December 21, 2004

قيصر، قهرمان يا ضد قهرمان

« مکالمه با آن فيلم که دوستش نداريم، نه اينکه ناممکن باشد، اما بهره ای به بار نمی آورد. در نهايت از قاعده های بيرونی( وعينی) ياری می گيريم تا دريابيم که چرا دوستش نداريم و موفق به کشف راز های نهانيش نمی شويم.» - بابک احمدی. تصاوير دنيای خيالی

خوشحال شدم وقتی ديدم دوست ناديده فاضل و انديشمندم آقای سعيد حنائی کاشانی، دعوت مرا برای نوشتن در باره قيصر مسعود کيميائی لبيک گفته و نقدی مفصل بر مطلب من « زيبائی شناسی قتل در قيصر» ، در وبلاگ خود منتشر کرده است. اگرچه با نوع نگاه  و داوری آقای کاشانی در مورد قيصر موافق نيستم، با اينحال در اينجا قصد ندارم با ايشان وارد يک جدل انتقادی شوم و يا در مقام پاسخگوئی برآيم، بلکه تنها می خواهم برای توضيح نظراتم و شفاف تر شدن بحث، نکاتی را متذکر شوم. اميدوارم اين گفتگوها برای  پيشبرد مباحث نظری در زمينه انتقاد فيلم در ايران و بازخوانی فيلم های کلاسيک ايرانی، سودمند باشد:

1- نوشته من در مورد اهميت تاريخی فيلم قيصر، جايگاه آن در سينمای ايران و برخی جنبه های نوآورانه آن بود، در عين حال که تاکيد نمودم نوآوری قيصر در حدی نبود که آن را در رديف آثار موج نوئی سينمای ايران قرار دهد. دوباره يادآور می شوم که با فاصله کمی قبل تر از ساخته شدن قيصر، فيلمسازانی مثل ابراهيم گلستان، فرخ غفاری، فروغ فرخزاد و فريدون رهنما حرکت موج نو را با فيلم های مدرن، پيشرو و غير متعارف شان در سينمای ايران آغاز کرده اند ، بنابراين مطرح کردن قيصر به عنوان آغازگر موج نوی سينمای ايران،  يک اشتباه و سوء تفاهم تاريخی است. نکته اصلی بحث من در باره قيصر اين است که اين فيلم در زمان نمايش خود به دلايلی که برخی از آنها را در نوشته قبلی ام شرح دادم، مورد توجه زيادی قرار گرفت و نقد های موافق و مخالف متعددی در باره آن نوشته شد. بحث من بيشتر معطوف اهميت قيصر در گفتمان انتقادی فيلم در ايران بود،  نه بررسی نقاط ضعف و قوت فيلم. من نيز همانند آقای کاشانی، قيصر را يک فيلم روشنفکرانه و انديشمندانه نمی دانم اما برخلاف ايشان، معتقد نيستم؛ « قيصر فيلم بسيار بدی است و ما می توانيم از داشتن چنين اثری در ميان آثار ادبی و سينمائی بزرگ جهان شرمنده باشيم.». قيصر مطلقا فيلمی نيست که ما از داشتن آن در جهان شرمنده باشيم، کما اينکه نمايش آن در مجموعه « سينمای نوار ايران» در پاريس توجه بسياری از منتقدان و طرفداران جدی سينما را جلب کرد.

2- قيصر،  نخستين فيلم ايرانی بود که توجه روشنفکران و منتقدان ايرانی را معطوف سينمای فارسی ساخت. محمد علی سپانلو در جائی می گويد: « کيميائی با قيصر امکان داد به روشنفکران که وارد سينما شوند... قيصر راه گشائی مهمی کرد.». وی بعد از شرح خاطره تماشای فيلم قيصر در سينما مولن روژ تهران می نويسد: « ما فکر کرديم که- همه ( منظور همه روشنفکران مطرح آن دوره است) در آنجا بوديم- همه ما وارد عصر تازه ای از سينما داريم می شويم، سينمای فارسی.».

