May 29, 2005

تاريخ را فاتحان می نويسند

نگاهی به مستند « مه جنگ»The Fog of War ساخته ارول موريس                                      

مه جنگ ساخته ارول موريس، برنده اسکار بهترين فيلم مستند سال 2003، مروری بر تاريخ نظامی گری آمريکا در طول 50 سال گذشته است که از زبان رابرت استرنج مک نامارا[1]، وزير دفاع سابق آمريکا، رئيس بانک جهانی و طراح جنگ ويتنام روايت می شود.

ارول موريس، مستند ساز آمريکائی در 1948 در نيويورک به دنيا آمد. او رويکردی منحصر به فرد نسبت به فيلم مستند و غير داستانی دارد و با مهارت ها و تکنيک های ويژه اش در انجام گفتگو، رابطه ای بسيار فعال و موثر بين سوژه، گفتگو شونده و تماشاگر ايجاد می  کند.

خط باريک آبیThe Thin Blue Line(1988) ساخته او، يکی از مهمترين و بحث برانگيز ترين فيلمهای مستند دهه های اخير است که در آن موريس، فساد درون دستگاه قضائی و پليس آمريکا را افشا کرده است.

وی همچنين يک فيلم داستانی نيز بر اساس رمانی از تونی هاميلتون به نام باد تيره The Dark Wind

(1991) ساخته است که موفقيتی کسب نکرد و پس از آن، موريس ترجيح داد درهمان محدوده فيلم مستند بماند.

در مه جنگ، موريس، تمام شگردها و مهارت های خاص مستند سازی اش را به کار می گيرد تا افکار و اعتقادات رابرت مک نامارا، اين جهره بدنام سياسی و نظامی آمريکا را که دستش آلوده به خون ميليونها انسان بی گناه ژاپنی و ويتنامی است، به تصوير درآورد. مردی که سه سال در ارتش آمريکا در جنگ جهانی دوم، هفت سال به عنوان وزير دفاع آمريکا در دولت های کندی و جانسون و سيزده سال به عنوان رئيس بانک جهانی، خدمت کرده است و اکنون در سن 85 سالگی مسئوليت سنگين و نقش سياسی حساسی را که در مهمترين مناقشات و کشمکش های نظامی و سياسی قرن بيستم از جنگ جهانی دوم وبمباران هوائی 67 شهر ژاپن گرفته تا بحران موشکی کوبا و خليج خوکها تا جنگ ويتنام، به عهده داشته است، در مقابل دوربين ارول موريس به ياد می آورد.

با اينکه اين گفتگو بعد ازحادثه يازده سپتامبر2001 و قبل از جنگ عراق و دخالت نظامی آمريکادرخاورميانه صورت گرفته است اما حرفهای مک نامارا در باره  جنگ وسياست های ميليتاريستی آمريکا کاملا با وضعيت کنونی جهان وآنچه که اين روزهادر عراق و به طور کلی خاورميانه می گذرد، همخوانی دارد.

