January 21, 2005

زن، هواپيما و سينما

 نگاهی به فيلم« هوانورد» (( Aviator ساخته مارتين اسکورسيسی

پوستر فيلم هوانورهوارد هيوز از غولهای صنعت سينمای آمريکا بود. وی همانقدر در سينمای آمريکا اهميت دارد که در صنعت هواپيمائی اين کشور. در 1905 در تگزاس به دنيا آمد. پدرش يک صنعتگر مبتکر آمريکائی بود که پس از مرگش 75% از کمپانی ابزار و آلاتش به او رسيد. هوارد نيز اين پول را در سينما و هوانوردی  سرمايه گذاری کرد و به موفقيت های بزرگی در هر دو زمينه دست يافت. به عنوان يک مهندس صنايع، خلاقيت، استعداد و ابتکار خود را در صنعت هواپيما سازی به کار بست و هواپيماهائی با سرعت و قدرت بالا برای صنايع هوائیTWA Airlines و مدير آن جک فرای طراحی و توليد کرد. در طول جنگ جهانی دوم مسئوليت ساخت هواپيمای عظيم جنگی را برای ارتش آمريکا به عهده گرفت و در 1947 ساختن هواپيمای غول پيکر هرکولز را به پايان رساند.

در سينما نيز با تهيه و ساخت چند فيلم مهم و جنجالی، شهرت بسيار کسب کرد و به يکی از تهيه کنندگان موفق هاليوود تبديل شد و مجبوبيت زيادی نزد ستارگان زيبای سينما به دست آورد. رابطه او با بازيگران مشهوری چون کاترين هيپورن، جين هارلو و آواگاردنر مدتها خوراک مطبوعات جنجالی آمريکا بود. در 1930 فيلم

« فرشتگان جهنم» را با شرکت جين هارلو ساخت که ساختن آن 3 سال طول کشيد و مورد استقبال تماشاگران آمريکائی قرار گرفت  که با پيدايش سينمای ناطق و پرحرف داشتند علاقه خود را به سينما از دست می دادند.

هيوز در برخی زمينه های سينما پيشگام بود و فيلم هائی را تهيه کرد که در واقع آغازگر برخی ژانرهای مهم سينمائی محسوب می شوند، مثل نسخه اصلی و اوليه« صورت زخمی»(1932) به کارگردانی هوارد هاکز که نخستين فيلم ژانر گانگستری  به حساب می آيد و يا صفحه اول(The Front Page ) به کارگردانی بيلی وايلدر که شروع ژانر کمدی روزنامه ای است. هيوز خيلی زود به يکی از پول دا رترين تهيه کنندگان هاليوود تبديل شد و در سن چهل سالگی کمپانی بزرگ فيلمسازیRKO را تاسيس کرد. گرايش او به نمايش سکس و استفاده از جذابيت جنسی جين راسل در فيلم وسترن « ياغی» جنجال بزرگی آفريد و منجر به تعويق نمايش فيلم توسط کميته سانسور آمريکا شد. از طرفی هيوز، نخستين کسی بود که در زمانی که استوديوهای بزرگ هاليوود از فروش ويا اجاره توليدات خود به تلويزيون خودداری می کردند و تلويزيون آمريکا جز فيلم های استوديو های انگليسی نظير ايلينگ، رنک و کوردا هيچ برنامه سرگرم کننده ای نداشت، آرشيو فيلم های شرکت خود را در سال 1954 به تلويزيون فروخت و سود کلانی از اين راه به دست آورد. پس از آن بود که بينندگان تلويزيون آمريکا توانستند تماشاگر بهترين فيلم های ناطق سينمای آمريکا باشند.

وقتی مايکل مان تصميم گرفت ازساختن فيلم « هوانورد» صرف نظر کرده و  کارگردانی آن را به مارتين دراسکورسيسی واگذار کند و خود تهيه کنندگی آن را به عهده بگيرد، با شناختی که از اسکورسيسی داشت می دانست که او می تواند به خوبی از پس اين پروژه برآيد و فيلم خوش ساخت، جذاب و پرهيجانی از زندگی هوارد هيوز بسازد. اسکورسيسی نيز با تمرکز بر روی بيست سال از زندگی هيوز و با دراماتيزه کردن نقاط عطف زندگی او، عشق او به هواپيما، زنان زيبا و سينما را که به يک اندازه برای او مهم بود، به تصوير کشيد.

