود و يا به چيز هائی اعتراف کند که هرگز در زندگی او نبوده است.

در پايان نمايش، مردان پالتو پوش استاد ماکان را که دسته گلی برای همسرش خريده و به سمت خانه در حرکت است از خيابان ربوده و به قتل می رسانند. هرچند ما پيش از اين نيز قتل او را در کابوس های او و همسرش رخشيد ديده ايم. مهندس رخشيد نيز مجبور می شود رضايت داده تا پرونده قتل بسته شده و تبديل به يک مسئله بين المللی نشود.

بازيگری

بهرام بيضايی در اين نمايش تعدادی از بازيگران حرفه ای و غير حرفه ای را در کنار هم به کار می گيرد.

مژده شمسائی در اجرای شب اول با اينکه به دليل ناراحتی کمر، تحرک اندکی داشت، اما از قابليت های بيانی خود حداکثر استفاده را کرده و بازی درخورتوجه و تحسين برانگيزی ارائه داد. وی با درک صحيح نقش خود توانست به خوبی کابوس ها، دلهره ها و تشويش های يک زن روشنفکر آسيب پذير را ترسيم کند.

علی عمرانی نيز در نقش استاد نويد ماکان با بيان رسا و پرطنين اش، حضوری فراموش نشدنی دارد. همينطور مهرداد ضيايی در نقش دکتر بيرنگ، بسيار مسلط و کنترل شده عمل می کند. مهدی ميامی نيز در نقش پدر رخشيد و حسين محب اهری در نقش پدر ماکان بازی هائی ديدنی و برانگيزاننده ارائه می کنند، خصوصا در صحنه های مهمانی خانوادگی که به هنگام تخته نرد برای هم کرکری می خوانند.

در پايان بايد از موسيقی خلاقانه و بسيار موثر محمدرضا درويشی که سهم قابل توجهی در ساختن فضای وهمناک و خشونت آميز نمايش دارد ياد کرد.

اين نوشته نخستين بار در سايت بی بی سی درج شد.

Posted by parvizj at 11:18 PM | TrackBack

July 13, 2005

دراندوه درگذشت کريم امامی و فريدون ناصری

خبر دردناک درگذشت دو انسان برجسته و نازنين، کريم امامی و فريدون ناصری به فاصله يک روز، زودتر از هر جای ديگر از طريق موبايل به من text شد. در تهران پيام ها ( يا به قول بچه های تهران SMS) از طريق موبايل زودتر از هر رسانه و خبرگزاری ديگری به دستت می رسد.

فريدون ناصری، استاد من بود، در مدرسه فيلمسازی باغ فردوس تهران دراوايل سالهای دهه شصت وحق بزرگی به گردن من دارد. موسيقی فيلم و تاريخ موسيقی کلاسيک را به ما درس می داد آن هم در دوره ای که موسيقی تقريبا حرام بود و سازها را می شکستند. اما او جسور و پر دل و جرات بود و بی پروا حرف می زد و از سياست های روز در قبال موسيقی و وضعيت فلاکتبار آن بی رحمانه انتقاد می کرد.يِادم هست وقتی می خواستم فيلم مستند چکاوک را به عنوان کار دانشجوئی در باره سنتور و شيوه های نواختن آن بسازم، تنها کسی که در آن مدرسه از من حمايت کرد همين مرحوم ناصری بود.  به عنوان استاد راهنما هر کاری که از دستش برمی آمد دريغ نکرد، از پيدا کردن منابع پژوهشی گرفته تا توصيه من به اساتيد موسيقی و نوازندگان برجسته سنتور از قبيل استاد فرامرز پايور، استاد مجيد کيانی و داريوش صفوت و مرحوم مهدی ناظمی سازنده بی همتای سنتور که عليرغم پافشاری استاد ناصری، حاضر به همکاری نشد و راز سر به مهر خود را به گور برد. مثل بيشتر نوابغ، بد اخلاق و تند و تلخ بود ولی مهربان و زحمتکش و گشاده دست بود. در تحليل موسيقی فيلم و بررسی سير تحول تاريخی آن کم نظيربود. هنوز نوای موسيقی فيلم های کاوبوی نيمه شب ساخته جان باری، دشتهای ميسوری ساخته جان ويليامز، پاپيون ساخته جری گلد اسميت و پدرخوانده ساخته نينو روتا که او برای تحليل انتخاب کرده و در کلاس پخش می کرد در گوشهای من طنين انداز است. در اين سالها متاسفانه او را نديدم اما از کارهايش خبر داشتم چه در زمينه آهنگسازی برای فيلم و چه در حوزه رهبری ارکستر سمفونيک تهران. رفتنش خيلی زود بود. روحش شاد باد.