در اين فيلم، جنبه های مختلف شخصيت مک نامارا، نشان داده می شود. او مردی است با هوشی سرشار، استعداد علمی درخشان و وجدانی معذب. وی آنقدر باهوش هست که متوجه اشتباهات وحشتناکی که خود و دولت آمريکا در طول دوران وزارت او مرتکب شده، بشود و در عين حال به موفقيت هائی که کسب کرده افتخار کند. مهمترين وجه شخصيت او اين است که دروغ نمی گويد، پرده پوشی نمی کند و آسمان و ريسمان را به هم نمی بافد تا حرفها و کرده های خود را توجيه کند. به عنوان وزير دفاع در مقابل فيلمساز و پرسش های او گارد نمی گيرد بلکه به جای آن با صبر و حوصله به پرسش های او پاسخ می دهد. فقط در جائی که لازم می بيند و فکر می کند که ممکن است برايش گران تمام شود، از جواب دادن طفره می رود و سکوت می کند. اودر کمال خونسردی وآرامش حرف می زند و بر اعصاب و رفتارش مسلط است و در مقابل پرسشهای تحريک کننده فيلمساز عصبانی نمی شود و از کوره در نمی رود. او آنقدر شهامت دارد که اعتراف کند جنگ ويتنام اشتباهی عظيم بوده ولی اين بدان معنی نيست که خود را مقصر بداند و سرزنش کند، بلکه هرجا لازم باشد از عملکرد خود و رئيس جمهور آمريکا دفاع می کند. با اينکه سعی می کند صريح باشد، اما در بسياری موارد دوپهلو و مبهم حرف می زند. گاهی هر دو طرف درگير در جنگ را زير سوال می برد و تماشاگر نمی داند که او واقعا در کدام موضع ايستاده است. در پايان فيلم، وقتی موريس از او می پرسد که چرا بعد از ترک کابينه جانسون، عليه جنگ ويتنام حرف نزد؛ می گويد: « نمی خواهم بيشتر از اين حرف بزنم. اين نوع پرسش ها مرا به دردسر می اندازد. بسياری از مردم در مورد جنگ دچار سوء تفاهمند، همينطور در باره من. خيلی از مردم فکر می کنند که من آدم مادر قحبه ای هستم.» و در اينجا موريس با اين پرسش، ضربه آخر را وارد می کند: « آيا خود را مسئول جنگ نمی دانی؟ آيا احساس نمی کنی که مجرمی؟». و پاسخ مک نامارا اين است:« من نمی خواهم بيشتر از اين حرف بزنم.»

 ارول موريس درگفتگوئی در باره او چنين می گويد:

« ما دوست داريم دنيا را از ديد خير و شر ببينيم. راحت ترين چيزی که در باره مک نا مارا می توان گفت اين است که او آدم بدی است و کارهای بد زيادی انجام داده است. اما اين تعبير در باره او و مسئوليتش در جنگ با دريافت امروز من که از طريق تحقيقاتی که در باره او انجام داده ام حاصل شده، مطابقت ندارد.

رابرت مک نامارا، مسبب جنگ ويتنام نيست. من خيلی زود فهميدم که اين طوری نمی توانم پيش بروم. منظور من اين نيست که او کاملا بی تقصير است و يا مسئول اعمالی که انجام داده نيست و بخواهم او را تبرئه کنم، بلکه داستان پيچيده تر و جالب تر از آن است که می پنداشتم.»

ارول موريس با استفاده ازفيلم های آرشيوی و با ارجاع به گزارش ها و تيتر های خبری روزنامه ها و مجله های معتبر وقت، مک نامارا را چهره ای غير متعارف و يکی از بهترين وزير دفاع های آمريکا معرفی می کند. اما همزمان منتقدانش او را آدمی متقلب، يک ماشينIBM، يک ديکتاتور متکبر و جنگ افروز می خوانند. ويژگی هائی که با آنچه از او در اين فيلم می بينيم، مطابقتی ندارد.

مه جنگ، عنوان دقيق و زيبائی است که با تم اصلی فيلم و محتوای حرفهای مک نامارا همخوانی دارد. وی از مه جنگ، ابهام، عدم وضوح و شفافيتی که در آن است می گويد. به نظر او هيچ چيز آنطور که پنداشته می شود، روشن و شفاف نيست. همه چيز در پس پرده ابهام و لايه ای از مه قرار دارد.

مه جنگ به يازده بخش تقسيم شده که هر بخش در واقع يک درس است که مک نامارا دردوره های مختلف زندگی و در مواجهه با رويدادهای سهمگين و بحران های سياسی و نظامی آموخته است. با اينکه ساختار فيلم برحسب توالی زمانی رويدادهای تاريخی بنا شده اما گاهی برحسب ضرورت موضوع و حرفهای مک نامارا، رفت و برگشت های زمانی نيز ديده می شود. 

 فيلم با مقدمه ای شروع می شود که در آن مک نامارا پس از آنکه کيفيت صدا را با کارگردان چک می کند رو به دوربين می گويد:« من در زندگی ام هميشه جزئی از جنگ بوده ام. حالا در 85 سالگی در سنی ام که  می توانم به گذشته نگاه کنم و در باره اعمالی که انجام داده ام قضاوت کنم. نقش من اين بود که هميشه از زندگی ام درس بگيرم و اين درسها را به ديگران منتقل کنم.»