نکته مهمی که آقای کاشانی در نوشته خود به آن توجه نمی کند اين است که کيميائی در قيصر تجربه ای را در متن سينمای فارسی می کند که پيش از او نشده بود. وی اگرچه آغازگر سينمای موج نو نيست اما دست به سنت شکنی هائی در سينمای فارسی می زند که در آن زمان بی سابقه بود.( رجوع شود به « زيبائی شناسی قتل در قيصر») او در جامعه ای فيلم می سازد که سنت های نيرومند سينمائی وجود ندارد و يا هنوز در مرحله شکل گيری است. بنابراين طبيعی است که قيصر در مقايسه با نمونه های غير ايرانی خود ( فيلم های مورد نظر آقای کاشانی) کم می آورد و از نظر ساختار و زيبائی شناسی در رده های پايين تری قرار می گيرد، اما بی گمان در مقايسه با موج فيلم های فارسی دوران خود و سينمای آبگوشتی گنج قارون يک سر و گردن بالاتر می ايستد. جان استورجس، آنتونی مان، هنری هاتاوی و ژان پی ير ملويل در جامعه ای فيلم می سازند که متکی به سنت های سينمائی قدرتمند است و تجربه های گرانقدری در سبک ها و ژانر های مختلف صورت گرفته است. قصد من در آن نوشته اصلا مقايسه قيصر با آن فيلم ها نبود- هر چند تاثير پذيری آشکار آن را از فيلم های وسترنی که پيش از ساخته شدن قيصر در ايران به نمايش درآمد ( خصوصا، نوادا اسميت و آخرين قطار گان هيل)، نمی توان ناديده گرفت- بلکه اشاره به مکانيسمی در روايت و شخصيت پردازی بود که موجب ايجاد نوعی سمپاتی در تماشاگر نسبت به شخصيت محوری فيلم می شد و اين خاص قيصر يا فيلم های سينمائی ديگر نيست بلکه يک اصل دراماتيک است که ريشه های آن به تراژدی های يونان می رسد و در بوطيقای ارسطو نيز آمده است. آقای کاشانی به درستی می پرسد: « چه چيزی در يک داستان وجود دارد که می تواند از فردی تبهکار فردی محبوب بسازد، و در جائی ديگر از فردی غير جنايتکار فردی، اگرنه منفور، غيرقابل ستايش و احمق.» و قيصر را در دسته دوم قرار می دهد، حال آنکه در بستر داستانی ای که قيصر قرار دارد، او را نه تنها احمق نمی يابيم بلکه حرکت فردی و ستيزه جويانه او را نيز ستايش می کنيم و خود را در کنار او و با او حس می کنيم. شخصيت پردازی قيصر و شيوه روايت فيلم، عليرغم تمام ضعف هائی که دارد، عمل خشونت بار و ضد مدرن  شخصيت اصلی آن را توجيه می کند. از اين منظر هر نوع پرسش در اين زمينه که چرا قيصر خود مامور اجرای عدالت و مجازات بد کاران می شود و برای اين کار به پليس مراجعه نمی کند و يا اينکه چرا اين حادثه در منطقه ای متروک و يا گذشته ای دور اتفاق نمی افتد و در قلب يک شهر مدرن روی می دهد،  پرسش هائی مربوط به خارج از دنيای فيلم است. 

3- آقای کاشانی نوشته اند قيصر ضد قهرمان نيست و برای توضيح حرف خود دن کيشوت را نمونه می آورند. دوست داشتم ايشان نمونه ای سينمائی از مفهوم ضد قهرمان ارائه می کرد تا می فهميديم چرا قيصر ضد قهرمان نيست. حال آنکه قيصر با توجه به خصوصياتی که دارد،  در ميان قهرمانان دوره خود يک  ضد قهرمان  سينمائی محسوب می شود. اگر« علی بی غم» را يک نمونه تيپيکال قهرمان ايرانی پيش از قيصر، فرض کنيم، می بينيم که قيصر برخلاف او که در گنج قارون، پيام صلح و آشتی سر می دهد، دعوت به مبارزه ، خشونت و انتقام می کند. برای قهرمانان پيش از قيصر، راه برای پيشرفت و خوشبختی و همزيستی مسالمت آميز وجود دارد، اما ضد قهرمان قيصر در موقعيت دراماتيک بسته ای قرار می گيرد که راهی جز مرگ در برابر خود نمی بيند. دنيای قيصر برخلاف دنيای علی بی غم، دنيائی تيره و سرشار از خشونت، نکبت و بی رحمی است که قيصر در برابر آن قد علم می کند. او شخصيت تلخ و بد بينی است که برخلاف علی بی غم نمی خندد و در کوچه باغها آواز نمی خواند. از سوی ديگر او اگرچه خشن، بی باک و نترس است اما به شدت آسيب پذير و شکننده است و در لحظه ای از فيلم پای ضريح اشک می ريزد. در کنار او فرمان برادرش قرار دارد که نمونه شاخص قهرمان ژانر جاهلی است با تمام خصوصيات متعالی و فضيلت هائی که جامعه سنتی آن روزگار از قهرمانانش توقع دارد. اما او بايد در دقايق نخست فيلم ( پانزده دقيقه اول) از پای درآيد، چرا که اين قيصر است که بايد وارد ميدان شود و به مصاف خونين برادران آب منگل برود. بنابراين، کيميائی برای نخستين بار قهرمان خنده رو، آواز خوان، دل رحم و سازشگر فيلمفارسی را کنار می زند و ضد قهرمان عبوس، کينه توز و ستيزه جوی قيصر را به جايش می نشاند. پس از قيصر است که ضد قهرمان های فيلم های تنگنا، صبح روز جهارم، صادق کرده، طوقی و خداحافظ رفيق به ميدان می آيند.

4- آقای کاشانی پايان قيصر را بدترين پايان برای فيلم می داند، « وآن شهيد ساختن از قيصر است، کاری که هيچ ضرورتی نداشت.»
مرگ قيصر در پايان،  براساس ساختار دراماتيک فيلم، کاملا منطقی،  پذيرفته شده و ضروری است. همانطور که نوشته ام، او راهی جز مرگ در برابر خود نمی بيند. سرنوشت او در صورت دستگيری نيز با قتل هائی که مرتکب شده، جز اعدام نيست. اينکه از قيصر« شهيد» ساخته می شود يا نه،  نيز ربطی به جهان داستانی فيلم ندارد. به علاوه، پايان بندی قيصر، حرکتی سنت شکنانه در برابر پايان بندی خوش بينانه، سطحی نگرانه و کليشه ای فيلمهای فارسی آن دوره و مهمترين عامل تمايز قيصر با فيلمفارسی است. از اين زاويه، قيصر کاملا برخلاف توقع ها وعلائق رايج تماشاگران ساده پسند فيلمفارسی ساخته شده است.