...و اما مرحوم کريم امامی را از طريق ترجمه هايش می شناختم و از وسعت دانش و معلوماتش در زمينه ادبيات و زبان انگليسی خبر داشتم. او در زمينه ترجمه از فارسی به انگليسی يکی از بهترين ها بود. اما در باره فعاليت های سينمائی اش و علاقه او به فيلمسازی هيچ نمی دانستم تا اينکه فرصت ديدار و گفتگو با ابراهيم گلستان دست داد و اين او بود که از استعداد و عشق امامی به سينما و تجربه ناکام او برای ساختن يک فيلم  برايم گفت . همانطور که سيروس علی نژاد در نوشته زيبای خود در بی بی سی در باره او از گلستان نقل کرد، کريم امامی از معدود کسانی بود که همواره مورد تحسين و احترام گلستان بود. او نيز گلستان را می ستود و برارزش و اهميت آثارش واقف بود. بخشی از گفتگوی من با گلستان تحت نظارت و ويرايش او به زبان انگليسی در مجله Reader چاپ شد و بعد از آن بود که طی مکاتباتی با من و مهدی جامی پی گير وعلاقمند انتشارکل گفتگو در نشر فرزان روز به مديريت همسرش خانم گلی امامی بود که اين فرصت دست نداد چرا که کتاب پيش از رسيدن نامه امامی، توسط آقای گلستان به نشر اختران سپرده شده بود. در اينجا بخشی از حرفهای گلستان را در باره او به نقل از کتاب نوشتن با دوربين ص 246  و همچنين نامه او را خطاب به مهدی جامی در باره گفتگو با گلستان عينا نقل می کنم :

« ... اما کريم امامی سالم بود و به اندازه ای که می توانست، می خواند و می فهميد. اگر فيلمی که می خواستيم کريم امامی بسازد به خرابکاری آن مردک رئيس روابط عمومی کنسرسيوم برخورد نکرده بود، فيلم مستندی می شد به وسعت، و در درجه هنر، بالاتر از فيلم « موج و مرجان و خارا». هيچ شک ندارم که سينمای ايران يک کارگردان اصلی و اساسی خود را از دست داده است که فرصت به کريم امامی نرسيد فيلم بسازد.  بعد هم بهترين منتقد سينمايی بود. نه فقط سينمايی بلکه نقاشی و نقد نقاشی. من از اين دو نفر مدت هاست بی خبرم ( منظور گلستان از نفر دوم نجف دريابندری است) اما تفاوت آن دو خيلی بيش از اين هاست. می گويند کريم امامی به من هم نيش زده است. من نيش بخور نيستم و نيش زن ها در من اثری ندارند اما نه اين را خودم می دانم که او نيش زده باشد و نه اگر زده باشد دليلش را می توانم بدانم و نه به هر حال در من کاری خواهد بود و کوچک ترين سر سوزنی از آن چه از خوبی های او می دانم کم نمی کند...»

 و اين هم نامه کريم امامی که در تاريخ 25 اکتبر 2004 به مهدی جامی نوشت:

 

جناب مهدی جامی،

با سلام و تشكر از پيام شما.       

اول در مورد اجازه‌اي از طرف خود و آقاي جاهد براي نشر خلاصة مصاحبة ابراهيم گلستان به فارسي در ويژه‌نامة نشرية شيراز (كه هنوز اسمش را هم درسـت نمي‌دانم) داده‌ايد ممنونم . تصور من اين است كه شما ترجيح مي‌دهيد متن از روي ترجمة انگليسي به فارسي برگردانده شود و نه اين‌كه از اصل فارسي مصاحبه استفاده شود. اگر اين طور است، من ملاحظات شما را درك مي‌كنم و شايد در حال حاضر اين آسان‌ترين راه باشد . البته من وقت ندارم خودم متن را به فارسي برگردانم ولي ترجمه را حتما قبل از انتشار خواهم ديد .

