April 30, 2005

نوشتن با دوربين

شنيدن خبر انتشار کتابی که با سختی و مرارت فراهم آمده خيلی مسرت بخش است. چند روز پيش آقای اردهالی(مدير نشر اختران) زنگ زد و گفت که بالاخره کتاب از سد وزارت ارشاد گذشت و برای نمايشگاه کتاب تهران آماده می شود. کتاب، گفتگوئی طولانی با ابراهيم گلستان، چهره پيشتاز ادبيات و سينمای مدرن ايران و سازنده فيلمهائی چون خشت و آينه، تپه های مارليک و اسرار گنج دره جنی است. حاصل چندين نشست و بحث و مجادله در باره گلستان و آثار او که يقينا برای علاقمندان ادبيات و سينمای جدی و متفاوت ايران جالب خواهد بود. عنوان آن برگرفته از حرفهای خود گلستان است: نوشتن با دوربين. بقيه حرفها بماند تا بعد از انتشار کتاب.

Posted by parvizj at 8:42 PM | Comments (4) | TrackBack

April 29, 2005

گفتن

بهمن فرسی، نمايشنامه نويس، داستان نويس، کارگردان تئاتر، مجسمه ساز و شاعر است.  او در واقع از پيشگامان نمايشنامه نويسی و ادبيات مدرن ايران است. نمايشنامه گلدان او هنوز از بسياری جهات تازگی دارد و زبان و ساختار غير متعارف آن غافلگير کننده است. فرسی سالهاست که دور از ايران در لندن زندگی می کند و مجموعه آثاری که در تبعيد آفريده، از غنی ترين و گرانمايه ترين دستاوردهای ادبيات غربت است. کارهای او را چه پيش از انقلاب و چه بعد از انقلاب هميشه دنبال کرده ام  و منتظر فرصتی هستم که به جايگاه مهم او در ادبيات نمايشی و داستانی ايران بپردازم. فرسی، کاراکتر خاصی دارد. از حضور در مجامع هنری و فرهنگی گريزان است و تن به گفتگو نمی دهد. آخرين بار که دوستم پوريا ماهرويان از من خواست که برای مجموعه ادبيات غربت بی بی سی با او گفتگو کنم، با اينکه می دانستم نمی پذيرد اما با او مطرح کردم و باز شانه خالی کرد. البته اين تنها خصوصيت فرسی نيست که از گفتگو می پرهيزد. خيلی های ديگر هم چنين اند. شرحی از ماجرای راضی کردن ابراهيم گلستان به گفتگو در باره آثارش را در پيشگفتار کتابی که اميدوارم به زودی در ايران منتشر شود، آورده ام. نمی توان آدم ها را مجبور به گفتگو کرد. آدم هاپی مثل فرسی و گلستان حرف های ناگفته زيادی دارند که بگويند اما به دلايل زيادی ترجيح می دهند خاموش بمانند.

در اينجا شعری از بهمن فرسی را با عنوان « گفتن» ازمجموعه اشعار « آوا در کاواک» او انتخاب کرده ام که می خوانيد. بسيار عميق و تامل بر انگيز است:

گفتن *

از درازی حکايت

از کوتاهی دست

و شتاب وقت

              برای پريدن

                          از بام انسان است...

اگر ديرگاه و

               بی گاه

جانمويه ای به واژه

                        و واژه ای به دفتر می نشيند.

و از برای آن

            تا سکوت

                        پرستنده ای در من

                                                سراغ نکند

و خاموشی بيدار مرا

سجودی از سر تمکين

                           به آستانش

                                    در شمار

 نيارد.

ورنه کدام خامه درخوی تپنده از شرم

در اين معاد هجرت و فرقت

در اين خم خراب تاريخ

    که رنگ ها

      نيرنگ ازکار درآمدند

که صداها

بی سيرت شدند...

و جان ها به منزل

و باورها به ساحل

 نرسيدند

و نمی رسند...

و زخم ها که از سر دل ها

        سايه بر نمی گيرند...

در اين وانفسا

     آيا

       باز هم سخن؟

باز هم گفتن؟

* بهمن فرسی.  آوا در کاواک.دفتر اشعار. لندن.نوامبر 1993. دفتر خاک  

 

 

Posted by parvizj at 5:49 PM | TrackBack

April 26, 2005

مليندا و مليندا، مرز باريک ميان تراژدی و کمدی

 وودی آلن هميشه به عنوان يک فيلمساز شاخص و مولف سينمای آمريکا مطرح بوده و در کنار فيلمسازان نوگرائی چون فرانسيس فورد کاپولا، رابرت آلتمن، سيدنی پولاک و مارتين اسکورسيزی،  نقش مهمی در پيدايش جريان نو و متفاوت سينمای آمريکا در دهه هفتاد ايفا کرده است. فيلم های او با اينکه موضوع ها و تم های متنوعی دارند، اما آکنده از طنز، شوخی و هجوند و نشانه های روشنی از خلاقيت و نبوغ هنری سرشار او در آنها موجود است. برای او مسائل فلسفی چون مرگ و زندگی همانقدر مهمند که مسائل سياسی مثل کمونيسم و فاشيسم. گذشته از اين، عشق، خيانت در زندگی زناشوئی و سکس تم بسياری از فيلم های او چه کمدی و چه جدی را تشکيل می دهد. وی استعداد خيره کننده ای در نوشتن ديالوگ های طنزآميز و ترسيم  روابط ميان آدم های طبقه متوسط و روشنفکران آمريکائی دارد.

کمدی وودی آلن ترکيبی از طنز عصبی و ويرانگر،  ديالوگ های بديع و غافلگير کننده و موقعيت های کميک هجوآميز است که نظير آن در سينما ديده نشده است. اگرچه او از دهه هشتاد به بعد، سبک فيلمسازی کمدی را تقريبا کنار گذاشت و تحت تاثير سينمای هنری، فلسفی و روشنفکرانه اروپا مثل سينمای برگمن، فلينی و رنوار به ساختن فيلمهای بسيار جدی،  سنگين، روشنفکرانه و تا حدی کسالت بار مثل، « سپتامبر»، « يک زن ديگر»، «آليس» و «شوهران و زنان» پرداخت که علاقمندان سينمای او را تقريبا نا اميد ساخت و بسياری به اين نتيجه اغراق آميز و غير واقع گرايانه رسيدند که چشمه خلاق و جوشان طنز وودی آلن خشکيده و دوران او به سر رسيده است.

