October 14, 2004

وشب شط جليلی بود پرمهتاب...

 پنجم مهر هر سال برايم يادآور روزها و شب های پر خطری است که در ميان خون و باروت و شعله های  سوزان جنگ در خاکريزهای جنوب گذ شت. در نخلستان های آبادان و کناره های بهمنشير و  کارون.


روز هائی که همين عراقی های بدبخت و بی نوا که امروز گرفتار اشغال بيگانه اند، برای ما دشمن بودند و بخشی از خاک ميهن ما در اشغال سربازان آنها بود که بنا به اراده و خواست ديوانه ای خون آشام به سرزمين ما تاخته بودند. بيست و سه سال از آن روز می گذرد، اما انگار همين ديروز بود که سرگرد حق شناس فرمانده گردان با آن هيبت رضاخانی اش که نگاه کردن در چشم هايش واقعا جرات می خواست، همه ما را در ميدانچه دهکده ملا که جمع کرده و از حمله ای بزرگ و گازانبری می گفت که به زودی شروع می شد و حصر آبادان را در هم می شکست.


هنوز دقايقی به نيمه شب و آغاز حمله مانده بود. ماه بالای بهمنشير ذره ذره می سوخت و تمام می شد. هوا شرجی بود و عرق از سر و روی ما می ريخت. سکوت سنگين شب را صفير گلوله يا انفجار توپی در دوردست می شکست.  ستوان اسکندر فرمانده گروهان ما گوشه سنگر نشسته بود و  تند تند به سيگارش پک می زد و گوش اش به بی سيم« پی آر سی 77» من بود و صدور فرمان حمله را انتظار می کشيد. پورصفرمشغول روغن کاری ا سلحه اش بود و زير لب آيه الکرسی زمزمه می کرد. سيامک نيزبه ظاهر سرگرم خواندن «جن زدگان» داستا يوفسکی بود، اما در واقع فکرش در جاهای ديگر چرخ می زد.مرگ چند قدم آنطرف تر بيرون سنگر در کمين ما نشسته بود و ترس ذره ذره روح و جان ما را می خورد. در آن لحظه تنها چيزی که از ذهن ما می گذشت اين بود که  آيا طلوع فردا را خواهيم ديد يا امشب آخرين شب زندگی ما خواهد بود. هنوز برای مردن خيلی زود است. يعنی عمر ما همين قدر کوتاه است. هنوز لذت های زندگی را نچشيده ايم. چه بر سر جنازه ما خواهد آمد. آيا کسی خواهد بود که آن را از روی زمين بردارد يا مثل تمام آن جسد های باد کرده عراقی های بی نوائی که ديده بوديم، روی شط بهمنشير خواهيم پوسيد و ذره ذره تجزيه خواهيم شد و بوی گند مان همه جا را خواهد گرفت و يا خوراک سگی ولگرد خواهيم شد. کسی نمی دانست چه در پيش است. فقط می دانستيم که همه يا تعدادی از اين جمع فردا ديگر نخواهند بود.
ح
مله با رمز يا ثامن الائمه درست در ساعت دوازده نيمه شب شروع شد. اليور استون در پلاتون، استيون اسپيلبرگ در نجات سرجوخه رايان و ترنس ماليک در خط باريک قرمز سعی کرده اند با بازآفرينی رئاليستی فضای جنگ و استفاده از جلوه های بصری و صوتی،  بيننده را در موقعيت واقعی سربازان و رزمندگان قرار دهند اما برای من و همه کسانی که  در خط مقدم جبهه های جنگ حضور داشته اند، هيچ تصويری هر چند واقعی با آنچه که از واقعيت جنگ در ذهن ما باقی مانده است، برابری نمی کند. اگرچه لحظه هائی از خط باريک قرمز مرا به ياد حمله آبادان و صحنه های هولناک و دلخراشی که در آنجا ديده ام می اندازد.