« هوانورد» با صحنه ای از دوران کودکی هيوز آغاز می شود که مادرش را در حال شستن او نشان می دهد. مادر، هيوز خردسال را از بيماری وبا که در 1913 در هيوستون آمريکا شايع شده می ترساند و به او هشدار می دهد که« تو امنيت نداری». اين صحنه يکی از کليدی ترين صحنه های فيلم است و بسياری از ويژگی های شخصيتی هيوز و رفتارهای بعدی او را در فيلم، توضيح می دهد. ترس و اضطراب دائمی او که به يک فوبيا تبديل می شود،  وسواس شديد وبيمارگونه وکر شدن تدريجی اش، روح و جسم او را آسيب پذير ساخته و در نهايت منجر به تنهائی، بيماری روانی و دوری گزينی او از اجتماع می شود. اسکورسيسی، اين جنبه از شخصيت هيوز را بسيار دقيق پرداخت کرده است. در صحنه ای از فيلم که هيوز به همراه جين هارلو در مراسم افتتاحيه فيلم « فرشتگان جهنم» در ميان انبوه جمعيت گام بر می دارد، برق فلاش های عکاسان و خبرنگاران را می بينيم که او را به شدت آزار می دهد. همينطور لامپ فلاش ها که زير پای او می شکنند به خوبی، شکنندگی و آسيب پذيری شخصيت او را منتقل می سازد. عشق يکسان هيوز به زن و سينما نيز در

فيلم با قدرت تصوير شده است. نمائی از دستهای هيوز که بدن کاترين هيپورن( کيت بلانشت) را عاشقانه و با شوری اروتيک لمس می کند، قطع می شود به نمای ديگری از دستهای او که بال هواپيمائی را که خود ساخته است با همان شور و حرارت لمس می کند.

در حالی که هيوز را در اوج موفقيت و شهرت می بينيم، در همان حال شاهديم که تا چه حد از فوبيا و وسواس شديد خود رنج می برد. او حتی از نشستن بر صندلی سينما نيز اکراه دارد و هميشه در دستشوئی از صابون شخصی ای که به همراه دارد استفاده می کند و زمانی که مردی از او می خواهد حوله دستشوئی را به او برساند، از اين کار امتناع می کند. در مهمانی ها، غالبا از خوردن غذا، خصوصا گوشت خام می پرهيزد و ازاينکه سگی خود را به دست و پای او بمالد، عصبی و دلخور می شود. سيگار نمی کشد، مشروب کم می خورد و به جای آن شير می نوشد. با اين حال آنقدر با اراده و محکم است که زمان فيلمبرداری « فرشتگان جهنم»، وقتی آسمان صاف و آفتابی است و لکه ای ابر در آن ديده نمی شود، نمی تواند منتظر ابری شدن هوا بماند و طراح صحنه اش را وا می دارد که هر طور شده برايش ابر فراهم کند که می کند. ويا وقتی برای فيلمبرداری از پرواز هواپيماهای جنگی در آسمان، علاوه بر 24 دوربينی که در اختيار دارد، به دو دوربين ديگر نيز نيازمند است، به سراغ لوئی ب ماير مدير استوديوی عظيم مترو گلدوين ماير می رود، هرچند ماير و اطرافيانش به خاطر جوان بودنش او را دست انداخته و تحقير می کنند اما او از ادامه اين کار نا اميد نمی شود و با سرسختی آن را دنبال می کند.

« هوانورد»، فيلمی جذاب و ديدنی است، خصوصا برای نسلی که با سالهای طلائی هاليوود بزرگ شده و حس نوستالژيکی نسبت به فيلم های آن دوره دارد. اسکورسيسی در باز سازی فضای هاليوود دهه های بيست و سی با تمام شکوه و زرق وبرق ها، مهمانی ها و کلاب های شبانه اش بسيار موفق است. وی استفاده خوبی از نماهای آرشيوی و نيوزريل می کند که لازمه ساختن فيلم های زندگينامه ای( biopic ) است و به فيلم او سنديت و اعتبار بيشتری بخشيده است. اما به اعتقاد من عليرغم تمام اين محاسن، شيوه وقايع نگارانه

( کرونولوژيکال) فيلم، منجر به از دست رفتن پيچيدگی های داستانی و ساختاری روايت شده است.