Posted by parvizj at 5:25 PM | Comments (6)

December 14, 2004

نورا جونز در نشويل

 پخش اجرای زنده کنسرت نورا جونز در نشويل از کانال چهار واقعا ديدنی و هيجان انگيز بود. نورا جونز نه تنها در موسيقی جاز مدرن يک پديده ويژه است بلکه محبوبيت بسياری در ميان طرفداران موسيقی پاپ دارد. صدائی به تمام معنی جادوئی و شگفت انگيز که شنونده را مسحورکرده و به وجد می آورد. تا کنون در ميان خوانندگان جاز سفيد پوست زن، صداهای استثنائی کم نبوده است، از کی استار و پگی لی گرفته تا باربارا استرايسند و جودی گارلند و اخيرا استيسی کنت. اما نورا جونز در ميان آنان واقعا يک استثنا است که قله های شهرت را در زمانی کوتاه فتح کرده و خيلی زود به يک ستاره جاز و « ديوا» تبديل شده است. او نه تنها صاحب صدائی بی نظيراست بلکه رفتار و حضوری به غايت فاخر و زيبا بر روی صحنه دارد. از ظاهر ساده گرفته تا حرکات موزون بسيار لطيف و ستودنی.

نورا جونز متولد 1979 آمريکا از مادری آمريکائی و دختر راوی شانکار موسيقی دان برجسته هندی است.

تا کنون آلبوم های Come Away With Me وFeels Like Home از او منتشر شده که هر کدام بيش از هيجده ميليون نسخه فروش داشته است. جونز فارغ التحصيل دانشکده موسيقی تگزاس است که پس از فارغ التحصيلی پا به کلاب های جاز منهتن گذاشت و مانند تمام ستارگان برجسته جاز مثل بيلی هاليدی و سارا ووگان در آن فضا بود که هنر و خلاقيتش شکوفا شد و به ثمر نشست.

در اين کنسرت زنده که در اگوست 2004 در شهر نشويل آمريکا برگزار شد، نورا جونز نه تنها تعدادی از ترانه های آلبوم سال 2004 خود يعنی Feels Like Home  و نخستين ترانه ای که با آن به شهرت رسيد(come away with me) را خواند،  بلکه چند قطعه درخشان بلوز و کانتری نيز اجرا کرد. نوازنده های گروه او مثل هميشه کار خود را درنهايت استادی و چيره دستی انجام دادند: آدام لوی و رابی مکينتاش با گيتار، اندرو بورگر با سازهای کوبه ای و خود نورا جونز که پيانو را عالی نواخت.

نورا جونز به احترام سنت ديرين و قدرتمند موسيقی کانتری نشويل،  مهمانانی را نيز در اين کنسرت خود داشت که همگی از چهره های نامدار موسيقی کانتری امريکا مثل دالی پترون، و زوج مشهور جيليان ولچ( از خوانندگان ساوند ترک فيلم آه برادر کجائی برادران کوئن) و ديويد رولينگز بودند. همراهی و همصدائی  نورا جونز با اين خوانندگان و استقبال تماشاگران از اين حرکت او، بسيار ديدنی و هيجان انگيز بود. او پيش از اين نيز با ری چارلز خواننده نابينای سياه جاز و « ريتم اند بلوز» که به تازگی درگذشته است، بر روی صحنه رفته بود.

 باز هم در باره نورا جونز خواهم نوشت. 

Posted by parvizj at 7:35 PM

December 5, 2004

در غربت


ديروز در مراسم ختم پدر يکی ازدوستان شرکت کردم. عده نسبتا زيادی آمده بودند، از چهره های مطرح سياست و روشنفکری امروز ايران تا فعالان گمنام سياسی و افرادی که به خاطر اعتقادات و افکار سياسی شان عمری را در مهاجرت و تبعيد گذرانده اند. کسانی که بيش از بيست سال از کشور و خانه و کاشانه شان دور بوده اند و تا امروز اين اجازه را نيافتند که خاک وطن را دوباره به چشم ببينند و يا در کنار بستگان و عزيزانی باشند که در انتظار بازگشت آنها پير شدند يا با حسرت ديدار دوباره شان از جهان رفتند. از اين جمع بسيار کسانی بودند که پدر، مادر، برادر، خواهر، عمو، دائی، عمه و يا خاله خود را از دست دادند وهرگز اين فرصت را نيافتند که در آخرين دم مرگ در کنار آنها باشند و يا در تشييع جنازه شان شرکت کنند.

آنها دور از وطن و در غربت بر مرگ عزيزان خود گريستند و سعی کردند با بيرون کشيدن تصاوير مبهم و خاطرات گذشته و غبارگرفته آنها از پستو های ذهن خود و با يادآوری و مرور آنها خود را تسلی بخشند.