و اما در مورد نشر اصل مفصل مصاحبه.  با شناختي كه از آقاي گلستان دارم و با توجه به مصاحبه‌هايي كه در سال‌هاي اخير از ايشان در مطبوعات خوانده ام ، مي‌دانم كه كتابي است بسيار پرمسئله ولي در عين حال با امكانات خوب براي پرفروش شدن.  به نظر من يكي از آسان‌ترين راه‌ها اين است كه كتاب به فارسي در خارج از ايران به چاپ برسد، با كمك مالي شخص آقاي گلستان . كه حسن اين كار اين است كه مشكلي از نظر سانسور و دخالت‌هاي ناشر ايراني در متن آن وجود نخواهد داشت . از طرف ديگر

-- كتاب به فروش بالقوة خود در نشر اول نخواهد رسيد.

-- كتاب را ممكن است ناشران ايراني خودسرانه و با جرح و تعديل در ايران تجديد چاپ كنند و به نوايي برسند.

-- حق‌البوق مصاحبه‌كننده و تدوين‌كننده (آقاي پرويز جاهد و جناب عالي (؟) ) لوث خواهد شد.

-- بعضي از ايرانيان مقيم خارج كه مورد حمله و هتاكي قرار گرفته اند مي‌توانند عليه مصاحبه‌شونده اقامة دعوي كنند .

و اما اگر كتاب در ايران چاپ شود ، طبعا مشكلات وزارت ارشاد را خواهد داشت و احتمالا مشكل طرح دعوي از طرف ايرانيان مقيم داخل كه ممكن است مورد اهانت قرار گرفته باشند و چون مصاحبه شونده در خارج است ناشر بايد به دادگاه برود و جوابگو باشد ، و كمتر ناشري ممكن است از اين بابت خطر كند.

اصولا اين گونه متن‌هاي نيش دارد و جنجالي معمولا بعد از مرگ صاحبان عله به چاپ مي‌رسند تا مشكلات حقوقي آن‌ها كمتر بشود .

حالا با همة اين احوال ناشراني هستند كه آماده اند حد اقل كتاب را بررسي كنند و جوانب مختلف كار را بسنجند و بعد تصميم‌گيري كنند، كه از جملة آن‌ها نشر فرزان روز است كه همسرم، خانم گلي امامي مديريت آن را چند ماهي است بر عهده گرفته است . لطفا بفرماييد كه طرف قرارداد چه كسي خواهد بود؟ آقاي گلستان يا آقاي جاهد يا هردو ؟ همسرم به من گفت به شما بگويم ميل دارند متن را ببينند و بخوانند و در شوراي گزينش كتاب خود مطرح كنند . و البته براي اين كار شايد يك راه آسان اين باشد كه آقاي رمضاني نشر مركز متن را به دفتر نشر فرزان روز بفرستد.

ديدم جناب عالي به عكاسي و فيلمبرداري هم روي آورده‌ايد . انشاءالله موفق خواهيد بود.

با احترام و ارادت.

كريم امامِي

Posted by parvizj at 12:08 AM | Comments (4) | TrackBack

July 9, 2005

خاطرات عصرگاهی

زير پل کريمخان پياده می شوم. ساعت پنج با محسن آزرم در کافی شاپ نشر چشمه وعده ديدار دارم. هنوز نيم ساعت تا پنج مانده و  به سرم می زند که در اين فاصله گشتی در محل سکونت قد يمی مان بزنم. وارد خردمند شمالی که می شوم همه خاطرات گذشته در نظرم شکل می گيرد. از مقابل خانه قبلی مان می گذرم. باربد را می بينم که سوار بر دوچرخه کوچکش در کوچه می راند.به دنبالش می دوم. از پشت زين اش را می گيرم تا نيفتد. هنوز خوب نمی تواند تعادلش را حفظ کند. از پشت سر صدای عصای کيانوری را می شنوم که دست در دست مريم فيروز قدم می زنند. هر روز همين ساعت پيدايشان می شود. به پنجره اتاقم زل می زنم. دلم می خواهد زنگ در را بزنم. شايد شهلا خانم يا آقای نقشينه پور در را برايم باز کنند. دو سال پيش وقتی روزنامه اطلاعات لندن را ورق می زدم نام مهندس بهمن نقشينه پور را در ميان مردگان ديدم. باورم نشد و هنوز هم نمی شود. می دانم شهلا خانم بعد از مرگ بهمن و مادرش تنها شد و اين ساختمان قديمی و نسبتا بزرگ را فروخت و به جای ديگری رفت. او نيز مثل بهمن حاضر نشد ايران را ترک کند و نزد فرزندانش به آمريکا برود. از ته کوچه محمد مختاری را می بينم که به سوی من می آيد با لبخند هميشگی اش برلب. احتمال می دهم که حتی زمانی که در دستهای آلوده قاتلانش جان می داد نيزهمين لبخند را بر لب داشت. کيسه ای پر از شير و ماست و پنير در دست دارد. وقتی به من می رسد مثل هميشه سراغ آقای پوری را از من می گيرد. می گويم مدتی است او را نديده ام ولی می دانم حالش خوب است. می گويد اگر ديديش سلام مرا بهش برسان. بعد قدم زنان دور می شود.