درس اول: با دشمن ات همدلی کن

 در اين بخش، نقش مک نامارا دربحران موشکی کوبا و حمله آمريکا به خليج خوکها مورد بررسی قرار می گيرد. در اين زمان او وزير دفاع کندی است. به اعتقاد مک نامارا، کندی تلاش می کرد آمريکا را از جنگ دور نگه دارد. به نظر او اين واقع بينی و درايت کندی بود که باعث فرونشاندن خشم و قهر خروشچف و تنش زدائی در جنگ سرد بين آمريکا و شوروی بر سر موشک های هسته ای کوبا شد. ماجرائی که می توانست به راحتی به جنگ اتمی ويرانگری تبديل شود. به اعتقاد مک نامارا، در جنگ هسته ای فرصتی برای يادگيری و جبران اشتباه وجود ندارد، چرا که يک اشتباه می تواند ملتی را نابود کند.

درس دوم: منطقی بودن ما را نجات نمی دهد 

اين بخش نيز به بحران هسته ای کوبا مربوط است. مک نامارا از منطقی بودن کندی، کاسترو و خروشچف می گويد. به گفته او آنها موفق شدند بدون اينکه جنگی دربگيرد خروشچف را راضی کنند که بيش از 2500 موشک هسته ای اش را از کوبا بيرون بکشد. او از انرژی عظيمی که صرف جنگ سرد شد حرف می زند و می گويد:« ما در طول 365 روز سال، 24 ساعته درگير جنگ سرد بوديم. جنگی که چندان سرد نبود بلکه داغ بود.»

درس سوم: چيزی ورای آدم وجود دارد

در اين قسمت خاطرات مربوط به دوران گذشته زندگی شخصی مک نامارا مرور می شود. مک نامارا حرف می زند و ما نه تنها حرفهای او را می شنويم بلکه تصاوير مربوط به آن را روی پرده می بينيم، تصاويری از دوران کودکی، جشنهای پايان جنگ جهانی اول، ازدواج و به دنيا آمدن اولين بچه. او از آن دوران با حسرت ياد می کند و آن را شادترين روز های زندگی اش می خواند.

درس چهارم: کفايت حداکثر

اين بخش در باره توسعه تکنولوژی نظامی آمريکا و ساخت هواپيما های مدرن جنگی برای مقابله با ژاپن و بمباران اين کشور است. موريس کارگران ارزان چينی را نشان می دهد که سرگرم ساختن فرود گاههای عظيم نظامی اند.

درس پنجم: نسبيت بايد رهنمود جنگ باشد

مک نامارا از حمله هوائی آمريکا به ژاپن می گويد. او به عنوان فرمانده نيروی هوائی بيستم در 1945 زير نظر ژنرال کورتيس لی می خدمت می کرد و مسئول بمباران مرگبار ژاپن بود که منجر به مرگ بيش از يک ميليون شهروند بيگناه ژاپنی شد. تنها صد هزار نفر درطی يک شب در تو کيو کشته شدند. بمب افکن های B-29 ژنرال لی می 67 شهر ژاپن را بمباران کرده و در برخی موارد تا 50% جمعيت آن شهر ها را از بين بردند. اين تلفات جدا از تلفات مربوط به بمباران اتمی شهرهای هيروشيما و ناکازاکی بود.

مک نامارا می گويد؛ اگر آمريکا در اين جنگ می باخت، قطعا آنها به عنوان جنايتکار جنگی به دادگاه فرا خوانده می شدند. به نظر او اين فاتحان جنگ اند که تاريخ را می نويسند.