هر کدام از آنها، روايتی تلخ، پردرد و غم انگيز از روز های آوارگی و دربد ری خود دارند. بابک امير خسروی در کتاب ارزنده  خود « مهاجرت سوسياليستی و سرنوشت ايرانيان» که سندی ماندگار از مهاجرت ناگزير و اجباری هزاران تن از اعضای حزب توده در تاريخ معاصر ايران است، گوشه هائی از اين داستان تراژيک را روايت کرده است. سرگذشت انسانهای آرمان خواهی که با اتوپيای سوسياليسم و عدالت اجتماعی، جان بر کف نهادند و از همه چيز خود گذشتند و آنگاه که عرصه را از همه سو برخود تنگ ديدند، به سرزمينی پناه بردند که کعبه آمالشان و نماينده « سوسياليسم واقعا موجود» بود و در آنجا نه تنها نشانی از عدالت، سوسياليسم ، فرهيختگی و آزادی نديدند، بلکه سيستمی را ديدند گنديده و فاسد که در رياکاری، خيانت، دروغ، رذالت و ابتذال غرق شده بود. بارها اين کتاب را خواندم و بر رنج و درد آدمهائی که دور از وطن و خانواده خود در اردوگاهها و زندانهای کشور شورا ها زير چکمه ماموران بی رحم « کا گ ب» شکنجه و تحقير شدند، گريستم.( خواندن اين کتاب را به تمام ايرانيان آگاه و با وجدان توصيه می کنم.)
در پايان مراسم ديروز، دوستم با بغضی در گلو و اندوه بسيار از خاطرات خود با پدر گفت. او نيز همانند بسياری از ايرانيان ديگر، نتوانسته بود در دم آخر بر بالين پدر خود حاضر شود  و دست او را در دست گيرد و به آخرين کلام او گوش دهد.

او در پايان حرف های خود، آينده ای را آرزو کرد که در آن هيچ انسانی به خاطر انديشه های سياسی اش از بد يهی ترين حقوق انسانی اش يعنی ديدار نزديک ترين بستگان و عزيزانش منع و محروم نشود. چنين باد.

Posted by parvizj at 9:01 PM

December 2, 2004

زيبائی شناسی قتل و خشونت در« قيصر»

قتل تئو ون گوگ فيلمساز هلندی به دست يک جوان متعصب مسلمان، بحث ها و کشمکش هائی را بين برخی از دوستان حلقه ملکوت موجب شد که بيشتر اين بحث ها پيرامون حقانيت و يا عدم حقانيت قتل، ترور، انتقام و اجرای عدالت فردی در جامعه مدرن دور می‌زد. کار به آنجا رسيد که دوست عزيزم مهدی جامی صاحب سيبستان در مطلبی برای تشريح ديدگاه هايش به تفسير فيلم قيصر پرداخت و کوشيد کنش موجود در آن( قتل) را از نگاه امروزی مورد باز خوانی قرار دهد. با اينکه سعی کردم وارد اين بحث حساس، شکننده و سوء تفاهم برانگيز که حتی دلخوری هائی را بين دوستان سبب شد نشوم، اما وسوسه نوشتن در باره قيصر نگذاشت و لازم ديدم حرفهايم را در باره آن بنويسم. ( در باره ون گوگ و فيلم جنجال برانگيز تسليم او نيز حرفهايم را برای سا يت بی بی سی نوشته ام)  اگرچه معتقدم بازخوانی قيصر و فيلم های کلاسيک ديگر سينمای ايران يک ضرورت مهم امروز است و روشنگر بسياری ازکج فهمی‌ها و برداشت های نادرست تاريخی خواهد بود.

 1- قيصر، فيلمی است که به غلط در تاريخ سينمای ايران به عنوان آغازگر موج نو شناخته شده است ، اما واقعيت اين است که قيصر، عليرغم تفاوت بارز و قابل توجه آن با توليدات فيلمفارسی، در همان بدنه سينمای مسلط فارسی و قواعد پذيرفته شده آن ساخته شده است و اگرچه سطح کيفی واستانداردهای فنی سينمای حرفه ای و تجاری ايران را بالا می‌برد اما از نظر بيانی و زيبائی شناسی، فيلمی مدرن با مختصات موج نوئی شناخته نمی‌شود. قيصر اگرچه در بدنه سينمای فارسی، اثری تازه و نوآور بود و يک نمونه درخشان ژانر جاهلی به حساب می‌آيد اما موجب ارتقاء قابليت های بيانی سينمای ايران و زيبائی شناسی آن نمی‌شود.