 اما مليندا ومليندا، به اعتباری بازگشت موفقيت آميز وودی آلن به سبک و فضای آشنای سينمائی او و رويکرد دوباره اش به قالب کمدی و طنز است. اين فيلم در واقع بازتاب انديشه فلسفی و دغدغه هميشگی او در باره ماهيت زندگی است و اين پرسش را مطرح می کند که  زندگی آيا تراژدی است يا کمدی يا ترکيبی از هر دو( تراژيکمدی).

در اين فيلم وودی آلن، با انتخاب يک شخصيت واحد و محوری( مليندا با بازی رادها ميچل) و قرار دادن او در دو قصه با لحن و فضای نسبتا متفاوت در پی اثبات اين تئوری است که زندگی می تواند به يک نسبت کمدی و تراژدی باشد و مرز ميان اين دو ژانر بسيار باريک و تقريبا قابل چشم پوشی است.

فيلم با صحنه ای شروع می شود که چند نويسنده در رستورانی( کافه فرانسوی بيسترو) در قلب منهتن نيويورک دور ميزی نشسته اند و در باره تراژدی و کمدی بحث می کنند. دو نفر از آنها نمايشنامه نويس اند، يکی نمايش های تراژدی و جدی می نويسد و ديگری نمايش های کمدی سبک. هر کدام از آنها فی البداهه داستانی را در باره زن جوان 30 ساله ای به نام مليندا روايت می کنند که غير منتظره و سرزده  وارد مهمانی شام يک زوج جوان نيويورکی می شود. از اين جا به بعد هر کدام از آنها داستان را در دوجهت متفاوت هدايت می کنند که با مقتضيات ژانری که در آن قرار گرفته اند همخوانی دارد. يکی از آنها آن را به صورت کمدی و ديگری به صورت تراژدی پيش می برد. اما به طور کلی در هر دو داستان، لحن کمدی بيشتر غالب است و وزن سنگين تری نسبت به تراژدی دارد.

 سيمای زنی در ميان جمع

وودی آلن به داستان گويی در باره زنها علاقه دارد. بيشتر شخصيتهای اصلی فيلمهای او را زنها تشکيل می دهند ( آنی هال، هانا و خواهرانش، شوهران و زنان، سپتامبر و زنی ديگر). زنهای فيلمهای او غالبا حساس، آسيب پذير و شکننده اند و بيشتر از آنکه تابع عقل و منطق باشند اسير احساسات و عواطف خويشند. شخصيت محوری اين فيلم نيز يک زن است. در هر دو نسخه،  مليندا زنی درمانده و شکست خورده است که ازدواجی ناموفق و گذشته ای تلخ داشته است. در نسخه تراژدی، مليندا سرزده  وارد مهمانی شامی می شود که دوست هم مدرسه ای سابقش « لورل»  برای متقاعد کردن تهيه کننده يک نمايش برای شرکت دادن همسر بازيگر او« جانی» ترتيب داده است. او عصبی و آشفته است و به محض ورود شروع به تعريف داستان زندگیش می کند و مهمانان را حيرت زده باقی می گذارد. در نسخه کمدی،  مليندا يک غريبه است که در همسايگی يک زن جوان فيلمساز( سوزان) و شوهر بازيگرش زندگی می کند. او نيز سرزده وارد مهمانی شامی می شود که شوهر زن ( هابی با بازی ويل فرل) برای  راضی کردن يکی از  مهمانان به سرمايه گذاری درفيلم همسرش با عنوان« سونات اختگی»  تدارک ديده است. در واقع هر دو مهمانی برمبنای مناسباتی کاملا مادی و غير دوستانه ترتيب داده شده است.

روايت

وودی آلن به جای روايت اپيزوديک دو داستان و مجزا کردن آنها ازهم، هر دو را به موازات هم پيش می برد و به شکل کنترپوان، ماهرانه به هم می بافد.  با اين شيوه او به تماشاگر اين امکان را می دهد که به تفاوت ها و شباهت های موقعيت های کمدی و تراژدی در هر دو داستان فکر کند و ببيند که چگونه اين دو داستان می تواند به صورتی کاملا تصادفی و تقدير گونه درهم تداخل کنند.  در واقع وودی آلن نشان می دهد که زندگی، عليرغم خواست و اراده انسان، غير قابل پيش بينی است و حوادثی روی می دهد که سرنوشت آدمها را به هم گره می زند. در صحنه ای از فيلم مليندا خطاب به « هابی» می گويد: « من می نوشم، چرا که زندگی زود می گذرد و غير قابل پيش بينی است».  در نسخه کمدی، « سوزان»، عاشق دندانپزشکی می شود که خود برای ازدواج به مليندا معرفی کرده است. در نسخه تراژدی نيز دوستان مليندا سعی می کنند او را به ازدواج ترغيب کرده و با دندانپزشکی آشنا سازند، اما سرنوشت،  مليندا را به راه ديگری می کشاند و او عاشق نوازنده پيانوئی می شود که در همان مجلس حضور دارد.

وودی آلن خود در باره اين فيلم گفته است: « موضوع اين فيلم بارها در فيلم های من پيش آمده، گاهی کمدی و گاهی تراژدی ولی من معمولا با کمدی سروکار داشته ام، اما در واقع هر دو شکلش هميشه برای من مطرح بوده است. هيچکدام از داستان های مليندا در اين فيلم واقعی نيست بلکه هر دو زائيده خيال « سای» ( نويسنده  کمدی) و « مکس» ( نويسنده تراژدی) اند که در رستوران نشسته اند و داستان پردازی می کنند.»