کيت بلانشت، کيت بکين سيل، جوان استفانی و جود لا به ستارگان درخشان آن زمان هاليوود جان می بخشند و رويا می آفرينند، هرچند کيت بلانشت با همه زوری که می زند نمی تواند يادآور دقيق کاترين هيپورن مغرور و جذاب باشد. بازی لئوناردو دی کاپريو که پس از «گانگسترهای نيويورکی» دومين همکاری اش با اسکورسيسی است، با صورت ظريف و بچه گانه اش، در نقش هيوز ستودنی است. او شخصيت هيوز را به خوبی درک کرده و توانسته لايه های مختلف و متناقض شخصيت او را به نمايش بگذارد.

به علاوه بايد از موسيقی زيبای فيلم  ياد کرد که با استفاده از تم ها و ملودی های غالب فيلم های موزيکال و ملودرام دهه سی آمريکا در القای فضای آن دوران نقش مهمی به عهده د ارد، خصوصا در صحنه درخشان پرواز هيوز با کاترين هيپورن بر فراز شهر لوس آنجلس در شب که با نوای ساکسيفون و پيانوئی که تم مشهور جاز Moon glow ( درخشش ماه) را می نوازد، همراه است.

Posted by parvizj at January 21, 2005 4:40 PM
Comments

سلام
خسته نباشيد
من رشته كامپيوتر دارم ميخونم و ميخام يك پروژه كه معلم من بم داد ميخوام كامل كنم اون هم درباره اينكه بايد يك فيلمنامه به زبان انگليسي به كلاس بياوريم اگه ممكن هست براي من بفرستيد
ممنون.

Posted by: taregh at February 17, 2005 7:09 PM

حسام عزيز،
در اين فيلم هم اسکورسيسی نگاه انتقادی اش را نسبت به جامعه آمريکا دارد و مناسبات درونی هاليوود را تا حدی نشان می دهد. به علاوه همه فيلمسازان به نوعی نسبت به گذشته سينما نوستالژی دارند، برادران کوهن، تارانتينو، ويم وندرس هرکدام به نوعی جلوه هائی از گدشته سينما را در کارهايشان می بينيم و اين از قدر و منزلت اسکورسيسی نمی کاهد.

Posted by: پرويز at February 10, 2005 12:21 AM

در مطلبی از سعید مستغاثی خواندم که بالاخره اسکورسیزی هم در این فیلم به هالیوود باج می دهد و آنرا شکوهمند تصویر می کند. اسکورسیزی که همیشه دیدگاه انتقادی نسبت به جامعه و فرهنگ امریکا داشت و خودش را نه عضوی از این جامعه بلکه یک مهاجر می دانست اینجا دیگر آن چهره منتقد را ندارد و نوستالژی سازی می کند. نمی دانم شما این جنبه را در فیلم دیدید یا نه.

Posted by: حسام at February 3, 2005 12:27 PM

بهرام عزيز،

ممنون از اينکه يادم بودی. من متاسفانه مدتی است از ايران دورم و فيلم ها وسريال های جديد ايرانی را نديده ام. بنابراين نمی توانم در مورد کارهای پليسی آقای فرهنگ داوری کنم. موفق باشيد.

Posted by: جاهد at January 25, 2005 5:12 PM

سلام استاد من حدود 7 سال پيش در رسام هنر نزدشما مقداري فيلمسازي فرا گرفتم يعني در واقع هر چه سينما ميدانم از شما ياد گرفتم استاد يك خواهشي از شما داشتم ميخواستم ببينم وقتي اقاي داريوش فرهنگ اصلا و به هيچ عنوان توانائي ساخت فيلم يا سريال پليسي را ندارد و هر چه تا به امروز ساخته به نظر من مظحكه اي بيش نبوده چرا انقدر اصرار به كار در ژانر پليسي دارد ؟

Posted by: بهرام at January 22, 2005 2:19 PM