به زعم من جرقه های سينمای موج نو ايران پيش از قيصر با فيلم های انديشمندانه ابراهيم گلستان (خشت و آينه)، فريدون رهنما(سياووش در تخت جمشيد)، فروغ فرخزاد( خانه سياه است) و فرخ غفاری( شب قوزی) زده شده بود.
اما قيصر بدون ترديد و با هر رويکردی که به آن نگاه شود، يکی از مهم ترين و بحث برانگيز ترين فيلم های تاريخ سينمای ايران است که در مقطع نمايش خود به محور بحث های انتقادی فيلم در ميان منتقدان و روشنفکران دهه چهل تبديل می‌شود. برخی از مهمترين چهره های سينمائی و روشنفکری آن زمان مثل ابراهيم گلستان، پرويز دوائی و نجف دريابندری، ارزش های سينمائی و مضمونی آن را می‌ستايند و برخی ديگر مثل دکتر هوشنگ کاووسی و دکتر هوشنگ طاهری آن را زير ضرب می‌گيرند.
ابراهيم گلستان در نقدی هوشمندانه در باره آن نوشت: « قيصر يک فيلم گيرا و شايسته توجه کامل است. اگر اين فيلم در حد قريحه و استعداد سازنده اش ساخته شده بود، يک فيلم برجسته می‌شد. برجستگی کنونی فيلم در اين است که کار يک قريحه کمياب است. قريحه ای که هنوز خود را به حد رشدی که شايسته اش است نکشانده است.»
به هرحال، چه قيصر را دوست داشته باشيم و چه از آن متنفر باشيم، نمی‌توانيم اهميت آن را در سينمای حرفه ای ايران از نظر تاريخی انکار کنيم، چرا که قيصر فيلمی بود که عليرغم جلب توجه مخاطب خاص و نخبه سينمای آن زمان، توانست تماشاگران عام سينمای فارسی را نيز جلب نموده و بعد از موفقيت گنج قارون به پرفروش ترين فيلم ايرانی زمان خود بدل شود.
 برای موفقيت قيصر می‌توان چند عامل را ذکر کرد؛ نخست، درونمايه آنارشيستی، ظلم ستيزانه و عصيانگرانه آن. ديگر، نگاه رئاليستی و باورپذير آن به زندگی آدمهای عادی و مردم کوچه و بازار که رفتار و گفتارشان طبيعی و ملموس بود و به دل تماشاگر ايرانی می‌نشست. همينطور وجود کاراکترهای واقعی با انگيزه های قوی که همذات پنداری تماشاگر ايرانی را برمی‌انگيخت. و از همه مهمتر، سبک بازيگری واقعگرايانه آن که تا آن زمان در سينمای ايران سابقه چندانی نداشت و تنها در فيلمهای «خشت وآينه» ابراهيم گلستان و «شب قوزی» فرخ غفاری تجربه شده بود. بهروز وثوقی با بازی حسی و قدرتمند خود پس از قيصر به الگوی بازیگری در سينمای ايران تبديل می‌شود.

2- شخصا، قيصر را به دليل وجود چند شخصيت دوست داشتنی، فضا سازی ماهرانه محيط جنوب شهر تهران با بازارچه ها، تيمچه ها، گرمابه و کوچه های تنگ و تودرتويش، فيلمبرداری دقيق وکم نظير سياه وسفيد و نورپردازی و سايه روشن هايش خصوصا در صحنه های مربوط به کشتارگاه و قتل در حمام، دوست دارم، همينطور بازی بهروز وثوقی را با آن نگاه تيز و شکافنده و کاراکتر عاصی، تلخ و عبوس و در عين حال جذاب اش. او قيصر را به چهره آيکونيک سينمای ايران تبديل کرد. قيصر بدون شک، نخستين کاراکتر واقعی، ملموس و درياد ماندنی سينمای ايران است. پيش از قيصر، «علی بی غم» ها که بر طبل بی عاری می‌زدند وبزرگترين انگيزه شان جهش طبقاتی و رسيدن به وصال دختر پولدار بود، کاراکترهای اصلی وآشنای فيلمفارسی( به تعبير دکتر کاووسی) را تشکيل می‌دادند. مسعود کيميائی با قيصر، شخصيت ضد قهرمان ايرانی را برای اولين بار مطرح می‌کند. کاراکتری که با تمام ويژگی های ضد قهرمانان فيلم های گانگستری، نوار و وسترن همخوانی دارد. به علاوه سرنوشت تراژيک قيصر و مرگ حماسی او نيز در پايان فيلم، در سينمای فارسی بی سابقه و يک سنت شکنی بود.
کيميائی در قيصر همان راهی را می‌رود که بسياری از سينماگران وسترن و خالقان آثار گانگستری و نوار رفته بودند. نوادا اسميت ساخته هنری هاتاوی، آخرين قطار گان هيل ساخته جان استورجس، سامورائی ساخته ژان پير ملويل، روز برمی‌آيد ساخته مارسل کارنه و مرد سوم کارول ريد، همگی دارای قهرمانانی عصيانگر و ضد قانون اند. چگونه می‌توان همفری بوگارت، جيمز کاگنی، ژان گابن، استيو مک کوئين، کرگ داگلاس، اورسون ولز و يا آلن دلون سامورائی را که همگی گانگسترهائی تنها و خونسرد و يا کابوهائی ضد قانون و نظم جامعه اند دوست داشت و بر سرنوشت تلخ شان گريست اما قيصر را به خاطر اينکه دست به مجازات قاتلان برادر و تجاوزگران به خواهرش می‌زند، دوست نداشت.
شايد در جهان واقع، کسی با يک سارق يا گانگستر يا آدم کش که قوانين مدنی و عرفی جامعه را زير پا می‌گذارد و نظم شهر يا اجتماع را به هم می‌ريزد، همدلی و همذات پنداری نکند اما همه می‌دانيم که سينما و هنرهای نمايشی با بهره گيری از عناصر درام و قصه پردازی و با ايجاد همذات پنداری، همدلی و شفقت تماشاگران را نسبت به شخصيت های محوری فيلم يا نمايش برمی‌انگيزند و در پايان، به تعبير ارسطو آنها را دچار کاتارسيس می‌سازند. بر اين اساس حرکت فردی قيصر و خروش او عليه کسانی که به حريم خانوادگی او تجاوز کرده اند، در جهان دراماتيک فيلم معنا پيدا می‌کند و باورپذير می‌شود. در واقع قيصر از الگوی درام کلاسيک و منطق دواليستی آن پيروی می‌کند. در ساختار درام کلاسيک، شخصيت ها، دو دسته اند؛ خوب يا بد، سياه يا سفيد، خير يا شر مطلق. حد ميانی وجود ندارد. قيصر يک قهرمان مطلقا خوب است و دشمنان او يعنی برادران آب منگل، نمونه های مطلق بدی و شرارت اند. نيروی خوبی (خير) بايد بر نيروی بدی(شر) پيروز شود، هرچند اين پيروزی با مرگی تراژيک برای قهرمان همراه باشد. قيصر برای گرفتن انتقام و اجرای عدالت بايد دست به کشتار بزند و نيروهای شر را نابود سازد و در پايان به ضرب گلوله های پليس از پا درآيد.