 عناصر مشترک در دو داستان

 وودی آلن با گنجاندن عناصر، رويدادها و لوکيشن های مشابه در هر دو نسخه کمدی و تراژدی، سعی می کند ايده تراژدی را به کمدی پيوند زده و شکاف ميان آنها را کمرنگ سازد. در هر دو نسخه مليندا به طور تصادفی با نوازنده پيانوی جوانی آشنا می شود که کارشان به عشق می کشد. در تراژدی، مليندا با دست کشيدن بر روی چراغ جادو آرزو می کند که زندگیش تغيير کند. در داستان کمدی نيز، « هابی» شوهر « سوزان» که عاشق مليندا شده است، با لمس همان چراغ،  نيت می کند که به عشق مليندا برسد بدون اينکه به احساسات همسرش لطمه بخورد. هر دو مليندا در همان رستورانی( کافه بيسترو)  با دوستانشان ديدار می کنند که راويان قصه در آنجا نشسته اند.

عنصر خيانت در هر دو قصه وجود دارد و پررنگ است. در نسخه تراژدی، « لورل» متوجه خيانت همسرش می شود و او را به باد سرزنش می گيرد در حالی که خود نيز دارد به او خيانت می کند. در داستان کمدی نيز، « سوزان» به شوهرش خيانت کرده و با مرد ديگری روی هم می ريزد. انگيزه خيانت در هر دو داستان، ازدواج ناموفق و رابطه های جنسی و عاطفی سرد و بی رمق است.

در هر دو داستان آينه ای هست که نقش وجدان معذب و خيانتکار شخصيت ها را به عهده دارد. آنها بعد از خيانت خود روبروی آينه قرار می گيرند و از دروغی که گفته اند اظهار پشيمانی می کنند.

 داستانهای نيويورکی

 وودی آلن عاشق نيويورک است. او داستان پردازی نيويورکی است که داستانهايش غالبا در خيابانها، محله ها و کافه های نيويورک خصوصا منهتن روی می دهند. نگاه او به نيويورک و منهتن عاشقانه و شاعرانه و تا حدی نوستالژيک است. اگرچه اين شيفتگی و عشق صميمانه به نيويورک باعث نشده که او از نقد مناسبات اجتماعی اين کلان شهر مدرن غافل باشد. در مليندا و مليندا نيز او دوباره  نگاه عاشقانه ای به نيويورک افکنده و از دريچه دوربين ويلموس زيگموند، فيلمبردار کهنه کار هاليوود، به زيبائی های آن درخشش ويژه ای بخشيده است.

مليندا و مليندا، يکی از زيباترين و جذاب ترين کارهای وودی آلن در ساليان اخير است فيلمی که ذهنيت متعارف ما را از مفهوم کمدی و تراژدی به هم مبیريزد.

 

Posted by parvizj at 11:42 AM | Comments (1) | TrackBack

April 19, 2005

عباس کيارستمی: منظرهائی از يک هنرمند

اين عنوان مطلبی است که به بهانه حضور کيارستمی در لندن برای بی بی سی نوشته شد. اين نخستين بار است که يک فيلمساز و هنرمند ايرانی در چنين سطح گسترده ای در انگليس معرفی می شود و آثار او به نمايش عمومی درمی آيد. کيارستمی سهم بزرگی در شناساندن تصوير ديگری از ايران نزد غرب دارد. تصويری که هرگونه تصوير کليشه ای، رسمی و تبليغاتی ديگری را که از ايران و فرهنگ ايرانی در غرب ارائه شده بی اعتبارمی سازد. ما ممکن است کيارستمی و آثار او را دوست نداشته باشيم و يا با فيلم های او ارتباط برقرار نکنيم اما نمی توانيم به وجود او در سطح جهانی و افتخاراتی را که برای هنر و فرهنگ ايران کسب کرده و ميزان آن بسيار چشمگير و رشک برانگيز است، افتخار نکنيم. منتظرم تا به لندن بيايد و آثارش به نمايش درآيد تا باز هم در باره اش بنويسم خصوصا در باره اينستاليشن( در باره ترجمه فارسی اين واژه نيز مشکل دارم و واژه چيدمان را برای آن نمی پسندم. شما پيشنهاد بهتری داريد؟) تعزيه او که شخصا به خاطر عشقی که به تعزيه دارم و در باره آن نيز فيلمی ساخته ام، شديدا مشتاق ديدار آنم:

 بزرگداشت کيارستمی در لندن (27 آوريل تا 19 ژوئن2005)                            

 اخيرا سازمان فرهنگی « ميراث ايران»(Iran Heritage  در لندن بسيار فعال شده و ابتکار عمل بسياری از  برنامه های سنگين و پرهزينه فرهنگی مربوط به ايران را به عهده گرفته است. از جمله اين برنامه ها، بزرگداشت عباس کيارستمی، فيلمسازشهير ايرانی است که نام او امروز در کنار بزرگترين سينماگران جهان قرار گرفته و افتخارات بسياری برای سينما و فرهنگ ايران کسب کرده است.

در اين برنامه وسيع و باشکوه، که با حمايت موسسات هنری و سينمائی مهم بريتانيا مثل « نشنال فيلم تيتر»(NFT)، کانال چهار(Channel 4)، مدرسه فيلم لندن، انيسيتوی فرانسه، موسسه ملی فيلم بريتانيا(bfi)، موزه ويکتوريا و آلبرت، روزنامه گاردين، مجله عکاسی« پورت فوليو»Portfolio،  شرکت سينمائی Artificial Aye و گالری« زلدا چيتل» برگزار می شود، علاوه بر نمايش کليه فيلم های کوتاه، بلند، مستند و داستانی کيارستمی از « نان و کوچه» گرفته تا « ده روی ده» ، برنامه های متنوع ديگری نيز برای او تدارک ديده شده است؛ ازجمله دو نمايشگاه عکس و اينستاليشن(Installation) با عنوان های « درختان در برف» و « جنگل بدون برگ».

در مجموعه اينستاليشن « جنگل بدون برگ»، کيارستمی، بينندگان را به تماشای آن جنبه هائی از زندگی و طبيعت دعوت می کند که غالبا در زندگی روزمره به آنها توجه ندارند و يا بی اعتنا از کنارشان می گذرند. به اعتقاد کيارستمی ، مردم تنها زمانی به عناصر طبيعی پيرامونشان توجه می کنند که آنها به صورت قاب شده و تزئينی در موزه ها و فضا های مصنوعی به نمايش درآيند. در اين نمايشگاه، تماشاگران با عبور از ميان تصاوير به نمايش درآمده، اگرچه آنها را آشنا می يابند اما نياز به کشف مجدد آنها را حس می کنند. 