نيرو های ما سه ساعت بی وقفه آتش تهيه بر سرعراقی ها ريختند تا امکان هر گونه تحرک و واکنشی را از آنان سلب کنند.  فاصله خاکريز ما باآنها حدود هزار متر بود. دشتی لخت و فاقد هر گونه جان پناه. از سنگر که بيرون آمديم تمام اين راه را زير رگبار بی امان مسلسل های عراقی ها و انفجار توپها و خمپاره ها دويديم. غافل از اينکه عراقی ها تکه هائی از اين راه را مين گذاری کرده اند. ستوان اسکندر ترياکی بود و نفس هايش به شماره افتاده بود. بی سيم پشت من بود و ناچار بودم پا به پای او حرکت کنم. گوشی را دستش گرفته بود و يک ريز به فرمانده ای که آن سوی خط بود فحش می داد. پورصفر جلوتر از ما می دويد اما سيامک از ما عقب افتاده بود. گلوله های منور از چپ و راست من رد می شد.  هنوز تا خاکريز عراقی ها راه زيادی مانده بود که ديدم سيامک بر زمين افتاد. غرق خون بود و ناله می کرد. روی مين ضد نفر رفته بود و پايش از زانو قطع شده بود. گريه می کرد و می گفت : « می ترسم. نمی خوام اينجا بميرم.» کاری از دست من برنمی آمد اما نمی توانستم او را به همان حال رها کنم. با چفيه خودم پايش را محکم بستم تا جلوی خونريزی را بگيرم. ستوان اسکندر داد می زد و ناسزا می گفت. سيامک تشنه اش بود. با قمقمه کمی آب در دهانش ريختم. خمپاره ای در چند متری ما ترکيد و ترکش هايش از بيخ گوشم رد شد. بيشتر از آن نمی توانستم بمانم. بايد می رفتم. اسکندر کاسه صبرش لبريز شده بود و به زمين و زمان فحش می داد. وقتی به خاکريز مقابل رسيديم، اثری از عراقی ها نبود. بچه ها الله اکبر می گفتند و ديوانه وار به اين سو و آن سو می دويدند. اسکندر به هر سنگری که می رسيد نارنجکی به درونش پرت می کرد. ناگهان از پشت تلی خاک اولين دسته عراقی ها ظاهر شدند. زير پوش هايشان را درآورده بودند و به نشانه تسليم بالای سرشان گرفته بودند و از ترس می لرزيدند. اولين بار بود که دشمن را از نزديک می ديدم. با قيافه هائی درمانده و رقت آور که عاجزانه التماس می کردند و الموت لصدام می گفتند. آيا همين ها بودند که چند ماه تمام از پشت اين سنگر ها به سمت ما شليک می کردند و تعداد زيادی از دوستان و هم سنگرهای مرا کشته بودند. باورش سخت بود. پورصفر را ديدم که دسته ای از اسيران عراقی را ستون کرده و به سمت ما می آورد. از کنارم که رد شد سراغ سيامک را از من گرفت. ماجرا را برايش تعريف کردم. دستش را به آسمان بلند کرد وگفت انشاءالله زنده می ماند.


بر فراز بهمنشير سپيده دميده بود وسرخی آسمان بتدريج رنگ می باخت. دشت پر از جنازه سربازانی بود که ديگر زنده نبودند تا طلوع خورشيد فردا را ببينند. صدای شليک توپ ها هنوز از دوردست می آمد و لاشخورها در آسمان چرخ می زدند. ستوان اسکندر، آمارکشته ها و زخمی های گروهان را می گرفت. نام سيامک در ميان کشته ها بود. 

