March 29, 2005

ژول ورن و ژانر علمی تخيلی در سينما

اين مقاله را به  مناسبت صدمين سالروز درگذشت ژول ورن( 1905-1828) نويسنده خيال پرداز فرانسوی و پدر داستان های علمی- تخيلی نوشتم که ابتدا در سايت بی بی سی منتشر شد.

 

تاريخ سينما را به طور کلی می توان محصول دو گرايش عمده و متفاوت دانست: گرايش به رئاليسم و مستند گرائی که نخستين بار در آثار برادران لومير جلوه گر شد و گرايش به فانتزی و خيال پردازی که درونمايه فيلمهای علمی- تخيلی (Science Fiction) را تشکيل می دهند و برای نخستين بار با فيلمهای ژرژ مه ليس شعبده باز و کاريکاتوريست فرانسوی مطرح شد. آثار ژول ورن نويسنده فرانسوی را بايد در زمره نخستين منابع الهام بخش گرايش دوم يعنی ژانر فيلم های علمی- تخيلی در سينما دانست. اگر فيلم علمی-تخيلی را فکر نامحتملی بدانيم که در درون مرزهای عصر تکنولوژی امکان وقوع می يابد، آثار ژول ورن نمونه های عينی و مشخص چنين ژانری است. مهمترين دلمشغولی ژانر علمی- تخيلی، رابطه آن با تکنولوژی و اختراع است. از اين نظر ارتباط و پيوند تنگاتنگی با درونمايه و روح آثار خيالی ژول ورن که به نوعی ادبيات« اختراع و نوآوری» محسوب می شوند، برقرار می کند. ژول ورن به دنيائی می انديشيد که تکنولوژی و نبوغ علمی انسان، سفر هائی باورنکردنی را ممکن می ساخت. داستان های ژول ورن آميزه ای از خيال و واقعيت بود که در آن سعی شده بود دستاورد های علمی و تکنولوژيکی بشر در خدمت تحقق بخشيدن به رويا ها و خيال پردازی های علمی و آينده نگرانه او به کار گرفته شوند. داستان های او اگرچه خيالی بود اما بر بستری رئاليستی حرکت می کرد. برخلاف دنيای فانتزی نويسندگانی چون لوئيس کارول( آليس در سرزمين عجايب1865)، ژول ورن سعی می کرد در شرح رويدادها و جزئيات واقع گرا و عينی باشد و همين ويژگی بود که دنيای خيالی او را ملموس، قابل حدوث و متقاعد کننده می ساخت و به سينماگران اين امکان را می داد که با استفاده از جلوه های ويژه ( تروکاژ) و تمهيدات سينمائی، تخيلات شيرين و هيجان انگيز او را تصوير کنند.

او نويسنده ای بود که نياز و روح تشنه و سيراب نشدنی زمانه خود را دريافته بود و ديد علمی و آينده نگرانه او خبر از تحولات علمی و اختراع های تکنولوژيکی آينده می داد. بسياری از ايده های ژول ورن پيش بينی دقيقی از آينده علمی بشر بود. دغدغه اصلی ژول ورن، عينيت بخشيدن به افکاری بود که در واقعيت زمانه اش نمی گنجيد و فراتر از مرزهای علمی و تجربی و آگاهی عصر او می رفت. آينده ای که برای بشر قرن نوزدهم ناشناخته و دور از دسترس بود. به عبارت ديگر، روح آثار ژول ورن عليرغم جنبه های فانتزی آن، بيانگر ايدئولوژی عصر روشنگری و علم گرائی تجربی ای بود که جوهر اساسی فيلم های علمی- تخيلی را تشکيل می دهد. جورجيو دی کيروکر نقاش ايتاليائی که به کارهای ژول ورن علاقمند بود در باره او نوشت: « چه کسی با استعدادتر از اوست در ضبط عناصر متافيزيکی شهری چون لندن، با خانه ها و خيابانها و کلاب ها و ميدان ها و فضاهای بازش و ويژگی شبح گونه يک بعد از ظهر يکشنبه در لندن، ماليخوليای يک مرد، يک شبح واقعی که قدم می زند مثل « فينس فاگ» در « دور دنيا در هشتاد روز». 