درس ششم: اطلاعات کسب کنيد

مک نامارا در جولای 1960 به عنوان مديرعامل کارخانه اتومبيل سازی فورد انتخاب می شود، يعنی همان سالی که کندی به رياست جمهوری آمريکا رسيد. وی تمام استعداد و خلاقيت علمی خود را برای توسعه صنعت اتومبيل سازی و افزايش ايمنی اتومبيل ها به کار گرفته و برای نجات جان مسافرين، کمربند های ايمنی را ابداع می کند. جنبه طنزآميز قضيه اين است که وی در دو جايگاه مختلف، دو نقش متضاد در ارتباط با جان انسانها ايفا می کند. در مقام وزير دفاع، کشتار ميليونها انسان را در جنگ طراحی و برنامه ريزی می کند و در مقام يک صنعت گر و مبتکر علمی، به حفظ جان سرنشينان اتومبيل ها می انديشد.

در اين هنگام کندی او را به عنوان وزير دفاع کابينه اش معرفی می کند. رئيس جمهوری که دموکرات و مخالف جنگ و خشونت است و خود نيز قربانی خشونت و ترور می شود. وقتی مک نامارا به ترور کندی می رسد، به سختی می تواند احساسات خود را کنترل کند. او با بغض حرف می زند و چشمانش را می بينيم که پر از اشک شده است.

درس هفتم: عقيده و بينش انسان غالبا اشتباه است

بيش از يک سوم فيلم به چگونگی و چرائی جنگ ويتنام می پردازد. بخش هائی از نماهای آرشيوی که موريس استفاده می کند برای نخستين بار است که به نمايش در می آيند. با انتخاب ليندون جانسون به جانشينی کندی، آمريکا درگير جنگی طولانی و فرسايشی در ويتنام می شود. صحنه هائی از حمله 4 اگوست نيروی دريائی آمريکا به ويتنام نشان داده می شود. مک نامارا اعتراف می کند: « ما در اشتباه بوديم ولی چيزی در ذهن ما بود که ما را به سوی اين عمليات اشتباه آميز هدايت می کرد... در نظر ما ويتنام يک جنگ استعماری بود در حالی که برای ويتنامی ها يک جنگ داخلی محسوب می شد.»

يکی از ديدنی ترين صحنه های فيلم، صحنه ملاقات مک نامارا با وزير سابق امورخارجه ويتنام است که در سال 1995 صورت گرفت. مک نامارا می گويد من در اين ديدار اين فرضيه را مطرح کردم که ما می توانستيم به اهدافمان برسيم بدون اينکه زندگی خيلی ها را از بين ببريم، اما وزير خارجه ويتنام به من گفت: تو کاملا در اشتباهی. و من گفتم: آيا منظورت اين است که برايتان يک تراژدی نبود وقتی که 3،400،000 ويتنامی کشته شدند. شما می توانستيد استقلال و اتحاد داشته باشيد بدون اينکه درگير جنگ شويد. و او پاسخ داد: آقای مک نامارا، به نظر نمی رسد شما حتی يک کتاب تاريخ در طول عمرتان خوانده باشيد. اگر خوانده بوديد، می دانستيد که ما آلت دست روسيه يا چين نبوديم چراکه ما هزار سال با چين برای حفظ استقلالمان جنگيديم. تا آخرين نفر. هيچ بمبی قادر نبود ما را متوقف کند.

درس هشتم: برای تجديد نظر در منطق تان آماده باشيد   

ارول موريس با استفاده از نمودارها، عکس ها و تصاوير خبری، برتلفات جنگ ويتنام و ابعاد عظيم فاجعه تاکيد می کند. دراينجا مک نامارا به حقيقت مهمی اعتراف می کند: « اگر ما نتوانيم ملت ها را وادار کنيم که ارزش هايمان را بپذيرند، بايد در منطق خود تجديد نظر کنيم.»

درس نهم: برای کار خوب کردن، ناچاريد شرور باشيد

در اين بخش مک نامارا به درسی اشاره می کند که از خودسوزی فردی به نام نورمن موريسون در اعتراض به جنگ ويتنام گرفت:« موريسون عليه جنگ و خشونت بود. به پنتاگون آمد وجلوی دفتر من روی خودش بنزين ريخت و خود را آتش زد. يک بچه هم بغلش بود که او را پرت کرد( دخترش که الان زنده است). بعد از مرگ او زنش يک بيانيه صادر کرد به اين مفهوم که: « انسانها بايد کشتار انسانهای ديگر را متوقف کنند.»