Posted by parvizj at October 14, 2004 5:44 PM
Comments

دوست من
صداي بالهاي استخواني لاشخورها ,اسمان دلهاي مردهاي مرد را اگنده كرده.
فروز

Posted by: forooz at December 21, 2004 1:55 PM

عزيزا،
مصاحبه ات را با گلستان به انگليسی در سايت هنرمندان بدون مرز ديدم. خودت ديده ای؟! ولی از کليپ فيلمهای گلستان خبری نيست.
http://magazine.artistswithoutfrontiers.com/articles/1004/index.html

رفيق

Posted by: رفيق at October 22, 2004 2:52 AM

آقاي جاهد عزيز
من هم روزهاي اولش را ديده ام هم روزهاي آخرش را. هم روزهاي ساكت ساكن اواسطش را كه تنها گهگاه با صداي خشك خمپاره اي بر ديوار شقاف سكوت خطي كشيده مي شد مثل جاي پنجه هاي تيز پلنگ بر غشاي نازك يخ. در تمام مدت هم ناظر بودم. نه رزمنده. همه ي آخر هفته هاي آن هشت سال را اگر زير آتش نبودم در دوكوهه گذراندم. در تمام اين مدت تنها در همين روز و شبهايي كه حرفش را زدي سلاح به دست گرفتم. و حالا گاهي كه بوي باروت تمام سرم را پر مي كند از ديدن جنگ و دعواي سالهاي اخير كه همه بر س منافع و مطامع شخصي است دلم مي گيرد. براي همين آن خاك و آن آفتاب را گذاشته ام و پناه آورده ام به اين جزيره ي خضرا تا دلم را سنگين كنم و از ژيگولوهايي كه در وبلاگها به رزمنده هاي ديروز جسارت مي كنند دلگير نشوم. كاش شما را بيشتر ديده بودم.

Posted by: ساکن سابق اولدویچ at October 18, 2004 9:36 PM

پرویز جان پس این طور که پیداست، من غیر از لحظه های قشنگی که با خواندن یادداشت هایت نصیبم می شود، بابت خیلی دیگر از لحظه های زندگیم به تو مدیونم.
اما ببخش، دست من خالیست.

Posted by: پورج قربانی at October 18, 2004 5:51 PM

سلام دوست عزيز . اولا ممنون از نوشته هات دنيايي در اينجا هست كه برايم جذاب و ديدني هست و من از همه انها محروم . دوما تو مي تواني با غرور از روزهاي نبرد سخن بگويي موقعي كه من بودم اواخر جنگ چيزي به غير از نكبت نبود .

Posted by: khers Mehrban at October 17, 2004 8:38 AM

آنان که ز پیش رفته اند ای ساقی
در خاک غرور خفته اند ای ساقی.
(با کمی تلخیص)
همانها بودند که قرور آزادگی را برای ما به ارمغان نهادند و نخوت و باده پیروزی را برای نگهبانان شعله های قهر جنگ در سالهای بعد از آن.
در هر حال یاد سیامک ها همیشه زنده خواهد بود حتی پس از بیست و اندی سال.
هماره شاد باشید.

Posted by: سلیمان at October 15, 2004 3:51 AM

پرويز جان! من تا امروز نمی دانستم تو در جبهه بوده ای. شايد پيشتر گفته باشی. اما هيچوقت اين جزئيات را نگفته بودی و من يادم نمانده بود. يک دشت کشته. تو سالهای اول جنگ در جبهه بوده ای من سالهای آخر. آن آخرها ديگر هيچ از اين خط شکنی ها خبر نبود. من البته در خاک ايران بودم ولی ما ديگر در ايران نمی جنگيديم. همان سالی که تو بودی و آبادان با کشته هايی که تا ابد بر سر ما منت دارند آزاد شد بهترين سال جنگ بود. کاش همانجا تمام شده بود. ... نوبت به ما که رسيد ويرانی عظيم رسيده بود.

دوستار،
مهدی

Posted by: Mehdi at October 15, 2004 2:42 AM

پرويز عزيز!
روايت زنده و سرشار از حيات‌ات را خواندم. ذره ذره‌ی نوشته‌ات را تا مغز استخوان جذب کردم. هرگز نمی‌دانستم قلمی داری چنين استوار و متين. بسيار لذت بردم. شديداً عالی و تکان‌دهنده بود. بی‌نظير بود!

Posted by: داريوش at October 14, 2004 10:33 PM