ژول ورن در 1825 در نانت فرانسه زاده شد. پدرش وکيل بود. ژول ورن در نوجوانی از خانه گريخت و نخستين سفر های ماجراجويانه خود را آغاز کرد. مدتی به عنوان کارگر در يک کشتی بازرگانی به کار پرداخت اما زود دستگير شد و به خانه برگردانده شد. در 1847 برای تحصيل در رشته حقوق به پاريس رفت. عمويش او را با ادبيات آشنا کرد. تحت تاثير ويکتور هوگو و الکساندر دوما نمايشنامه هائی نوشت و منتشر کرد. در سن 22 سالگی نخستين نمايشنامه تک پرده ای او با عنوان« کاه های خرد شده» (The Broken Straws)، به روی صحنه رفت. در 1854 شارل بودلر آثار ادگارآلن پو نويسنده آمريکائی را به فرانسه برگرداند و ژول ورن يکی از شيفتگان آثار او شد. « سفر با بالون» (1851) نخستين داستان علمی تخيلی او بود که تحت تاثير آلن پو نوشت. اگرچه ژول ورن در باره مکان های اگزوتيک می نوشت اما خود خيلی کم سفر کرد. تنها سفر او با بالون فقط 24 دقيقه طول کشيد.  بدون داشتن تحصيلات علمی و يا تجربه سفر، برای نوشتن کتاب هايش دست به تحقيقات وسيعی زد و وقت زيادی برای اين کار گذاشت. در 1867 به همراه برادرش به آمريکا  سفر کرد و از آبشار نياگارا ديدن کرد. در 1871 از يک سوء قصد نجات پيدا کرد. برادرزاده روانی اش با اسلحه به او شليک کرد که گلوله به پايش خورد و تا آخر عمر فلج شد.  در طی 40 سال ژول ورن تقريبا هر سال يک کتاب نوشت. مجموعا 65 رمان، 24 داستان کوتاه و مقاله و30 نمايشنامه نوشت.  رمان ها و قصه های او که بيشتر در قالب سفرنامه هائی جذاب و پرهيجان بود دستمايه خوبی برای نخستين فيلمسازان قصه گوی سينما مثل ژرژ مه ليس فرانسوی به حساب می آمد. کارهای او بارها در سينما مورد اقتباس قرار گرفت و در قالب های گوناگون سينمائی، تلويزيونی و انيميشن عرضه شد.

 

ژرژ مه ليس و «  سفر به ماه»

 

ژرژ مه ليس که چارلی چاپلين او را کيمياگر نور ناميد، با اقتباس از داستان « از زمين تا ماه» ژول ورن(1865) و داستان « نخستين انسانها در ماه» نوشته اچ. جی. ولز(1902) فيلم « سفر به ماه» را ساخت و به اين ترتيب ژانر علمی- تخيلی را در سينما بنيان گذاشت.  مه ليس، هنرمند مستعد و خلاقی بود که قدرت تخيل شگرفی داشت و به ظرفيت های عظيم قصه گوئی و روايت در سينما پی برد و در برگردان سينمائی رمان ژول ورن از تمام امکانات و قابليت های فنی و نمايشی سينما که تا آن زمان کشف شده بود و بسياری از آنها مانند ديزالو، سوپر ايمپوز و فيد، از ابداعات خود او محسوب می شود، بهره گرفت. مه ليس « سفر به ماه» (1902) را تماما در استوديوی مونتروی خود ساخت. فيلم از سی صحنه جداگانه که مه ليس آنها را « تابلو» می ناميد تشکيل شده که از شليک موشک به ماه تا پياده شدن فضا نوردان در آن، مواجهه فضانوردان با موجودات ماه يا « سله نيت» ها، فرارفضانوردان تا خروج آنها با موشک و بازگشت پيروزمندانه آنها را به زمين در برمی گيرد و همه اينها در زمان 14 دقيقه اتفاق می افتد. نما ها همگی از يک زاويه فيلمبرداری شده و به کمک ديزالو به هم پيوند خورده اند. در بيشتر صحنه ها دوربين ثابت است و ميزانسن شکل تئاتری دارد. به نظر می رسد مه ليس هرگز به ارزش های دراماتيک و زيبائی شناسی حرکت دوربين پی نبرده بود، چرا که نه تنها در اين فيلم بلکه در تمام فيلم های خود هرگز دوربين خود را به حرکت درنياورد. اين فيلم اگرچه امروز خيلی ابتدائی و پيش پا افتاده به نظر می رسد اما در زمان نمايش خود بهت و حيرت تما شاگران اوليه سينما را برانگيخت و فروش بسياری کرد. با اين حال دنيای مه ليس بر خلاف دنيای ژول ورن دنيائی فانتزی و تخيلی بود که هيچ شباهتی به دنيای واقعی نداشت و با منطق علمی زمان خود نمی خواند. مه ليس در 1907 دست به اقتباس از يکی ديگر از آثار ژول ورن به نام « بيست هزار فرسنگ زير دريا» زد که اقتباس موفقی نبود و زود از يادها رفت.