اين مجموعه که پيش از اين در ابعاد بسيار کوچکتر در نمايشگاه باغ های تهران در موزه هنر های معاصر در مهر ماه سال قبل به تما شا گذاشته شده بود، اين بار به شيوه ای کاملا متفاوت و سه بعدی در موزه ويکتوريا و آلبرت به نمايش در می آيد.

« درختان در برف» نيز عنوان مجموعه عکس های کيارستمی از طبيعت و چشم اندازهای پربرف است که در طول 25 سال گذشته عکاسی کرده است. عکس ها که بر روی درختان و مناظر برفی و زمستانی متمرکز شده، در پيوندی نزديک با درونمايه شعرهای کوتاه و هايکو وار کيارستمی قرار دارند و جوهر فکری و فلسفی اين عکاس ، فيلمساز و شاعر ايرانی را منعکس می کند.

 ظاهرا کيارستمی عکاسی از چشم اندازهای طبيعی و شعر گفتن را از دهه هفتاد ميلادی( دهه پنجاه شمسی) شروع کرده ولی در دهه نود بود که تصميم گرفت آنها را منتشر و در معرض ديد عموم قرار دهد.

   در سالهای اخير عکس های سياه و سفيد و رنگی کيارستمی در سراسر جهان به نمايش گذاشته شده و در بيش از 25 نمايشگاه بين المللی شرکت کرده است.

علاوه بر اين، فيلم –نمايش( اينستاليشن) « تعزيه» ساخته کيارستمی برای اولين بار درلندن به نمايش در خواهد آمد و نقد و بررسی آن با حضور خود کيارستمی و احمد کريمی حکاک، شاعر و منتقد و استاد بخش مطالعات فارسی دانشگاه مريلند آمريکا در موزه ويکتوريا و آلبرت، انجام خواهد شد. در اين برنامه کيارستمی روايت شخصی خود از نمايش تعزيه و رابطه زنده و فعال آن با تماشاگران را از طريق يک صفحه تلويزيونی بزرگ و دو پرده ديگر در پشت آن ارائه می کند. اين برنامه نيز پيش از اين در رم و بروکسل به اجرا درآمده بود واينک برای نخستين بار است که برای تماشاگران بريتانيائی اجرا می شود.

همينطور درسمپوزيوم 3 روزه ای که از 29 آوريل تا اول مه در باره کيارستمی و آثار او با عنوان« عباس کيارستمی: تصوير، صدا و ديد»  در موزه ويکتوريا و البرت برگزار می شود، پانزده سخنران از کشورهای مختلف، جنبه های زيبائی شناختی و روشنفکرانه فيلم ها، عکس ها و شعر های کيارستمی و ميزان تاثير گذاری او بر هنر و جامعه پيرامونش را مورد بررسی و تحليل قرار می دهند.

در کنار اينها، کارگاه فيلمسازی عباس کيارستمی نيز با همکاری شبکه چهار تلويزيون بريتانيا و مدرسه فيلم لندن، داير خواهد بود که تنها تعداد 25 نفر از داوطلبان و علاقمندان سبک سينمائی کيارستمی پس از بررسی شرايط آنها و انجام مصاحبه فرصت حضور در کلاس های آموزشی او را خواهند داشت. شرکت کنندگان در پايان اين دوره کوتاه آموزشی که 9 روز طول خواهد کشيد، فيلمی ويدئويی و ديجيتال تهيه خواهند کرد که با حضور کيارستمی و بن گيبسون،  مدير مدرسه فيلم لندن( London Film School) در مرکز فرهنگی انيستيتوی فرانسه، « سينه لومير»( Cine Lumiere) به نمايش گذاشته می شود.

در اين برنامه بزرگداشت که در فاصله زمانی نسبتا طولانی ( نزديک به دو ماه)، برگزار می شود، کيارستمی در چند گفتگو با منتقدان سينمائی و هنری مثل جف اندرو منتقد مجله « تايم اوت» و ژان مايکل فرودون سردبيرمجله« کايه دو سينما» و مايک لی، فيلمساز برجسته سينمای بريتانيا شرکت خواهد کرد.

در اين زمينه همچنين، کتاب ها و نشريات ويژه ای در باره کيارستمی و فيلم های او منتشر شده که در اين مدت در دسترس علاقمندان قرار خواهد گرفت، از جمله کتابی که آلبرتو النا(Alberto Elena)، مورخ سينما و استاد دانشگاه مادريد در باره کيارستمی و آثار او با عنوان « سينمای کيارستمی»

( The Cinema Of Abbas Kiarostami ) منتشر کرده است. همينطور کتابی که جف اندرو، دبير سينمائی مجله تايم اوت و برنامه ريز « نشنال فيلم تيتر» (NFT)  در باره فيلم « ده» کيارستمی نوشته است.

مجله مشهور عکاسی « پورت فوليو» ( Portfolio) نيز شماره ای را به کيارستمی اختصاص داده است. همينطور مجله « گزارش هنر شرقی» ( Eastern Art Repoet)، نيز شماره ويژه ای را در معرفی کيارستمی و سينمای او منتشر کرده است.

شرکت « آرتیفيشال آی» ( Artificial Eye) نيز اعلام کرده است در 25 مه،  نسخه دی وی دی فيلم

« طعم گيلاس» و « 10 روی ده» را روانه بازار خواهد کرد.