ديگر چيزی به ساعت پنج نمانده. دارد دير می شود. بايد به قرارم برسم. اولين بار است که ساختمان جديد نشر چشمه را می بينم. ديروز که به نشر ثالث رفته بودم از ديدن آن واقعا لذت بردم.

کتابفروشی های خيابان کريمخان شکل تازه ای به خود گرفته اند. انگار وارد فويلز يا واتراستونز شده ای. رديف های طبقه بندی شده کتاب ها با عنوان بندی موضوعی. طبقه بالای نشر ثالث، گالری نقاشی و کافی شاپ و بخش نوارها و سی دی های موسيقی بود. پوستر بزرگی از نويسندگان مشهوری چون همينگوی، پروست، کامو و ديگران بر ديوار جلوه خيره کننده ای داشت. آقای کيائيان، مدير دوست داشتنی نشر چشمه نيز فروشگاه خود را توسعه بخشيده است. طبقه بالای آن نيز کافی شاپ و محل ديدار عاشقان کتاب و اهل فرهنگ است. عکس هایی سياه و سفيد در ابعادی بزرگ از ابتهاج، دولت آبادی، مميز و درويشيان که يادآور سبک کارهای مريم زندی است، از سقف آويزان اند. نگاهم به دنبال آقای کيائيان می چرخد ولی او را نمی يابد. از پله ها بالا می روم. محسن آزرم را تا کنون نديده ام ولی اميدوارم با نشانی هائی که از او به من داده اند او را پيدا کنم. دختر جوان و پرتحرکی که مدير کافی شاپ به نظر می رسد وقتی رفتار غريبه و نگاه جستجوگر مرا می بيند به طرفم می آيد. سراغ محسن را می گيرم. مرا به طرف يک ميز خالی هدايت می کند و می گويد اينجا برای شما رزرو شده و آقای آزرم نيز الان می رسند. پنج دقيقه از ساعت پنج گذشته است که پيامی از محسن به موبايلم می رسد که « من در راهم و تا چند دقيقه ديگر آنجا هستم». وسايلم را روی ميز گذاشته و چرخی در فروشگاه می زنم. در ميان نوارها و سی دی های موسيقی، کپی های نسبتا تميزی از خوانندگان مشهور غربی( غالبا جاز و کلاسيک) مثل پاوروتی، ماريا کالاس، بوچلی و نورا جونز با قيمت نسبتا ارزان می بينم. رديف رمان ها و داستان های کوتاه ايرانی نيز واقعا پربار و رشک برانگيز است. در بخش فلسفه کتاب های ترجمه و تاليف زيادی در باره  مدرنيته و پست مدرنيسم و فلاسفه بزرگ مدرن و پست مدرن مثل فوکو، ريکور، هابرماس، دريدا و رولان بارت منتشر شده اند.