 

اقتباس های اوليه

 

تا زمانی که ميشل ژان پی ير ورن(1925-1861) پسر ژول ورن انحصار توليد سينمائی آثار پدرش را در دست بگيرد، سيزده فيلم کوتاه در سراسر جهان بر اساس داستان های ژول ورن ساخته شده بود، از ژرژ مه ليس گرفته تا سيگوندو چومون( سفر به مرکز زمين،1909) و لوئی فوياد(سفر ها و ماجرا های کاپيتان هاتراس، 1909). در اين مدت علاوه بر داستانهای علمی-تخيلی، داستان های  ماجرائی ( Adventure) ژول ورن نيز در سينما مورد اقتباس قرار گرفت. احتمالا ژول ورن پيش از مرگ خود در 1905 آگاه بود که داستانهای او به منابع الهام فعالی برای سينما تبديل شده است اما  هيچ مدرکی در دست نيست که او خود برای فيلمی سناريو نوشته باشد، اگرچه پيش از اين خود اقتباس هائی بر اساس داستان هایش برای تئاتر و اجرای روی صحنه انجام داده بود که همين اجراها الهام بخش توماس اديسون گرديد که در 1910 بر اساس رمان ميشل استروگوف فيلمی با همين عنوان بسازد.  ميشل استروگوف شرح پرماجرا و موفقيت آميز قاصدی تزاری در سيبری بود. بعدها در 1926 ويکتور تورژانسکی فيلمساز مهاجر روسی در فرانسه، اقتباس ديگری از اين رمان  ارائه کرد که مورد توجه قرار گرفت.

ميشل پی ير ورن، فرزند ژول ورن که در زمان حيات پدرش مشاور ادبی او بود بعد از مرگ ژول ورن، مسئوليت ويرايش و انتشار آثار او را به عهده گرفت. وی علاقه زيادی به سينما داشت و ابتدا حقوق انحصاری اقتباس های سينمائی از داستان های ژول ورن را به کمپانی اکلر(Éclair) فرانسوی واگذار کرد. پس از آن ميشل با تاسيس کمپانی « فيلم های ژول ورن» (Les Films Jules Verne ) در پاريس، خود توليد فيلم های سينمائی بر اساس داستان های خود و پدرش را به عهده گرفت. « فرزندان کاپيتان گرانت»، نخستين توليد سينمائی اين شرکت بود که بر اساس رمان ژول ورن صورت گرفت و به شکل سريالی عرضه شد. اين کتاب قبل از ميشل نيز توسط فرديناند زکا در 1901 به فيلم در آمده بود. بعد ها در 1936 روس ها نسخه ديگری از آن را با عنوان Deti Kapitano Granta ساختند. در1981نيز تلويزيون فرانسوی FR3 نسخه انيميشنی از آن تهيه کرد اما بهترين اقتباسی که از آن صورت گرفت نسخه 1962 والت ديسنی بود که با عنوان « در جستجوی مطرودين» ساخته شد.

نسخه سينمائی کمپانی اکلر در 1914 اکران شد و مورد استقبال عموم واقع شد. فيلم با بودجه هنگفتی ساخته شده بود و صحنه های تعقيب و گريز و جلوه های ويژه آن خيلی خوب از کار درآمده بود. اما ميشل از نتيجه کار راضی نبود، به ويژه از شخصيت پردازی آن که به نظر او تقريبا از بين رفته بود. با شروع جنگ جهانی اول و توقف توليد فيلم در فرانسه، ميشل تصميم گرفت به جای تهيه کنندگی خود کارگردانی فيلم ها را به عهده بگيرد. وی در 1916 رمان La Destinee De Jean Morenas را ساخت که توانائی ميشل را به عنوان يک فيلمساز اثبات می کرد و نشان از خلاقيت های سينمائی او داشت. صحنه هائی از فيلم خصوصا صحنه اقيانوس با دست رنگ شده بود. کارگردانی « فرزندان کاپيتان گرانت» حرفه ای تر بود با اينکه تئاتری تر بود و در آن از برداشت بلند( long take ) استفاده شده بود، در مقابل ميشل نماها را خرد کرده بود.  ميشل برخلاف صحنه سازی های اغراق آميز و تئاتری ژرژ مه ليس، به جنبه های واقعی و طبيعی فيلم نظر داشت. برای نمايش سرقت از آينه کمک گرفت تا صحنه را از دو پرسپکتيو مختلف نشان دهد. او همينطور مفهوم مونتاژ موازی را فهميده بود و دو واقعه را به طور همزمان در دو مکان مختلف نشان داد. تقسيم پرده به چند قسمت و نمايش چند صحنه به طور همزمان که يکی از شگرد های فيلمسازی آن دوره بود در کار ميشل مورد استفاده قرار گرفت. اما از سوی ديگر صامت بودن فيلم وفقدان صدا، استفاده از نوشته های توضيحی ميان صحنه ها را الزامی می ساخت که اين کار تا حد زيادی از تاثير سينمائی فيلم می کاست.  فيلم و داستان ژول ورن دو الگوی روايتی متفاوتی را دنبال می کنند. داستان ژول ورن در زمان حال و در زندان آغاز می شود و به تدريج با حوادث گذشته پر می شود. در فيلم شخصيت ها در زمان حال نشان داده می شوند با فلاش بک هائی کوتاه به گذشته. اين فيلم بعدها به عنوان يکی از نمونه های اوليه سينمای رئاليستی فرانسه ارزيابی شد.