زيبائی شناسی خشونت و قتل در قيصر نيز قابل توجه است. صحنه های قتل با دقت و مهارت خاصی طراحی و اجرا شده است. صحنه قتل در حمام با تيغ دلاکی( کشتن نخستين قربانی)، بسيار خشونت آميز و تکان دهنده است و همانند صحنه قتل جنت لی زير دوش آب درفيلم « روانی» ( روح) هيچکاک پرداخت شده است. کريم آب منگل زير دوش نمره قرار دارد. قيصر وارد دوش می‌شود. دو مرد به هم می‌پيچند. دوربين از بالا شاهد درگيری آن دو است. در نمائی بسيار نزديک، قيصر با تيغ اصلاح ضربات تندی بر سر و صورت کريم وارد می‌کند. نمائی از صورت  پر از خون کريم نشان داده می‌شود که از درد فرياد می‌کشد اما تنها صدای آب دوش شنيده می‌شود. نمای کلوزآپی از دست قيصر که تيغ خونين را بالای ديوار دوش می‌گذارد. به دنبال آن نمای دست خون آلودی می‌آيد که بر روی کاشی های سفيد کشيده می‌شود و پس از آن نمائی از کف حمام نشان داده می‌شود که آب و خون زير پاها جاری است. در تک تک نماهای اين صحنه، خشونت موج می‌زند.  در صحنه سلاخ خانه نيز با اينکه کيميائی از نمايش مستقيم کشتن رحيم آب منگل می‌پرهيزد اما حرکت قيصر در ميان لاشه های آويخته گوشت و مونتاژ موازی با ضربه های کارد که لاشه گاو را تکه تکه می‌کند، خشونت صحنه را دو چندان می‌کند.  و سرانجام در سکانس نهائی نيز که در ايستگاه متروکه راه آهن می‌گذرد، خشونت شکل عريان تر و بی رحمانه تری می‌يابد. ضربه های چاقوی قيصر و قربانی اش( منصور آب منگل) شکم هر دو را دريده و نمايشی خونين و دلخراش ازخشم و نفرت و انتقام به راه می‌اندازد.
از مجموع هفت مرگی که در قيصر اتفاق می‌افتد، پنج تای آن با ضربه های چاقو است. از اين نظر، فيلم قيصر يکی از خشن ترين آثاری است که تا کنون در سينمای ايران ساخته شده است. خشونتی که بازتاب خشونت جاری در جامعه ايران دهه چهل و پيش گوئی خشونت هائی است که در دهه های بعد در ايران رخ می‌دهد.
 