سرانجام محسن آزرم از راه می رسد. جوانی تنومند وچهار شانه  با ريشی نسبتا انبوه. جوان ديگری نيز با اوست. معرفی می کند: امير قادری. منتقد جوان و پرکاری که نوشته هايش را غالبا در مجله فيلم چاپ می کرد. محسن آزرم را از طريق وب لاگش شناختم. دبير بخش سينمای جهان روزنامه شرق است و نوشته هايش نشان می دهد با سينمای امروز جهان به خوبی آشناست. با ای ميل ازمن خواسته بود که در اين زمينه برايش مطالبی بفرستم. من هم که شور و علاقه او را ديدم دريغ نکردم و چند مطلب تازه برايش فرستادم که در شرق چاپ شد. خانم جوان به طرف ميز ما می آيد. شوخ طبع است و سر به سر امير قادری می گذارد. محسن او را معرفی می کند. روزنامه نگاری است که کار در کافی شاپ را بی دردسرتر از کار اصلی اش يافته است. می توان تاثير فضای سرد و يخزده پس از انتخابات را در چهره اين دوستان جوان خواند. آنها فعالانه در مبارزه انتخاباتی شرکت کرده و بر اساس تحليل جبهه مدافعان دمکراسی و مخالفان اقتدارطلبی به نفع رفسنجانی فعاليت کردند اما پيروزی غير قابل پيش بينی و باور نکردنی راست گرايان آنها را بهت زده نمود. بيشتر وقت ديدار ما به بحث و گفتگو در باره نتايج انتخابات گذشت. به گفته محسن، همه اعضای تحريريه شرق در حالت تعليق و بلاتکليفی به سر می برند. آنها حتی نمی دانند که شرق می ماند يا می رود.

در باره سينما نيز حرفهای زيادی رد و بدل می شود. محسن می گويد استقبال خوبی از کتاب من شده و بحث های زيادی در محافل ادبی و سينمائی برانگيخته است. در پايان اين ديدار به محسن قول می دهم يک روز سری به روزنامه بزنم و از نزديک با فعاليت های تحريريه شرق آشنا شوم.

Posted by parvizj at 2:04 AM | Comments (3) | TrackBack

July 3, 2005

نوشتن با دوربين، تصوير دوران سپری شده

انتشار« نوشتن با دوربين» تا کنون بحث ها و نظرهای موافق و مخالف زيادی به دنبال داشته است که پاسخ گوئی در مورد برخی از آنان را که مغرضانه و يا از روی جهل و نا آگاهی نوشته شده اند ،ناگزير می سازد که در فرصتی به آن خواهم پرداخت. در اينجا نوشته دقيق و کارشناسانه منتقد ارجمند بهروز تورانی را در باره اين گفتگو که نخستين بار در بی بی سی منتشر شد، می خوانيد:

نوشتن با دوربين
رو در رو با ابراهيم گلستان
پرويز جاهد
نشر اختران، تهران، 1384

اين گفتگوی بلند با ابراهيم گلستان، نويسنده و فيلمساز بلندآوازه ايرانی، از بسياری جهات استثنايی است. دامنه مباحث مورد گفتگو، جسارت در پرسشها و بی پروايی در پاسخها و اصولا حجم اين مصاحبه از جمله اين موارد استثناست.

کتاب نوشتن با دوربين با دومقدمه آغاز می شود. مقدمه اول درباره اين گفتگو و چگونگی انجام آن است و مقدمه دوم به معرفی ابراهيم گلستان و آثار ادبی و سينمايی او اختصاص دارد.

پرويز جاهد در همان مقدمه اول به پرسشی که خواننده به هنگام مطالعه کتاب او بيش از يکی دوبار به آن می رسد، اينگونه پاسخ می دهد: "از قبل می دانستم که انجام گفتگو با ابراهيم گلستان کار ساده ای نيست."

جاهد می گويد: "به من توصيه می کردند که بی خود به سراغش نرو و وقت خود را تلف نکن که نتيجه ای نمی گيری."

از يک آتش تا اسرار گنج دره جنی

اما حاصل کار گويای چيز ديگری است. مجموعه بحث ها و پرسش و پاسخها قطعاتی از سيمای مرد هنرمند را تکه تکه در کنار هم می گذارد تا به ابعاد شخصيت مردی شکل دهد که چندان مايل نيست درباره خود حرف بزند. اما درباره جهان، آنگونه که خود می بيند، بسيار سخن دارد.

پرويز جاهد می گويد: "سعی کردم در اين گفتگو زندگی و آثار گلستان را طی چهار دهه فعاليت ادبی و سينمايی او از اوايل دهه بيست تا اوايل دهه پنجاه شمسی در زمينه های زير مرور کنم: دوران فعاليت و همکاری با حزب توده، آشنايیِ با سينما، دوره اول قصه نويسی، دوره همکاری با کنسرسيوم و شرکت نفت، تاسيس استوديو گلستان و تهيه فيلمهای مستند، ساخته شدن خشت و آينه، ادامه مستند سازی و قصه نويسی، ساخته شدن اسرار گنج دره جنی و مهاجرت به انگلستان."