در 1916 کمپانی يونيورسال، فيلم « بيست هزار فرسنگ زير دريا» را به کارگردانی استوارت پيتون ارائه کرد با صحنه هائی ديدنی از زير دريا که برای نخستين بار در سينما به نمايش در می آمد. پيش از آن هيچ فيلمی تماشاگران سينما را به ديدن صحنه هائی از زير اقيانوس، اختاپوس ها و کوسه ها دعوت نکرده بود. اين حماسه صامت و مجلل، در واقع سفری واقعی به عصر و مکانی ديگر بود.

 

اقتباس های هاليوود

 

موفقيت تجاری فيلم « بيست هزار فرسنگ زير دريا» باعث شد که در دهه های بعد بيشتر آثار ژول ورن به فيلم برگردانده شوند، از جمله « از زمين تا ماه»( بايرن هاسکين، 1958)، « سفر به اعماق زمين» ( هنری لوين، 1959)، « ارباب جهان» ( ويليام ويتنی، 1961)، « جزيره اسرار آميز» ( سای انفيلد، 1961) و « دور دنيا از زير دريا» ( آندرو مارتن، 1966).

در 1954 کمپانی والت ديسنی، روايتی چهار ميليون دلاری و سينما اسکوپ از رمان « بيست هزار فرسنگ زير دريا»  به کارگردانی ريچارد فلايشر و با بازی کرگ داگلاس در نقش « ند لند» دريانورد سرزنده و چالاک  و جيمز ميسون در نقش کاپيتان« نمو» ارائه کرد که جايزه اسکار بهترين جلوه های ويژه را کسب کرد. در 1956 مايکل آندرسون « دور دنيا در هشتاد روز » را با بازی ديويد نيون در نقش « فينس فاگ» ساخت که برنده اسکار بهترين فيلم آن سال گرديد. « فاگ»،  يک ماجراجوی انگليسی دقيق و وقت شناس است که به دنبال يک شرط بندی در« کلاب آقايان »،  تصميم می گيرد دور دنيا، از اسپانيا تا هند و از هنگ کنگ تا غرب وحشی را در هشتاد روز با بالون خود بگردد. در اين فيلم که بيش از هفتاد هزار سياهی لشکر داشت،  بازيگران مشهوری چون باستر کيتون، فرانک سيناترا،  شرلی مک لين، مارلن ديتريش، و پيتر لوره در نقش های فرعی و کوچک ظاهر شدند. به علاوه از 8552 راس حيوان که بيشتر آن گوسفندان کوههای راکی ، بو فالو و ميمون و شتر مرغ بودند استفاده شده بود.

 

 

ژول ورن و جکی چان

 

آخرين اقتباسی که از رمانهای ژول ورن در سينما صورت گرفت، اقتباس نه چندان وفادارانه فرانک کوراسی از « دور دنيا در هشتاد روز » بود که در سال 2004 با شرکت استيو کوگان در نقش « فينيس فاگ» و جکی چان بازيگر هنرهای رزمی ساخته شد.  فيلمساز تنها عنوان و طرح داستانی رمان ژول ورن را حفظ کرده  و ماجراها و حوادث متنوع زيادی در آن وارد می کند و حال و هوای شرقی به آن می بخشد. جکی چان يک دزد چينی فراری است که مجسمه يشم بودا را از بانک انگليس می دزدد و به طور تصادفی با « فاگ» همراه می شود. فيلم از نظر ساختار به همان نسخه کلاسيک آندرسون شبيه است اما تبديل اثر کلاسيک ويکتوريائی ژول ورن به کمدی اسلپ استيک با ملغمه ای از هنر های رزمی، روح اثر ژول ورن را تباه کرده است.   

 

 

Posted by parvizj at March 29, 2005 3:39 PM | TrackBack
Comments

بسيار عالي

Posted by: صلاح الدين پردل at November 27, 2009 11:32 AM

مطالب خوب است

Posted by: بهنام at March 8, 2006 4:00 PM

مطالب جامع و خوب است.

Posted by: زهرا at September 29, 2005 12:54 PM

پرويز خان ، محظوظ شديم. ژول ورن از آنهاست كه از فرط نزديكي ناديده مي مانند. سال خوبي داشته باشيد.

Posted by: نقش خيال at March 30, 2005 3:34 PM
Post a comment









Remember personal info?