January 27, 2005

سوزان سونتاگ و«عليه تفسير»

 


Susan Sontagالان نزديک به يک ماه از مرگ سوزان سونتاگ که يک روز قبل از سال نو مسيحی(2005) اتفاق افتاد، می گذرد. در اين مدت بارها سعی کردم چيزی در باره او بنويسم، يک نوع احساس تکليف می کردم. مگر می شود سوزان سونتاگ،متفکر، مقاله نويس، منتقد ادبی و هنری، رمان نويس، نمايشنامه نويس، فيلمساز، کارگردان تئاتر، و يکی از برجسته ترين چهره های روشنفکری قرن بيستم بميرد و من در باره او چيزی ننويسم... وننوشتم. احساس کردم که توانائی نوشتن در باره او را ندارم و هرچه در باره اش بگويم، شايد تکرار حرف های ديگران و نوشته هائی باشد که بيشتر پس از مرگش در باره او نوشته شده است و مهدی جامی در سيبستان خود لينک های مفيدی به برخی ازآنها داده است، نوشته هائی سراپا تقدير وتحسين در باره قدرت قلمش، در باره وجدان بيدار و روحيه ستيزه جويانه و خشمگينانه اش در برابر بی عدالتی ها و رفتارهای غير انسانی و ضد حقوق بشر دولت ها و حس همدردی انسانی اش با سرکوب شدگان، مطرودان، شکنجه ديدگان و آنهائی که درد می کشند، در انتقاد شجاعانه اش از زمامداران ايالات متحده و گرايش های جنگ طلبانه آنها و در نگاه تازه، راديکال و غيرمتعارف اش به مفهوم عکس و واقعيت تصوير و در تاثير وسيع و شگفت انگيزش بر ادبيات و نقد.


اما وسوسه نوشتن در باره سونتاگ رهايم نمی کند. به همين خاطر در اينجا می خواهم يکی از مهمترين، بحث انگيزترين و تاثير گذارترين مقاله های او يعنی « عليه تفسير» (Against Interpretation  ) را که در سال 1963 نوشته است و در آن درک کليشه ای و رايج از مفهوم نقد را به چالش کشيد، بازخوانی کنم. اين دوباره خوانی بر اساس متن فارسی مقاله که رحيم قاسميان آن را با دقت و وفاداری به متن ( با اغماض برگردان نارسای چند واژه) ترجمه کرده و در کتاب « نقد چيست، منتقد کيست» ، گردآوری مسعود فراستی ( 1378) چاپ شده، صورت گرفته است (اصل مقاله را می توانيد در ميان لينک های سيبستان پيدا کنيد):