Posted by parvizj at 7:39 PM | Comments (2) | TrackBack

April 18, 2005

سگ آندلسی و خواب های سوررئاليستی دالی و بونوئل

جنبش سوررئاليستی در سينما با فيلم مشهور« سگ آندلسی» (Un Chien Andalou) ساخته مشترک لوئيس بونوئل و سالوادور دالی در 1928 اعلام موجوديت کرد. اين فيلم کوتاه که بونوئل آن را « يک شور شهوانی برای قتل» ناميد، با درونمايه اروتيک و خشونت بی پروای جنسی و ساديستی يکی از نمايندگان برجسته سينمای آوانگارد و پيشرو عصر خود و بلکه تمام زمان هاست که برای نخستين بار فرم آزاد روايت را به خدمت می گيرد و آنچنان دقيق، پرقدرت و ماهرانه ساخته شده که هنوز پس از 77سال بيننده سينما را که شگفت انگيز ترين و پيچيده ترين فرم ها و ساختارهای سينمائی و روائی را ديده و تجربه کرده است، به حيرت وا می دارد و تا مدتها از تاثير آن خلاصی ندارد. فيلمی که زمان و مکان را ناديده می گيرد و از هيچ منطق رئاليستی پيروی نمی کند و تنها بر اساس تداعی بصری بنا شده و از منطق گرافيکی تبعيت می کند.

يادداشت کوتاهی در ضميمه ادبی و هنری روزنامه ايندپندنت روز جمعه 15 آوريل به قلم راجر کلارک با عنوان « Story of the Scene» در باره شروع غافلگير کننده و تکان دهنده اين فيلم نظرم را جلب کرد و برآن شدم که ترجمه آن را در اينجا بياورم:

 

صحنه افتتاحيه ای که در آن چشمان يک زن با تيغ شکافته می شود، از مکالمه ای بين لوئيس بونوئل و دوستش سالوادور دالی در باره خواب هايشان ريشه می گيرد. بونوئل به دالی گفت که يک تکه ابر، ماه را از وسط به دو نيم می کند، « درست مثل تيغی که چشم را بشکافد». دالی نيز به او گفت که او نيز خواب شگفت انگيزی ديده که در آن مورچه ها از زخمی بر روی يک کف دست بيرون می جهند و « چطوره که از همين اينجا شروع کنيم و فيلمی بسازيم.».

در واقع دالی با اين پيشنهاد، ريسک بزرگی کرد و آنها فيلم را ساختند. اين دو تصوير منجر به ساخت فيلم 17 دقيقه مشترکی شد به نام « سگ آندلسی». يکی از نخستين فيلمهای تاريخ سينما که تاثير جلوه های تصويری اش هنوز تا امروز حس می شود.

در آغاز فيلم تصويری از ماه نشان داده می شود. مردی که سرگرم تماشای ماه بر بالکن خانه است خود بونوئل است که دارد تيغ دلاکی را با تسمه چرمی تيز می کند. بونوئل آماده می شود که تخم چشم زنی را که کنار او بی حرکت ايستاده است و صورت او جايگزين تصوير ماه شده است را بشکافد. او با انگشتانش چشم چپ زن را به زور باز می کند و بر مردمک چشم او تيغ می کشد. اگرچه تمام اين فيلم کوتاه پر از تصاوير چشمگير و خيره کننده است- مثل تصوير پيانوی بزرگی که جسد گنديده الاغی روی آن افتاده است – اما هيچکدام قابل مقايسه با صحنه شروع فيلم نيستند که با موسيقی عصبی تانگو همراه است. اين نخستين فيلمی بود که برای بيگانه سازی تماشاگر طراحی شد و از کيفيت های سوررئاليستی و تغزلی آن فيلمسازان سوررئاليست و آوانگارد و سازندگان کليپ ها و ويدئوهای موسيقی به وفور الهام گرفتند.  

Posted by parvizj at 7:58 PM | Comments (1) | TrackBack

April 12, 2005

حکايت همچنان باقی است

اسماعيل نواب صفا هم درگذشت و طرحی که برای ساختن فيلمی از زندگی او در ذهن داشتم ناکام ماند. مدتها قبل در يادداشت کوتاهی که در همين صفحه در باره مرگ دلکش نوشتم بر کمبود فيلم های مستند زندگی نامه ای ( بيوگرافيکال) در ايران، خصوصا در باره زندگی هنرمندان و نويسندگان معاصر ايرانی تاکيد کردم. ديروز نيز که خبر مرگ نواب صفا را شنيدم، دوباره اين داغ قديمی تازه تر شد و با خودم گفتم هنرمندان پيش کسوت و ارزشمند ما، کسانی که متعلق به نسل های فرهنگ ساز پيشين اند، يک يک از ميان ما می روند بدون اينکه تصوير زنده وشفافی از آنها و زندگی شان برای ما باقی مانده باشد.

تنها يک بار ايشان را ديده بودم، آن هم دو سال پيش که برای تد فين پدرم به ايران رفتم. برادرم سيروس می خواست برای روزنامه همشهری گفتگوئی با او بکند.من نيز مشتاق بودم او را ببينم و فکر ساختن فيلمی مستند در باره زندگی او را با او در ميان بگذارم. آرزو ارزانش و رضا دريانوش، ياران و همکاران سخت کوش و ثابت قدم نيز با ما آمدند.

استاد در آپارتمانی قديمی در شمال تهران تنها زندگی می کرد. تقريبا بينائی اش را از دست داده بود و به سختی جا به جا می شد. با اينکه از نظر جسمی در وضعيت خوبی نبود، اما ما را باگرمی پذيرفت. خانم و آقای مهربانی که در همسايگی او زندگی می کردند و متاسفانه نامشان اکنون در خاطرم نيست، گويا به حکم انسانيت مراقب احوال او بودند. در جوامع غربی، دولت نه تنها وظيفه حمايت و مراقبت از سالمندان جامعه اش را به عهده دارد، بلکه مراقبت ويژه ای از مشاهير و شخصيت های فرهنگی، هنری و علمی پير و بازنشسته به عمل می آورد. در کشور ما متاسفانه گويا رسم چنين بوده و هست که انسانهائی چنين شايسته و گرانقدر، ناديده گرفته شوند و نه تنها حمايتی از آنان صورت نگيرد، بلکه يادی هم از آنها در رسانه های رسمی کشور و راديو و تلويزيون آن نشود يا اگر شود در حد رفع تکليف و خالی نبودن عريضه و احيانا پس از مرگ آنها باشد.