با اين حاال، جاهد توضيح می دهد که "آنچه در اين گفتگو برای من اهميت بيشتری داشت و ارتباط تنگاتنگی با موضوع تز دانشگاهی ام پيدا می کرد دوره فعاليت مستند سازی گلستان، تاسيس استوديو گلستان، همکاری با فروغ فرخ زاد و توليد فيلمهای داستانی و بلند خشت و آينه و اسرار گنج دره جنی و دريافت و درک ديدگاههای گلستان در زمينه های مربوط به واقع گرايی در ادبيات و سينما، استعاره و نماد در آثار او، حکومت و پروژه مدرنيسم در ايران، روشنفکران ايرانی و گفتمان غرب ستيزی، سينمای موج نو و سانسور بوده است."

اما در جريان گفتگوها، برخی از اين موضوعها مثل "روشنفکران ايرانی و گفتمان غرب ستيزی" در حداقل ممکن "برگزار" می شوند و برخی ديگر مثل "موج نو" در برابر ديدگاه متفاوت آقای گلستان که اصولا به موج نو اعتقاد ندارد، رنگ می بازند و اهميت خود را از دست می دهند.

درواقع آنچه از خلال اين گفتگوی بلند به دست می آيد چهار تصوير است:

تصويری از ابراهيم گلستان به عنوان نويسنده و فيلمساز،
تصويری از ابراهيم گلستان به عنوان منتقد و صاحبنظر ادبی و هنری،
تصويری از چند چهره ی برجسته ادبی، هنری و سياسی به روايت گلستان،
و تصويری از يک دوران سپری شده در تاريخ سينمای ايران.

سيمای مرد هنرمند

پرويز جاهد، در ارائه تصوير ابراهيم گلستان به عنوان نويسنده و فيلمساز موفقتر از ديگر قسمتها عمل می کند. حتی می توان گفت که با کنجکاوی در دوره ای از زندگی گلستان که با سياست گذشت، به اين برش از زندگی او اهميتی شايد نالازم می دهد.

مهمترين تصوير از اين چهار تصوير، تصوير گلستان به عنوان منتقد و صاحبنظر ادبی و هنری است. گلستان به روايت رسمی و به گفته آقای جاهد "متعارف" از روند تاريخی سينما و ادبيات ايران اعتقادی ندارد و آن را زائيده افکار محفلی از روزنامه نگاران دهه چهل شمسی می داند.

در اين زمينه اصرار جاهد در مورد "موج نو" و روايت کاملا متفاوت گلستان از اين برش از تاريخ سينمای ايران تضاد آشکار دوديدگاه موجود را به روشنی نشان می دهد.

دو روايت از تاريخ سينمای ايران

خواننده ای که با تاريخ سينمای ايران تنها از طريق روايت رسمی آن آشناست نظرات آقای گلستان را در مواردی حتی تکان دهنده خواهد يافت. اما احتمالا جستجو برای روايت ديگر - که نوشته آقای فرخ غفاری مورخ سرشناس سينمای ايران است و در آن ريشه پيشرفت سينمای ايران در سينمای مستند و بطور مشخص در فيلمهای يک آتش و موج، مرجان و خارا و موفقيت بين المللی اين فيلمها يافته می شود و به فيلمهای داستانی گاو و قيصر اهميتی درجه دوم داده می شود - برای دريافت بهتری از تصويری کاملتر از تاريخ سينمای ايران مفيد خواهد بود.

اين روايت را اداره کل تحقيقات و روابط سينمايی وزارت فرهنگ و هنر ايران در سال 1354 به زبان انگليسی و تحت عنوان تاريخ سينمای ايران در جزوه ای با نام History of the Iranian Cinema منتشر کرده و در اختيار فيلمخانه ملی کشورهای اروپايی نيز قرار داده است.

روايتهايی که نقش فيلمهای مستند را در تاريخ سينمای ايران تقريبا ناديده می گيرند، عمدتا روايت های بعد از سال 1979 هستند که در آن به دلايل مختلف از بيان بخشی از واقعيت چشم پوشی شده است.

