April 29, 2005

گفتن

بهمن فرسی، نمايشنامه نويس، داستان نويس، کارگردان تئاتر، مجسمه ساز و شاعر است.  او در واقع از پيشگامان نمايشنامه نويسی و ادبيات مدرن ايران است. نمايشنامه گلدان او هنوز از بسياری جهات تازگی دارد و زبان و ساختار غير متعارف آن غافلگير کننده است. فرسی سالهاست که دور از ايران در لندن زندگی می کند و مجموعه آثاری که در تبعيد آفريده، از غنی ترين و گرانمايه ترين دستاوردهای ادبيات غربت است. کارهای او را چه پيش از انقلاب و چه بعد از انقلاب هميشه دنبال کرده ام  و منتظر فرصتی هستم که به جايگاه مهم او در ادبيات نمايشی و داستانی ايران بپردازم. فرسی، کاراکتر خاصی دارد. از حضور در مجامع هنری و فرهنگی گريزان است و تن به گفتگو نمی دهد. آخرين بار که دوستم پوريا ماهرويان از من خواست که برای مجموعه ادبيات غربت بی بی سی با او گفتگو کنم، با اينکه می دانستم نمی پذيرد اما با او مطرح کردم و باز شانه خالی کرد. البته اين تنها خصوصيت فرسی نيست که از گفتگو می پرهيزد. خيلی های ديگر هم چنين اند. شرحی از ماجرای راضی کردن ابراهيم گلستان به گفتگو در باره آثارش را در پيشگفتار کتابی که اميدوارم به زودی در ايران منتشر شود، آورده ام. نمی توان آدم ها را مجبور به گفتگو کرد. آدم هاپی مثل فرسی و گلستان حرف های ناگفته زيادی دارند که بگويند اما به دلايل زيادی ترجيح می دهند خاموش بمانند.

در اينجا شعری از بهمن فرسی را با عنوان « گفتن» ازمجموعه اشعار « آوا در کاواک» او انتخاب کرده ام که می خوانيد. بسيار عميق و تامل بر انگيز است:

گفتن *

از درازی حکايت

از کوتاهی دست

و شتاب وقت

              برای پريدن

                          از بام انسان است...

اگر ديرگاه و

               بی گاه

جانمويه ای به واژه

                        و واژه ای به دفتر می نشيند.

و از برای آن

            تا سکوت

                        پرستنده ای در من

                                                سراغ نکند

و خاموشی بيدار مرا

سجودی از سر تمکين

                           به آستانش

                                    در شمار

 نيارد.

ورنه کدام خامه درخوی تپنده از شرم

در اين معاد هجرت و فرقت

در اين خم خراب تاريخ

    که رنگ ها

      نيرنگ ازکار درآمدند

که صداها

بی سيرت شدند...

و جان ها به منزل

و باورها به ساحل

 نرسيدند

و نمی رسند...

و زخم ها که از سر دل ها

        سايه بر نمی گيرند...

در اين وانفسا

     آيا

       باز هم سخن؟

باز هم گفتن؟

* بهمن فرسی.  آوا در کاواک.دفتر اشعار. لندن.نوامبر 1993. دفتر خاک  

 

 

Posted by parvizj at April 29, 2005 5:49 PM | TrackBack