3-
قيصر در گفتمان سنت و مدرنيته در ايران نيز يک نمونه قابل توجه و نيازمند بررسی و تحليل است. اگر قيصر را در کانتکس سياسی، اجتماعی دوره تاريخی خاص آن بررسی کنيم ( دهه چهل) آن را حامل ايدئولوژی سنتی، مردسالار، خشن و واپس گرائی خواهيم يافت که در برابر روند پرشتاب مدرن شدن و به عبارتی بهتر غربی شدن جامعه مقاومت می‌کند.
از اين منظر قيصر مبلغ و مدافع تمام ارزش های سنتی و ضد مدرن و بيانگر ديدگاه های جزمی ‌و ايدئو لوژيک روشنفکران آن عصر است.
دهه چهل، دهه ای است که پروژه مدرنيزه کردن و غربی کردن جامعه به شدت از سوی حکومت شاه دنبال می‌شود و به دليل بافت و ساختار سياسی جامعه، مقاومت هائی را نيز در پايين سبب شده است. دوره ای که استبداد سياسی، اختناق و سانسور شديد سياسی، راه را بر هرگونه ديالوگی بين حکومت و مخالفان آن بسته است. در چنين شرايطی، مخالفان حکومت با خاستگاهها و ايدئولوژی های مختلف از نيروهای مارکسيستی گرفته تا تندروهای اسلامی ‌در مخالفت با ايده ها و برنامه های حکومت به خشونت و ترور رو آورده اند. قيصر محصول نگاه چنين دوره ای است. فضا و دنيای ظلم ستيز و عدالت طلبانه قيصر و قانون شکنی عصيان گرانه قهرمان آن دقيقا با خواست ها و تمايلات روشنفکران معترض از يک سو و آرزوهای سرکوب شده جوانان عاصی از سوی ديگر همخوانی داشت. به اين ترتيب، انتقام فردی قيصرجنبه ای سياسی يافته و به عنوان نشانه ای از يک اعتراض وشورش عمومی ‌بر عليه دستگاه حاکم تعبير شد.
 احمد مير احسان در تحليل عميق وعالمانه خود از فيلم قيصر معتقد است که بدون درک روحيه زمانه نمی‌توان موفقيت کم نظيروکارکرداجتماعی و اخلاقی قيصر را درک کرد. وی می‌نويسد:


« در پايان دهه چهل، بد يا خوب، فيلم قيصر، رويای مخفی مردم يک دوران، رويای آفريننده و سازنده و روشنفکران جوان و رويا های عاصی زمانه را با هم باز می‌گفت. زمانه ای با پرسش هائی که تنها با رجوع به متن آن دهه می‌توان آنها را به درستی درک کرد. بدون يادآوری آن فضا، آن روحيات، آن اعتقادات و عواطف و آن ياس ها و دلمردگی ها نمی‌توان متوجه رويای فيلم قيصر شد. رويای خواهر تجاوز شده و ضرورت کاربرد چاقو و در کف نهادن جان که حاصل سرخوردگی و بی اعتمادی از فرهنگ بی ريشه ای بود که عناصر سنتی اخلاقيات گذشته و مفاهيمی نظير مردانگی، غيرت وناموس پرستی را با لاقيدی و عشرت طلبی آزادانه خود به سخره می‌گرفت.»
به نظر مير احسان؛ جوان عصيانگرايرانی « قيصر را تمثيل مردانگی و غيرت مندی يافت. از انتقام او خشمش فرو می‌نشست و سرشار از احساسات پاک و منزه طلبانه نفی شر می‌شد. در همان حال که عاشق هنروادبيات و سينمای آوانگارد غربی بود. البته در اين هوا، نه قيصر بلکه حادثه سياهکل، راديو ميهن پرستان، اعلاميه های سازمان های چريکی، چه گوارا، ساواک، شکنجه، اخبار مقاومت کتيرائی و آيت الله طالقانی و حنيف نژاد و اندکی لنين و خيلی استالين و بيشتر از آنها مائو و کاسترو و ماريگلا که تضاد کافکا و گوگن و پيکاسو را با هوشی مينه و احمد زاده... به سود مشی چريکی حل می‌کرد.»
به اعتقاد مير احسان: « چاقوی قيصر تفسيری هم نوا با روحيه و تجربه زمانه و روان شناسی نسل جوان آن سالها و راه حل روشنفکران آن دوران داشت. اين يک نماد کاملا ايرانی بود که به همه آن تئوری های مبارزه قهرآلود و جان برکف رسالات مخفی، مشروعيت ريشه دار می‌داد. با قيصر، نوجوان اهل کتاب و اعلاميه، از قتل آشنا زدائی می‌کرد و به آن هويتی روشنفکرانه می‌داد.» 
                                                                                                                                  