در حديث ديگران

تصويری که در کتاب نوشتن با دوربين از برخی چهره های ادبی و سينمايی ارائه می شود نيز به همين اندازه مهم، حساس و بحث برانگيز است. اين نظرها با توجه به موقعيت و منزلت ادبی و هنری آقای گلستان احتمالا دوستداران آثار آنها را نخواهد آزرد. بخصوص که آقای گلستان هم درباره شعرهای آنها داوری نکرده ، بلکه عمدتا از روابط کاری و حرفه ای خود با آنها سخن گفته است.

پرويز جاهد با درک اين حساسيتها در مقدمه خود می نويسد: "ممکن است کسانی با آرا و نظرات گلستان در مورد فضای سياسی و روشنفکری ايران دهه های سی و چهل موافق نباشند و يا سبک داوری او و صراحت و تيزی کلامش را نپسندند و يا تاب نياورند و از اين بابت آزرده شوند. اما شيوه برخورد گلستان، از سوی ديگر، دعوتی است برای نقدی سالم، شفاف و فارغ از ملاحظه کاری..."

نقش زمانه

کتاب دربردارنده پرسشها و پاسخهای بسياری درباره سانسور، و نحوه برخورد حکومت و مقامات کوتاه و بلند آن با فيلمهای گلستان است. اما در کوششی برای روشن کردن ويژگيهای اجتماعی و سياسی دورانی که گلستان فيلمهای خودرا در آن ساخته، اشاره های گذرا به اختلافات ميان تلويزيون ايران و وزارت فرهنگ و هنر در دهه های چهل و پنجاه، عدم تمايل گلستان به همکاری با تلويزيون که خاستگاه عمده فيلم مستند است - و بخصوص در آن هنگام با وجود گروه ايران زمين که اصولا برای توليد مستند ايجاد شده بود-، می توانست بسط بيشتری پيدا کند.

همچنين اهميت بقايای استوديو گلستان در صنعت فيلم ايران در آغاز دهه 1980 می توانست جای بحث بيشتری داشته باشد. و نظر او درباره دلايل پانگرفتن سينمای مستند در ايران می توانست موقعيتی کم نظير برای بهره مندی از دانش و تجربه مردی را فراهم کند که خود از پايه گذاران و پيشگامان سينمای مستند ايران است.

بعلاوه، شايد می شد با آگاهی از نظر متفاوت گلستان درباره روايت معمول و متعارف تاريخ سينمای مدرن ايران، درباره آن روايت ديگر کنجکاوی بيشتری نشان داد.

از سوی ديگر، يک رويکرد چند رسانه ای به موضوع و ضبط تصويری گفتگو همراه با افزودن صحنه هايی از فيلمهای مورد بحث با نظر مصاحبه شونده، حاصل کار را برای دانشجويان و پژوهشگران و حتی علاقمندان سينما قابل استفاده تر می کرد. کاری که شايد تنها توصيه کردنش آسان باشد!

با اينهمه، نوشتن با دوربين به عنوان يکی از معدود منابع و مراجع موجود درباره ابراهيم گلستان و آثار او، اثری است ماندنی و کم نظير که به سهم خود به برطرف کردن فقر موجود در زمينه منابع پژوهشی در مورد سينمای ايران کمک می کند.

Posted by parvizj at 2:28 AM | Comments (3) | TrackBack

July 2, 2005

شوک

ديدن دوباره وطن بعد از دو سال دوری بسيار لذت بخش و شيرين است. هر بار که از آن دور می شوی و فاصله می گيری و دوباره به آن باز می گردی متوجه تغییرات زيادی در آن می شوی، از تغيير بافت معماری گرفته تا شيوه رانندگی مردم و طرز لباس پوشيدن و آرايش دختران و پسران جوان شهری.

چند روزی است که در تهرانم و به علت جابجائی و تغيير شرايط ، در حالتی برزخی به سر می برم. تقريبا به کامپيوتر و اينترنت دسترسی ندارم و برای همين از فضای وبلاگی و رسانه ای دورم و نتوانستم در اين مدت صفحه ام را به روزکنم.