من نيز با اين عقيده موافق بودم و امروز نيز به آن محکم تر اعتقاد دارم. برای کار خوب کردن، چقدر بايد کار شرارت آميز می کرديم.»

درس دهم: هرگز نگو هرگز

مک نامارا می گويد؛ يکی از درس هائی که آموختم اين بود که با خود بگويم، هرگز نگو هرگز.

موريس از او می پرسد: وقتی تو در باره مسئوليت در جنگ ويتنام صحبت می کنی، منظورت مسئوليت چه کسی است؟ و مک نامارا جواب می دهد:« مسئوليت رئيس جمهور. من نمی خواهم تمام مسئوليت جنگ ويتنام را روی دوش جانسون بيندازم. اما معتقدم اگر کندی زنده بود ما 500،000 نفر آدم آنجا نداشتيم.»

درس يازدهم: شما نمی توانيد طبيعت بشر را تغيير دهيد

اين اعتقاد بدبينانه نسبت به ماهيت انسان از آن رابرت مک ناماراست. به عقيده او« همه اشتباه می کنيم و می دانيم که اشتباه می کنيم. اين را هر فرمانده نظامی اگر صادق باشد، می داند. جنگ امر پيچيده ای است و ورای توانائی فکر بشر است. داوری و درک ما در باره آن کافی نيست. ما مردم را می کشيم، بدون اينکه ضرورتی داشته باشد. من آنقدر ساده نيستم که بگويم می توانيم جنگ راحذف کنيم. ما نمی توانيم طبيعت انسان را به اين زودی ها تغيير دهيم. اين بدان معنی نيست که ما خردمند يا منطقی نيستيم بلکه هستيم اما به قول ويلسون، منطق نيز محدوديت هائی دارد.»

مک نامارا در پايان حرفهای خود با استناد به گفته ای از تی اس اليوت می خواهد براعتقادش در مورد دور باطل جنگ و تکرار اشتباهات انسان تاکيد کند:« ما نبايد مانع از کشف کردن شويم. در پايان کشف ما به همان نقطه ای می رسيم که در آغاز بوديم.»

به اين ترتيب ارول موريس با طرح پرسش های دقيق و هدايت مصاحبه به سمت فضاها و بحث های جذاب و چالش برانگيز، جنبه های گوناگون شخصيت پيچيده  مک نامارا را به نمايش می گذارد. سبک مونتاژ و استفاده از افکت های تصويری، ساده و درعين حال موثر و عالی است. اگرچه فيلمساز از نماهای آرشيوی، گفتگوهای ضبط شده بر روی نوار کاست يا ريل و عکس های سياه و سفيد و رنگی، استفاده می کند ولی بخش مهمی از فيلم را تصاوير مک نامارا تشکيل می دهد که رو به دوربين نشسته و حرف می زند.

موريس برای اجتناب از خسته کننده شدن صحنه های گفتگو از اورلپ(overlap) کردن صدا و موسيقی به شدت دراماتيک فيليپ گلاس در پس زمينه، استفاده کرده است. تمهيد ديگری که موريس در صحنه گفتگواز آن استفاده می کند، تمهيد [2]Interrotron contraption است. با اين تمهيد وی موفق می شود تصوير صميمانه تری از مک نامارا در طی اين گفتگوی طولانی ارائه کند.

مه جنگ، يکی از مهمترين و تاثير گذارترين مستند هائی است که در چند سال اخير ساخته شده است.

  [1] - آيا وجود کلمه استرنج در ميان نام مک نامارا شما را به ياد شخصيت خيالی دکتر استرنج لاو در فيلم مشهور استانلی کوبريک نمی اندازد؟

[2] - سيستمی تعبيه شده که به موريس اجازه می دهد که برای ايجاد تماس چشمی با موضوع،  تصاويرش را از مونيتوری که بالای لنز دوربين قرار داده شده ، پخش کند.

اين نوشته برای اولين بار در روزنامه شرق چاپ شد

Posted by parvizj at May 29, 2005 9:57 PM | TrackBack