November 2, 2004

افسانه سندباد

شعر زيبائی است از بلند الحيدری شاعر معاصر عراقی که سالها پيش سروده است اما بسيار تازه است و نزديک به واقعيت عراق امروز. شعر را از نسخه انگليسی برگردانده ام. اميدوارم يکی همت کند و آن را از عربی به فارسی برگرداند.


 


پوزش های من


(بلند الحيد ری) 


 


پوزش های من شنوندگان عزيز،


گوينده خبر در آخرين گزارش خبری خود دروغ گفت:


در بغداد نه دريائی است


و نه مرواريدی


 ونه حتی جزيره ای و تمام آنچه که سند باد


در باره ملکه جن ها گفت


 و در باره جزاير ياقوت و مرجان


در باره هزاران هزاری که از دست های سلطان جاری است


تنها افسانه ای است


که در تابستان گرم شهر کوچک من


زاده شده است


در سايه های سوخته خورشيد نيمروز


در شب های خاموش ستاره های تبعيدی.


 


ما روزگاری صاحب دريا و صدف و مرواريد بوديم


و مهتابی صيقلی


و ماهيگيری که شامگاه از دريا باز می گشت


ما صاحب اينها بوديم


اين را گوينده خبر در آخرين اطلاعيه خود گفت


بهشتی پاک و رويائی


ما، شنوندگان محترم،


بايد بميريم تا دوباره زاده شويم


بايد بميريم تا در تاريخ درازمان امتداد يابيم.


 


در افسانه سندباد آمده که ما


صاحب دريا و صدف و مرواريد


بوديم


و تاريخ تولد


 


پوزش های من شنوندگان محترم،


گوينده خبر در آخرين بخش خبری خود


دروغ گفت:


در بغداد نه دريائی است


نه مرواريدی و


نه حتی جزيره ای.

Posted by parvizj at November 2, 2004 1:50 AM
Comments

آيا شما متن عربی شعر را داريد؟

Posted by: کاتب at November 3, 2004 4:40 AM

شاعرتو چه نزديك نشسته است در كنار شاعر من برادر عراقي ام .

آه كه چه دردها به هم نزديكند .....

اخوان اگر مي بود امروز آهي مي كشيد و مي گفت :"برادر جان ..."

لحنش را نمي شود در اين كامنت گذاشت .

Posted by: جواد_ق at November 2, 2004 4:35 PM