سوزان سونتاگ مقاله « عليه تفسير» را با بحث در باره فرم و محتوی اثر هنری شروع می کند و با آن به پايان می رساند. جوهر مقاله در دفاع از فرم اثر هنری در برابر محتوی آن است. با اينکه اودر نهايت معتقد است که « تمايز ميان فرم و محتوی، توهمی بيش نيست» ، اما با آوردن نقل قولی از اسکار وايلد بر اهميت فرم و اصالت آن تاکيد می کند: « فقط آدمهای سطحی اند که بر مبنای طواهر داوری نمی کنند. راز جهان در آن چيزی است که آشکار است، نه آنچه به چشم نمی آيد.». به نظر سونتاگ، تمام آگاهی و واکنش غرب در باره هنر، در چارچوبی مانده است که تئوری يونانی هنر چه در قالب تقليد و چه در قالب بازآفرينی برای آن معنی کرده است. سونتاگ، هيچ لزومی برای اثر هنری نمی بيند که خود را توجيه کند و به اين سوال جواب دهد که« چه می خواهد بگويد؟ ». او اين عقيده را که جوهر هنر در محتوای آن خلاصه شده است رد می کند و کار« تفسير» را هم تاکيد بيش از حد بر « اهميت محتوا» می داند. وی در توضيح منظور خود از کلمه تفسير می نويسد: « البته وقتی از تفسير حرف می زنم، وسيع ترين کاربردهای آن را ، کاربردی که نيچه ( به درستی) در باره آن می گويد: « حقيقتی وجود ندارد، هرچه هست فقط تفسير است.» در نظر ندارم. در اينجا، منظورم از تفسير، اقدام آگاهانه ذهن است که رمز خاصی، قواعد خاصی از تفسير را نشان می دهد.» . او تفسير « متن» را يک سنت قديمی می داند که در ارتباط با فهم و درک و پذيرش متون کلاسيک و مذهبی يا اساطير باستانی با بينشی « واقع گرايانه» صورت می گيرد( مثل تفسيرهای معنوی يهودی و مسيحی از غزل غزل های سليمان کتاب مقدس که صراحتا اروتيک است). به اعتقاد سونتاگ، تفسير در عصر ما، پيچيده تر از دوران قديم است. سبک قديمی تفسير، « معنای ديگری بر فراز معنای اصلی اثر ادبی قرار می داد. سبک جديد تفسير، حفاری می کند و يکی از ويژگی های حفاری، ويرانگری است. سبک جديد تفسير، تيشه به ريشه متن می زند تا متنی فرعی بجويد و آن را اصل قرار دهد.». سونتاگ، کار تفسير را « بی نوا کردن جهان به نسبت خلق« جهان در سايه» ای  از معناها می داند. به اعتقاد او « با نازل کردن اثر هنری در حد محتوای آن و بعد تفسير کردن اين محتوا، در واقع اثر هنری را رام می کنيم. تفسير سبب می شود که اثر هنری قابل اداره و سازش پذير شود.». آنگاه وی به بررسی نمونه های تخريبی تفسير در ادبيات و سينما می پردازد و آثار کافکا را نمونه می آورد و می نويسد؛ « اين آثار، دست کم از سوی سه دسته مفسران مورد هتک حرمت قرار گرفته و آسيب ديده است، آنها که تفسير اجتماعی از اين آثار به عمل آورده اند، آنها که تفسير روان شناسانه از آن ارائه کرده اند و آنها که به دنبال تفسير مذهبی آثار کافکا بوده اند. به نوشته سونتاگ، از نظر آنها: « کاف» در رمان « قصر» در پی آن است که به بهشت دست يابد. بدنبال آن سونتاگ توضيح می دهد که چگونه به همين شکل، « لايه های ضخيم تفسير» دور آثار نويسندگانی چون پروست، جويس، فاکنر، ريلکه، لارنس و ژيد را گرفته است. او هشدار می دهد که « بايد توجه داشت که تفسير صرفا تعارفی نيست که فردی ميان مايه، نثار نابغه ای می کند.». در واقع او نگران تقليل معنای اثر هنری است و معتقد است که تفسير، معنای اثر هنری را به آنچه که مفسر در آن اثر هنری فهميده يا ديده يا پسنديده است، تقليل می دهد. کاری که اليا کازان با تفسير نمايشنامه « اتوبوسی به نام هوس» تنسی ويليامز می کند.  به نوشته سونتاگ، اليا کازان، استانلی کووالسکی( شخصيت محوری اتوبوسی به نام هوس) را مظهر وحشی گری و انتقام جوئی تمدن غربی معرفی می کند.


سونتاگ، « منزلت» آثار هنری را در جای ديگری، سوای « معنا» آنها جستجو می کند. به بيان او:


« ا گر قرار باشد که نمايشنامه های تنسی ويليامز و فيلم های ژان کوکتو، اين معناهای عجيب و شگفتی آور را پيشنهاد کنند، پس به همان اندازه نارسا و غلط، مواجه با اشکال و فاقد قدرت مجاب کنندگی هستند.».


پس از آن ، سونتاگ با پيش کشيدن مثال ديگری در باره سکانسی از فيلم « سکوت» اينگمار برگمان، بحث خود را روشن تر می کند و نارسائی عمل« تفسير» را نشان می دهد:


« شايد واقعا منظور اينگمار برگمان، از نشان دادن تانکی که در خيا بان تاريکی در شب در فيلم « سکوت» می غرد و پيش می رود، نشان دادن نمادی از آلت رجوليت بوده باشد. ولی اگر واقعا اين بوده، چه فکر احمقانه ای در سر داشته( لارنس گفته است، « هرگز به راوی اعتماد نکن، به روايت اعتماد کن»). اين سکانس با آن تانک، تکان دهنده ترين لحظه فيلم است. آنان که از حضور تانک تفسيری فرويدی می کنند، در واقع فقدان واکنش خود را به آنچه واقعا بر پرده حضور دارد به نمايش می گذارند.»


پس از آن سونتاگ، نظريه « گريز از تفسير» را مطرح می کند. بر اساس اين نظريه؛ « هنر برای اينکه از تفسير اجتناب کند می تواند به هزل بدل شود يا می تواند انتزاعی شود، يا می تواند به نا- هنر تبديل شود.»