نواب صفا يکی از بهترين ترانه سرايان ايران بود. کسی که همواره نامش در کنار ترانه سرايانی چون عارف، شيدا، رهی معيری، محمدعلی امير جاهد، معينی کرمانشاهی، بيژن ترقی و ايرج جنتی عطائی بوده و خواهد بود. او تعدادی از عاشقانه ترين و ماندگارترين ترانه های ايرانی را سروده است که با صدای خوانندگان برجسته ای چون دلکش، روحبخش، الهه، پوران، پروين، بنان، مرضيه، عهديه و قوامی اجرا شده است.

خانم همسايه و شوهرش با خوشروئی زحمت پذيرائی از مهمانان گرم چانه را به عهده گرفتند. سيروس گفتگويش را که زمينه و چهارچوبی تاريخی داشت، پيش می برد و رضا از آن فيلم می گرفت. در پايان گفتگو نيز استاد شعرهائی را از کتاب قصه شمع که خاطرات هنری اش بود انتخاب کرد و خانم همسايه نيز که صدای نسبتا گرمی داشت، آن را برای ما خواند، چرا که چشمان استاد آنقدر نور ندا شت که بتواند خود شعرهايش را بخواند.  اينکه چه بر سر گفتگوی سيروس آمد و آيا چاپ شد يا نشد، خبری ندارم اما نوار ويدئویی که  رضا و آرزو از اين ديدار تهيه کرده بودند و برايم فرستادند هنوز در راه است و تاکنون به دستم نرسيده است. خداکند گم و گور نشده باشد. چه می دانم، شايد بتوان با استفاده از فيلم های همين ديدار و احتمالا فيلم های آرشيوی يا خانوادگی ديگر،  فيلمی در باره زندگی و آثارش ساخت. يادش گرامی باد.

Posted by parvizj at 5:22 PM | Comments (7) | TrackBack

April 7, 2005

سينمای ايران به روايت انگليسی ها

 چندی پيش شخصی به نام جان آرچر(John Archer) از شرکت فيلمسازی   « هاپ اسکاچ فيلمز»(Hopscotch Films) با من تماس گرفت و گفت که می خواهد فيلم مستندی در باره سينمای ايران از موج نو تا امروز بسازد. تلفن و ای ميل مرا از دانشگاه گرفته بود و گفت که شنيده است من دارم در باره سينمای موج نو ايران تحقيق می کنم و خواست که در اين کار به عنوان مشاور در کنار آنها باشم. از پيشنهاد او استقبال کردم و از او خواستم جزپيات بيشتری در باره فيلم در دست تهيه اش در اختيار من قرار دهد. گفت که طرح اوليه فيلمنامه (Treatment) را شخصی به نام « مارک کازينز» 

(Mark Cousins) نوشته است و احتمالا خود او فيلم را کارگردانی خواهد کرد. قول داد که ابندا نسخه ای از آن را برايم بفرستد و فرستاد. 

وقتی خواندم ديدم نويسنده مرتکب چه اشتباهات وحشتناکی در باره تاريخ سينمای ايران، نقاط عطف اين سينما و چهره های موثر وپيشگام آن و تحليل سير تحولات آن شده است. در تمام اين فيلمنامه، نامی از ابراهيم گلستان، فريدون رهنما، فرخ غفاری، بهرام بيضائی، آربی آوانسيان، پرويز کيمياوی، امير نادری، ناصر تقوائی و بسياری ديگر از فيلمسازانی که در بنای سينمای هنری و غير متعارف ايران نقش اساسی داشته اند،  برده نشده بود. در عوض همان طور که انتظار می رفت،  نقش کيارستمی، مخملباف و پناهی در آن برجسته بود.

همان شب آن را خواندم و نظرات تند انتقادی ام را در حاشيه آن نوشتم. جان دوباره تماس گرفت و گفت که بزودی از اسکاتلند به لندن می آطد و می خواهد مرا از نزديک ببيند. با هم قرار گذاشتيم که همديگر را در کافه ای در مرکز لندن ببينيم. آدمی کاملا خبره و حرفه ای بود و در رشته خودش(مستند سازی) صاحب نظر. به تازگی فيلم مستند « لمس خلا»(Touching the Void) را به کارگردانی کوين مک دونالد تهيه کرده بود که جايزه بهترين فيلم مستند سينمائی جهان را ازموسسه گريرسن کسب کرد. اما او متاسفانه از سينمای ايران کاملا بی اطلاع بود و تنها فيلم« خواب تلخ» محسن امير يوسفی را در فستيوال فيلم ادينبرا ديده بود و آن را تحسين می کرد.

نظر مرا در باره فيلمنامه جويا شد. من نيز بدون ملاحظه کاری و احتياط شروع کردم به انتقاد از فيلمنامه و يادآوری اشتباهات فاحش و اساسی آن و اينکه اساسا چگونه ممکن است بتوان تاريخ سينمای ايران را از موج نو تا امروز در پنجاه دقيقه روايت کرد. می ديدم که دارد با دقت حرفهای مرا يادداشت می کند و اينطور نشان می داد که از اطلاعات من در باره گذشته و امروز سينمای ايران شگفت زده شده است. و گفت که حتما از نويسنده فيلمنامه خواهد خواست که اين موارد را درنظر بگيرد و آن را اصلاح کند. اما احساس کردم که از انتقادات من خوشش نيامد. گفت که فيلمبرداری را در ماه فوريه در تهران شروع خواهند کرد و خوشحال خواهد شد که در اين پروژه با آنها همکاری کنم. حتی گفت که ممکن است به عنوان مجری(Presenter) در برنامه از من استفاده کند. قهوه مان را تمام کرديم و از هم جدا شديم.

چندين ماه از اين ديدار گذشت و هيچ خبری از او و گروه فيلمسازی اونشد تا اينکه چند روز پيش باخبر شدم که آنها فيلم را در تهران تمام کرده اند و با عنوان « سينمای ايران» (Cinema Iran) به زودی از کانال چهار تلويزيون بريتانيا ( Channel 4) نشان خواهند داد. دوست دارم ببينم آقايان چه کرده اند و چگونه توانسته اند تاريخ نزديک به چهل سال سينمای هنری ايران را از موج نو تا امروز در 50 دقيقه روايت کنند.