4- رويکرد اخلاقی قيصر نيز کاملا سنتی و ضد مدرن است و ريشه در فرهنگ بدوی و قبيله ای- عشيره ای دارد. قيصر مدافع ارزش ها و اخلاقيات و فرهنگی است که در آن شرافت، ناموس پرستی، مردانگی، غيرت و حق طلبی اهميت داشته و ستايش می‌شود. احمد مير احسان در انتقاد از فردگرائی قيصر می‌نويسد: « حرکت فردی قيصر و خشونت و قتل و عملکرد ضد قانونی او و موجوديت سطحی اش، از منظر مدرنيته، غير قابل دفاع و بدترين جلوه فرهنگ مردسالار عشيره ای است که مفاهيمی چون غيرت، ناموس و شرافت، ارزش های مقدس اخلاقی او به شمار می‌آيند.  انتقاد از اين حرکت، به معنی تاييد تجاوز به خواهر   قيصر نيست که آن هم از نظر تلقی مدرن، تجاوز آشکار به حقوق فردی است و مستوجب مجازات قانونی. اما از سوی ديگر، مقابله با تجاوز، به معنی تائيد اقدام به جرم قيصر نمی‌تواند باشد، حتی با قبول تفسير دور و دراز روشنفکران موافق که خارج از ظرفيت واقعی قيصر بود، اگر اين فيلم قصد مقابله با نظم فاسد موجود را داشت، باز راه حل بيهوده، خشن و عشيره ای را پيشنهاد می‌کرد که نه به حفظ شرافت بلکه به کشت و کشتار ختم می‌شد.»
اما پرويز دوائی در نقد مشهور خود  ازمنظری متفاوت به قيصر نگاه می‌کند. وی با رويکردی اخلاق گرايانه به دفاع از ارزش های اخلاقی فيلم بر می‌خيزد. دوايی با صراحت، اقدام عصيان گرايانه و فردی قيصر را می‌ستايد و آن را حماسه« شکست» می‌نامد. وی حرکت قيصر را مبتنی بر« مردی و مردانگی و غيرت و جوانمردی» ارزيابی کرده و آن را « انسانی ترين، سالم ترين، لذت بخش ترين عملی» می‌داند که از « مردی چون او(قيصر) می‌توان انتظار داشت. گيرم اين عمل منطقی،و قانونی و مذهبی نيست....گو نباشد.»
دوايی بر ارزش های منسوخ شده زمانه حسرت می‌خورد و قيصر را مرگ اين ارزش ها می‌داند. به نظر دوايی:
« قيصر، مرثيه مرگ آدم هائی است که ارزش های دنيای «فرمان» و قيصر آنچنان برايشان مهجور شده که تجلی اين جور غيرت ها و ناموس پرستی ها نه فقط به نظرشان تعجب آور بلکه خنده دار می‌نمايد و تقصيری هم ندارند. اين روزگار، نظام روزگار، وضع را طوری چرخانده که نوجوانان خود، همشيرگان  محترم را به پارتی های شوخ و شنگ می‌برند تا با همشيره محترم دوستان آشنائی به هم برسانند.».
در واقع دوايی قيصر را بهانه کرده و به انگيزه نقد آن،  با رويکردی مشابه رويکرد آل احمد در«غرب زدگی» و « در خدمت و خيانت روشنفکران»، سياست فرهنگی نظام حاکم وغربزده شدن  جامعه را به باد انتقاد می‌گيرد، غافل از آنکه خروش قيصر در فيلم عليه کسانی صورت می‌گيرد که اگرچه از نظر شخصيت پردازی، هويت دقيق و روشنی ندارند اما هيچ نشانی از غرب زدگی در ظاهر و رفتار آنها ديده نمی‌شود و بيشتر به تيپ های سنتی از نوع قيصر شباهت دارند.
به نظر نجف دريابندری نيز؛ « قيصر، جوان پاکيزه ای است و خونخواهی و قتل جزو ذات اونيست، فقط عارض بر زندگی اوست... قيصر جنايتکار نيست. قيصرحتی نازک دل است، چنانکه نمی‌تواند جان دادن دو ماهی کوچک در يک تنگ آب را تحمل کند، ولی خيلی راحت می‌تواند تن کريم آب منگل را با تيغ دلاکی اش آش و لاش کند. ». دريابندری اين تناقض را ناشی از وضعيتی می‌داند که قيصر در آن گرفتار است. به اعتقاد دريابندری؛ « اساس حيات و هستی قيصر نفی شده است. قيصر به هيچ وجه امکان ادامه حيات ندارد، يا بايد وجود خود را نفی کند و با آنچه بوده و هست وداع گويد، يعنی به يک معنی حقيقی بميرد و يا آنکه در واقع به پيشباز مرگ برود.»
اما ابراهيم گلستان نيز با اينکه از مدافعين قيصر به شمار می‌رود اما نگاه او به قيصر فارغ از اينگونه داوری ها و ارزش گذاری های اخلاقی است. از نظر گلستان؛ « قيصر آدمی‌ سطحی است. يک قهرمان روحی نيست... در حجم جسمی اين فيلم، آدمها در يک سطح ساده اند. کمتر توجهی به زندگی حسی و روح فردی آنها شده است، هر چند در ظاهر ناموس و انتقام آنها را به حرکت درآورده است. در واقع آنها نه عامل اند و نه زير نفوذ. بازيگراند، می‌چرخند، تنها برای سرگرمی تماشاگر.»
اکنون 35 سال از نخستين نمايش فيلم قيصر می‌گذرد. در اين فاصله نقد ها و نظرهای زيادی در باره اين فيلم نوشته و منتشر شده است اما هنوز می‌توان آن را ازديدگاه های مختلف بررسی و تحليل کرد و جنبه های متنی و فرامتنی آن را شکافت. از تمام موافقان و مخالفان اين فيلم دعوت می‌کنم که در اين باره نظر دهند. 

منابع:


قيصر، سرمشق کاملی از مسعود کيميائی برای مسعود کيميائی. ابراهيم گلستان. نقل از مجموعه مقالات در نقد و معرفی آثار مسعود کيميائی.1364.


قيصر، مرثيه ای برای ارزش های از دست رفته. پرويز دوائی.(نقل از همان منبع)


قيصر، پس از بيست سال سياه مشق. نجف دريابندری.(نقل از همان منبع)


قيصر را فراموش کنيم. احمد مير احسان. فيلم و سينما. شماره 7. تير ماه 1377.     

Posted by parvizj at 11:36 AM | Comments (4)