او نقاشی انتزاعی و شعر مدرن را به دليل دوری گزينی شان از محتوا، « تفسير ناکردنی» می نامد: « چون محتوائی نيست، پس تفسيری هم نمی تواند باشد.». در اينجا سونتاگ، بحث مهم خود را در باره تفسير فيلم پيش می کشد: « در فيلم های خوب، همواره صراحتی هست که به کلی ما را از وسوسه تفسير رها می کند.» او سينمائی را « زنده» می داند که راه را بر تفسير ببندد. به اعتقاد او چنين سينمائی در حال شکل گيری است.  در واقع سونتاگ، اين مقاله را  در دوره ای می نويسد که فيلمسازان فرانسوی مثل گودار، تروفو و ديگران، ساختن فيلم های موج نوئی را شروع کرده اند. او همان کيفيت ضد نمادين آزاديبخش را که در فيلم های قديمی هاليوود مثل آثار جرج کيوکر، رائول والش و هوارد هاوکز سراغ دارد، در آثار فيلمسازان جديد اروپا( دهه شصت) مشاهده می کند: « در حال حاضر سينما، زنده ترين، جذاب ترين و مهم ترين اشکال هنری است.»


در اينجا اين سوال را می توان پيش کشيد که اگر فيلم خوب را فيلمی ضد تفسيرتلقی کنيم، آنگاه تکليف بسياری از آثار پيچيده، نمادگرا و فرماليستی فيلمسازان برجسته ای که اين آثار را زير سلطه سانسور و دستگاه مميزی حکومت های ديکتاتوری ساخته اند، چيست؟ چرا که درک بيشتر اين آثار نيازمند تفسير و رمز گشائی است. اما به نظر می رسد سونتاگ برای اين سوال هم پاسخ درخوری دارد، آنگاه که در پايان مقاله خود در پاسخ به اين پرسش که « امروزه چه نوع نقد و تفسيری از هنر مطلوب است؟ » می گويد: « بدون ترديد اصلا معتقد نيستم که هنر تفسير ناکردنی باشد يا نتوان آن را تشريح و تاويل کرد. هنر، تفسير کردنی است اما مساله اين است که نقدی که در خدمت اثر هنری باشد نه در فکر غصب جای آن، به چه شباهت دارد؟» ،  در می يابيم که جوهر مقاله سونتاگ، مخالفت با تاويل و تفسير اثر هنری نيست بلکه او با تحميل برداشت و تفسير خاص منتقد از اثر هنری به عنوان معنای يکه و مطلق آن مخالف است:


« کاری که تفسير می کند اين است که تجربه احساسی اثر را بديهی فرض می کند و نقطه شروع حرکت خود قرار می دهد. حالا نمی توان چنين چيزی را بديهی انگاشت.»


به علاوه سونتاگ؛ « توجه به فرم در هنر» را، راه نجات از شر تفسير می داند و می نويسد:


« بهترين نقدها، که بسيار کمياب و نادر است، نقدی است که به جای تاکيد بر محتوا، بر فرم تاکيد نهد.»


به دنبال آن وی به نمونه هائی از اين گونه نقدها در زمينه های مختلف، از مقاله اروين پانفسکی در باره سبک و رسانه سينما، تا مقاله نورتروپ فرای در باره ژانر های تئاتری و مقاله های بارت در باره راسين و آلن روب گريه اشاره می کند که « نمونه هائی از تحليل با تاکيد بر فرم» هستند.


سونتاگ، در « عليه تفسير»، وظيفه منتقد را قطع رابطه با محتوا می داند تا « بتواند خود اثر را تماشا» کند. به عقيده او: « کار نقد بايد اين باشد که روشن کند آنچه که هست چگونه است يا حتی اين است آنچه که هست، نه اينکه نشان دهد اين چه می خواهد بگويد.»

Posted by parvizj at January 27, 2005 4:27 PM
Comments

سلام

پرويز سلامت و خوب باشي. مطلب را سر فرصت مي خوانم با نوشته هاي شما بيشتر از قبل آشنا شدم و تقريبا به غير از اين مطلب همه خواندم.

با تشكر و دقت در كارت.

Posted by: ايران امروز at February 3, 2005 11:20 PM

مسيحای عزيز،

ممنون از لطفت. من هم برای تو روز های خوبی را آرزو می کنم و اميدوارم دوباره شما را در لندن ببينم.

Posted by: پرويز at February 3, 2005 9:35 PM

پرويز عزيز
زنده باشی و سلامت.

Posted by: مسيحا at February 2, 2005 1:51 AM