از قرار معلوم سازندگان فيلم با يک تير دو نشان زده و از فرصت حضورشان در تهران و ديدار با کيارستمی نهايت استفاده را کرده و فيلم ديگری را در کنار فيلم اصلی با عنوان « در جاده با کيارستمی» (On the Road With Kiarostami) ساخته اند که اين فيلم نيز همراه با فيلم اصلی از کانال چهار نشان داده خواهد شد.

از سوی ديگر کانال چهار، برنامه مفصلی را با عنوان « فصل سينمای ايران» (Iranian Film Season ) تدارک ديده که اين مستند ها بخشی از اين برنامه به حساب می آيند. در اين برنامه، هماهنگ با محتوای اين مستندها، تعدادی از فيلم های مطرح پيش و پس از انقلاب مثل « گاو» ساخته داريوش مهرجوئی، « طبيعت بی جان» ساخته سهراب شهيد ثالث، دايره ساخته جعفر پناهی و سيب ساخته سميرا مخملباف به نمايش در خواهند آمد. اين برنامه که از سوم مه 2005 با نمايش يکی از فيلمهای « سه گانه کوکر» کيارستمی آغاز خواهد شد و دو هفته ادامه خواهد داشت، علاوه برفيلمهای بلند داستانی، شامل تعدادی از فيلم های کوتاه توليد انجمن سينمای جوان ايران نيز خواهد بود.

Posted by parvizj at 3:04 PM | TrackBack

April 5, 2005

فستيوال بين المللی فيلمهای حقوق بشر

 اين مطلب نيز قبلا در سايت بی بی سی منتشر شده است اما برای کسانی که احتمالا آن را نخوانده اند، دوباره در اينجا منتشر می کنم. ضمن اينکه می خواهم کمی بعد، مفصل تر در مورد برخی فيلمهای به نمايش درآمده از جمله فيلم مستند« سالوادور آلنده» ساخته پاتريشيو گازمن مستند سازشيليائی و فيلم « حريم خصوصی» ساخته ساوريو کوستانزو و جلسه ديدار جنجالی او با تماشاگران فيلم در ICA بنويسم.

 

نهمين دوره فستيوال فيلم های حقوق بشر با فيلم مستند « زمانی در آوريل»Sometimes in April  ساخته رائول پک  در لندن گشايش يافت. در اين فستيوال که سازمان ديده بان حقوق بشرHuman Rights Watch  آن را برگزار می کند 19 فيلم مستند و داستانی از 19 کشور جهان به مدت ده روز از 16 تا 25 مارچ در سينماهای ريتزیRitzy، گيتGate  و مرکز فرهنگی آی سی ایICA لندن به نمايش در می آيد. اين فستيوال شانزده سال قبل به منظور دفاع و حمايت از همه انسانهائی که حقوق آنها به نوعی توسط نظام های سياسی و اجتماعی پايمال شده، بوجود آمده و در طول هشت دوره برگزاری خود در لندن با فيلم های برانگيزاننده و چالش گرانه اش، تماشاگران را با اشکال مختلف نقض حقوق بشر در چهار گوشه جهان آشنا ساخته است.نمائی از فيلم « زمانی در آوريل»

اين فستيوال اساسا فيلم هائی را به نمايش می گذارد که با تم حقوق بشر ساخته شده باشند اگرچه حقوق بشر مفهوم بسيارگسترده ای است که سينمای مستقل سياهان، حقوق همجنس بازان، شکنجه و اعدام زندانيان، سرکوب مخالفان سياسی و عقيدتی، حقوق پناهندگان، زنان و کودکان و قربانيان فقر را در بر می گيرد. در واقع از طريق چشمان تيزبين و حساس فيلمسازان شجاع و مسئول است که تماشاگران اين فستيوال می توانند شاهد تلاش های فعالان حقوق بشر و همه کسانی باشند که در سراسر جهان برای کسب آزادی و حيثيت فردی و حقوق دموکراتيک خود مبارزه می کنند. با اينکه مسئله حقوق بشر از مسائل حاد و جدی جامعه امروز ايران است، متاسفانه هيچ فيلمی از ايران در اين فستيوال حضور ندارد. به نظر می رسد که مقررات سانسور و محدوديت های شديد و بازدارنده فيلمسازی  در ايران به فيلمسازان ايرانی اين اجازه را نمی دهد که در اين زمينه فعاليت کنند.

 فيلم های داستانی

 فيلم های « آواهای بیگناه» Innocent Voices ، « حريم خصوصی» Private و Baadassss سه فيلمی هستند که برای نخستين بار در اين فستيوال به نمايش در می آيند.

« آواهای بی گناه» ساخته فيلمساز مکزيکی لوئيس مندوکی( سازنده فيلم « گبی، يک داستان واقعی»)است که در باره جنگ داخلی خونين ال سالوادور در اواسط دهه هشتاد ساخته شده و گوشه هائی از مقاومت  شهروندان عادی را در سنين مختلف نشان می دهد. « چاوا» قهرمان اين فيلم کودک يازده ساله ای است که موفق می شود که از سرنوشت دوستان و همسالان جوانش بگريزد اما خود را در مقابل خشونت بی رحمانه ای که همه جا را فرا گرفته ناتوان می يابد.

ساوريو کوستانزو در فيلم « حريم خصوصی»، که برنده پلنگ طلائی بهترين فيلم و پلنگ نقره ای بهترين بازيگر مرد( محمد بکری) از فستيوال لوکارنو2004 گرديد، به درگيری نيروهای فلسطينی و اسرائيلی از دريچه چشمان يک خانواده فلسطينی تحصيل کرده از طبقه متوسط که بين ماندن و ترک کردن خانه اش سرگردان است می پردازد. ساخته ساوريو کوستانزوحريم خصوصی وضعيت زندگی اين خانواده پس از اينکه يک گروه از سربازان اسرائيلی سرزده وارد خانه آنها می شوند و آنجا را به عنوان پست ديده بانی اشغال می کنند، شکل ديگری می گيرد. از اين پس آنها ناچارند که به يک توازن اجباری تن در دهند و به طور مشترک از آن خانه استفاده کنند. ساوريو کوستانزو هيچ راه حل هاليوودی برای فيلم خود ارائه نمی کند چرا که می داند هيچ راه حل قطعی و بديهی برای ارائه وجود ندارد. او تنها روايتگر اين داستان غم انگيز، پيچيده و استعاری است.

