February 16, 2005

عاشورای آن سال

 

روز های محرم که می رسد، ياد پدر بد جوری اذيتم می کند. مدتی است که هر شب خواب او را می بينم. ديشب نيز او را در خواب ديدم که هنگام غروب در گورستان قديمی محل مان، همان جائی که دفن است، کنار گورخود نشسته است و با صدای بلند قرآن می خواند.

  پدرم عاشق امام حسين بود و دوست داشت برای او و مصيبت هائی که کشيد مرثيه بخواند. صدای گرم و پرشوری هم داشت. شب های محرم خصوصا شب های  تاسوعا وعاشورا با نوحه ها و مصيبت خوانی هايش بيداد می کرد. اندوه و حزن غريبی در صدايش بود که از رنج ها و دردهائی کهنه حکايت می کرد. تکيه محل ما چند نوحه خوان حرفه ای داشت اما مردم عاشق صدای پدرم بودند. وقتی او مصيبت می خواند، اشک همه را درمی آورد. زن و مرد، پير و جوان، با ايمان و بی ايمان همه گريه می کردند و بر سر و روی خود می زدند. من و برادرانم نيز همراه با ديگران می گريستيم. پدر در نوحه هايش از امام حسين می گفت، از تنهائی و بی پناهی اش، از بی وفائی و خيانت مردم کوفه و از ظلم وستم و بی رحمی های شمر و يزيد و اشقيا می گفت، از دست بريده عباس و از گلوی خونين و پاره پاره علی اصغر و از لب های تشنه حسين و خود نيز گاهی موقع خواندن اشک می ريخت.

ياد عاشورای سال پنجاه و چهار می افتم. روزهای سختی بود. روزهای بيکاری پدر و بيماری مادر. روز های فقر و تنگدستی و نکبت. پدر کارگر نساجی بود و حقوق اش کفاف زندگی ما را نمی داد. کارگران نساجی به خاطر افزايش حقوق اعتصاب کردند. من آن موقع چهارده سالم بود و هنوز معنی کلمه اعتصاب را نمی دانستم فقط حس می کردم که پدرم و دائی ام که جزو رهبران اعتصابيون بودند، جانشان در خطر است. اين را از ترسی که در چشم های مادرم بود، می خواندم. اعتصاب چند شبانه روز ادامه داشت و ديگر صدای سوت کارخانه که چون خم عشقه های پير بود نمی آمد. ما کارگران را می ديديم که بيرون کارخانه، روی آسفالت خيابان، در کنار هم خاموش نشسته بودند و حادثه ای را  انتظار می کشيدند. و سرانجام آن حادثه از راه رسيد. نيروهای پليس و ارتش به صف کارگران اعتصابی حمله برده و به سرکوب بی رحمانه آنها پرداختند. کارگران نيز با سنگ و چوب از خود دفاع کردند. آن شب تا صبح صدای تيراندازی از دور می آمد و ما زير لحاف از ترس می لرزيديم. مادرم نيز تا سپيده دم جلوی در به انتظار آمدن پدرم نشست اما از او خبری نشد. فردا به ما خبر دادند که پدر و دايی ام را دستگير کردند و به زندان انداختند. بعد از مدت کوتاهی آنها را آزاد کردند اما هر دوبه جرم ايجاد اخلال و اغتشاش از کارخانه اخراج شدند.

پدرم درجستجوی کار، ما و خانه را ترک کرد و به تهران رفت اما بی فايده بود. هيچ جا حاضر نبود کارگر اخلالگر و اعتصابی را استخدام کند. بيکاری پدر تا زمان انقلاب طول کشيد. بعد از انقلاب، پدر، دائی و تمام کارگران اخراجی دوباره  به سر کار خود برگشتند و پدرم تا زمان بازنشستگی به عنوان يک کارگر بافنده نساجی در آنجا مشغول بود. او بعد از بازنشستگی نيز تا زمانی که رمق داشت دست از کار نکشيد و برای اينکه دست نياز به سوی کسی دراز نکند به کارهای گوناگون دست زد. در اين مدت نيز تا همين چند سال پيش که به خاطر بيماری کليه و دياليزی شدن فرسوده و ناتوان و رنجور شده بود، مرثيه خوانی را رها نکرد و با ذکر و يادآوری مصيبت های حسين  در دشت سوزان و بلا خيز کربلا رنج های خود را تسکين می داد. روانش آسوده باد.  

Posted by parvizj at February 16, 2005 3:25 AM | TrackBack
Comments

یادشان گرامی

Posted by: jahed at November 23, 2012 7:51 AM

عشقم حسين

Posted by: mohammad at January 22, 2006 9:20 AM

پرويز عزيز روان پدرت شاد باد. و جهان آينده به کام تو باد. در چشمه‌ی خاطره شست و شویی دادی روان خود و ما را.

Posted by: saeed at February 18, 2005 12:47 AM

این چند شب و روز فقت خواب های بد می بینم. آمیخته ی کودکی هایم با امروز. بعد از خواندن نوشته های شما کمی ارامیش پیدا کردم و توضیح برای تیره گی های ذهن و خاطر خویش.
بسیار زیبا می نویسود و نوشته هایتان آشکار می کنند که انسان بسیار مهربان و بی آزاری هستید.
دور از زمین پدران می دانم که سخت است به همه ما دور افتادگان.

Posted by: سمرقندی at February 16, 2005 1:29 PM

بسيار عالی!!

Posted by: fgdf at February 16, 2005 10:42 AM
Post a comment









Remember personal info?