الان بيش از يک هفته از انتخابات رياست جمهوری می گذرد و بيشتر کسانی که با آنها دمخور بوده ام هنوز از شوک سنگين و غافلگير کننده انتخاب آقای احمدی نژاد رها نشده اند. من قبل از مرحله اول انتخابات وارد تهران شدم در شب انتخابات. مرحله اول بدون سروصدا با ترديد و دو دلی و در فضائی آکنده از سوء ظن و ابهام گذشت. نتيجه انتخابات برای همه غير منتظره و غافلگير کننده بود. هيچکس فکر نمی کرد احمدی نژاد به دور دوم راه پيدا کند اما از آنجا که مثل هميشه هيچ چيز در ايران قابل پيش بينی نيست، احمدی نژاد  باقی ماند و در رقابتی هيجان انگيز با رفسنجانی قرار گرفت. در باره او حرفهای ضد و نقيض بسياری شنيدم و می شنوم. مردم عادی، کاسب ها و رانندگان تاکسی و به طور کلی اقشار محروم او را شخصيتی مردمی، مخالف سرمايه داری، اختلاف طبقاتی و فساد مالی می دانستند و روشنفکران، دانشجويان، نويسندگان و هنرمندان او را مسلمانی دو آتشه و تند رو، دارای افکاری قشری و متحجرانه و ضد مدرن معرفی می کردند که می خواهد ما را به فضای سياسی و امنيتی دهه شصت بازگرداند و رعب و وحشت و ترور و خفقان و بگير و ببند راه بيندازد. نويسندگان و فيلمسازان مشهوری چون فولادوند، بابک احمدی، دولت آبادی، کيارستمی، فرمان آرا و ... اعلام کردند که برای نجات کشور و جلوگيری از حاکميت اختناق و استبداد به هاشمی رفسنجانی رای می دهند و از همه خواستند به هاشمی رای دهند، اگرچه معتقد بودند که هاشمی نيز نماينده واقعی و راستين آنها نيست اما بين دو گزينه به ناچار به هاشمی رای می دهند.

يکی دو شب قبل از انتخابات با يکی از بستگان جوانم (حامد) به خيابان جردن رفتيم و شاهد تبليغات طرفداران دو گروه بوديم. آرايش دو دسته کاملا بيان گر طرز تفکر و انديشه دو گروه سياسی و اجتماعی مسلط جامعه ايران بود. دسته ای با شعارهائی انقلابی، ضد آمريکائی و ضد سرمايه داری و مخالف تمام ايده های مدرن به بهانه غرب ستيزی و خواهان ذوب شدن در ولايت و دسته ای ديگر طرفدارآزادی بيان و عقيده، رعايت حقوق دمکراتيک و شهروندی، امنيت ملی و مخالف استبداد و تماميت خواهی و خشونت و افراط گرائی. طرفداران دسته اول را می شد با ظاهر يکدست و تيپيکال آنها شناخت، با ريش هائی انبوه و پيراهن و شلوار مشکی که کنار خيابان ايستاده بودند و تکبير می گفتند و عکس های احمدی نژاد را در هوا تکان می دادند. طرفداران هاشمی نيز بيشتر دختران و پسران جوان و کم سن وسال و پرشور بودند که درون ماشين های مدل بالا يا بر روی سقف آنها رقص و پايکوبی می کردند.

 دستی از پنجره اتومبيل وارد می شود و جلوی لنز دوربين قرار می گيرد:« آقا فيلم نگير. آقا خاموش کن». فريادها شدت می گيرد. چند نفر به طرف ما می آيند:« آقا فيلم نگير. گفتم خاموش کن.» احساس می کنم هر آن ممکن است با مشت به لنز دوربين من بکوبد. سرش را از پنجره تو می آورد و می پرسد:« واسه چی فيلم می گيری؟ چی چی رو می خوای ثابت کنی؟ ها؟» می گويم:« هيچ چی. فقط دارم فيلم می گيرم. برای خودم. قرار نيست چيزی را ثابت کنم.». اتومبيل های پشت سرم بوق می زنند. يکی با مشت به سقف اتومبيل می کوبد: « آقا برو . وانيسا. راه رو بند آوردی.».

يکی ديگر داد می زند:« حسين باهاش بحث نکن. بزار بره. راه رو بند آورده». وقتی  با حامد از آن معرکه بيرون می آئیم، ديروقت است و ديگر چيزی به سحر نمانده است.  

Posted by parvizj at 2:41 AM | Comments (1) | TrackBack