December 5, 2004

در غربت


ديروز در مراسم ختم پدر يکی ازدوستان شرکت کردم. عده نسبتا زيادی آمده بودند، از چهره های مطرح سياست و روشنفکری امروز ايران تا فعالان گمنام سياسی و افرادی که به خاطر اعتقادات و افکار سياسی شان عمری را در مهاجرت و تبعيد گذرانده اند. کسانی که بيش از بيست سال از کشور و خانه و کاشانه شان دور بوده اند و تا امروز اين اجازه را نيافتند که خاک وطن را دوباره به چشم ببينند و يا در کنار بستگان و عزيزانی باشند که در انتظار بازگشت آنها پير شدند يا با حسرت ديدار دوباره شان از جهان رفتند. از اين جمع بسيار کسانی بودند که پدر، مادر، برادر، خواهر، عمو، دائی، عمه و يا خاله خود را از دست دادند وهرگز اين فرصت را نيافتند که در آخرين دم مرگ در کنار آنها باشند و يا در تشييع جنازه شان شرکت کنند.

آنها دور از وطن و در غربت بر مرگ عزيزان خود گريستند و سعی کردند با بيرون کشيدن تصاوير مبهم و خاطرات گذشته و غبارگرفته آنها از پستو های ذهن خود و با يادآوری و مرور آنها خود را تسلی بخشند.

هر کدام از آنها، روايتی تلخ، پردرد و غم انگيز از روز های آوارگی و دربد ری خود دارند. بابک امير خسروی در کتاب ارزنده  خود « مهاجرت سوسياليستی و سرنوشت ايرانيان» که سندی ماندگار از مهاجرت ناگزير و اجباری هزاران تن از اعضای حزب توده در تاريخ معاصر ايران است، گوشه هائی از اين داستان تراژيک را روايت کرده است. سرگذشت انسانهای آرمان خواهی که با اتوپيای سوسياليسم و عدالت اجتماعی، جان بر کف نهادند و از همه چيز خود گذشتند و آنگاه که عرصه را از همه سو برخود تنگ ديدند، به سرزمينی پناه بردند که کعبه آمالشان و نماينده « سوسياليسم واقعا موجود» بود و در آنجا نه تنها نشانی از عدالت، سوسياليسم ، فرهيختگی و آزادی نديدند، بلکه سيستمی را ديدند گنديده و فاسد که در رياکاری، خيانت، دروغ، رذالت و ابتذال غرق شده بود. بارها اين کتاب را خواندم و بر رنج و درد آدمهائی که دور از وطن و خانواده خود در اردوگاهها و زندانهای کشور شورا ها زير چکمه ماموران بی رحم « کا گ ب» شکنجه و تحقير شدند، گريستم.( خواندن اين کتاب را به تمام ايرانيان آگاه و با وجدان توصيه می کنم.)
در پايان مراسم ديروز، دوستم با بغضی در گلو و اندوه بسيار از خاطرات خود با پدر گفت. او نيز همانند بسياری از ايرانيان ديگر، نتوانسته بود در دم آخر بر بالين پدر خود حاضر شود  و دست او را در دست گيرد و به آخرين کلام او گوش دهد.

او در پايان حرف های خود، آينده ای را آرزو کرد که در آن هيچ انسانی به خاطر انديشه های سياسی اش از بد يهی ترين حقوق انسانی اش يعنی ديدار نزديک ترين بستگان و عزيزانش منع و محروم نشود. چنين باد.

Posted by parvizj at December 5, 2004 9:01 PM