فيلم « بادبادک» The Kite ساخته رندا کهال سباک( که فيلم قبلی اش « مردم متمدن» برنده جايزه نستور المندروس از فستيوال HRWIFF 2001 شد) و محصول مشترک لبنان و فرانسه نيز يکی ديگر از فيلم های قابل توجه فستيوال امسال حقوق بشر است که به مسئله اشغال اسرائيل می پردازد.  يک درام عاشقانه زيبا که در لبنان فيلمبرداری شده و داستان دختر شانزده ساله ای به نام لاميا را روايت می کند که در روز عروسی اش بايد از سيم خاردار مرزی که روستايش را از روستای پسر عمو و نامزدش که توسط اسرائيلی ها تصرف شده ، جدا کرده عبور کند. نيروهای اسرائيلی مرز بين دو دهکده را شديدا کنترل می کنند و تنها به جنازه ها و عروس و داماد های جوان اجازه بازگشت به روستايشان داده می شود. لاميا مجبور است که برای ملحق شدن به خانواده نامزدش، برادر کوجک، مدرسه، مادر، بادبادک و کودکی اش را ترک گويد. اما او پايبند اين ازدواج نمی شود و به جای آن عاشق يک سرباز اسرائيلی می شود که از روز اولی که او از مرز عبور می کرد، چشمش به او بود.

با اينکه اين روزها اخبار جنگ،  تيتر اصلی روزنامه ها و رسانه های گروهی را تشکيل می دهد اما بسياری از فيلمسازان لنز دوربين هايشان را به طرف مسائل بعد از جنگ بر گردانده اند. « برآمده از پاره سنگ»،

« نامه های ويدئويی»، و « رويای نيمه شب زمستان» از جمله فيلم های اين فستيوال اند که جنبه های گوناگونی از زندگی پس از جنگ را در عراق، بوسنی و صربستان به نمايش می گذارند.

« رويای نيمه شب زمستان» ساخته گوران پاسکال جويک به زخم های پس از جنگ بالکان می پردازد. در زمستان 2004 لازار يک افسر ارتش صربستان پس از سالها محکوميت از زندان آزاد می شود و پس از بازگشت به خانه اش در می يابد که خانه اش توسط ياسنا يک زن تنها با دختر 12 ساله اش جوانا اشغال شده است. مادر و دختر جای ديگری برای زندگی ندارند و لازار نيز نمی تواند آنها را از خانه اش براند.

 فيلم های مستند

 بخش مهمی از فيلمهای شرکت کننده در فستيوال فيلمهای حقوق بشر را مطابق هر سال فيلمهای مستند تشکيل می دهد.از جمله،  مستند تکان دهنده رائول پک با عنوان « زمانی در آوريل» که در رواندا فيلمبرداری شده و تراژدی 100 روز نسل کشی سال 1994 رواندا را روايت می کند. همينطور فيلم « سالوادور آلنده» ساخته پاتريشيو گازمن فيلمساز شيليائی و سازنده مستند درخشان و فراموش نشدنی « نبرد شيلی»(1975) که از فيلمهای ديدنی اين فستيوال است. گازمن 30 سال فعاليت فيلمسازی اش را وقف بازگوئی تاريخ سياسی کشورش کرد. وی در مستند تازه اش با استفاده از تصاويری که خود از ظهور و سقوط آلنده تهيه کرد و گفتگو با بستگان و دوستان آلنده  سعی کرده است شناخت دقيق تری از اين شخصيت برجسته سياسی تاريخ معاصر آمريکای لاتين به دست دهد. گفتگوی صريح و انتقادی فيلمساز با سفير سابق آمريکا در شيلی که خاطرات خود را از طرح سيا برای براندازی آلنده به ياد می آورد، از قسمت های جذاب فيلم است.

« برآمده از پاره سنگ» Pulled From the Rubble  ساخته مارگارت لوئه شر از انگلستان بر حوادث پس از جنگ در عراق متمرکز شده است. در سال 2003 گيل لوئه شر برای يک سفر تحقيقاتی دوستانه به بغداد می رود. زمانی که او و دوستانش همراه با رئيس سازمان ملل متحد در عراق در جلسه ای نشسته اند، کاميونی پر از مواد منفجره به ساختمان محل جلسه آنها برخورد می کند. گيل تنها کسی است که از اين ماجرای خونين و مرگبار جان سالم به در می برد. در اين فيلم، مارگارت دختر گيل با استفاده از يک روايت صادقانه و دوربين مشاهده گر توانسته فيلمی زيبا و تاثير گذار از اين حادثه غم انگيز بسازد.

Baadassss ساخته ماريو ون پيبلز يک نمونه درخشان سينمای مستند چريکی و يکی از بهترين و جذابترين فيلم هائی است که در باره توليد يک فيلم ديگر ساخته شده است. ماريو در اين فيلم ماجرای ساخته شدن فيلمSweet Sweetback’s Baadassss Song  ساخته پدرش ملوين ون پيبلز را بازگو می کند که در سال 1971 ساخته شد. فيلمی که يک شاهکار انقلابی ارزيابی گرديد و سينمای مستقل سياهان با آن پايه ريزی شد.

« بستن گره» Tying the Knot  ساخته جيم دی سيو در باره حق ازدواج همجنس خواهان، « حقوق زيستن» Living Rights ساخته دوکو تله گن، « هاوانا» ساخته رامين گری و

« نامه های ويدئويی» ساخته کاترينا رجگر از ديگر فيلمهای مستند اين جشنواره است.

در کنار نمايش فيلم، نمايشگاهی از عکس های استانلی گرين نيز با عنوان؛ « چچن: زخم باز» که در فاصله سالهای 1994 تا 2003 گرفته شده اند در ترولی گالری به نمايش درمی آيد.

Posted by parvizj at 2:55 PM | Comments (2) | TrackBack