October 31, 2004

پابلو نرودا در فستيوال بين المللی شعر بريتانيا

در فستيوال بين المللی شعر بريتانيا که از 23 تا 30 اکتبر در مرکز ساوث بنک(South Bank) لندن برگزار شد، از پابلو نرودا تجليل شد.



اين فستيوال که در 1960 توسط تعدادی از چهره های نامدار شعر انگلستان مثل تد هيوز، پاتريک گارلند و چارلز آزبرن بنيان گذارده شد، تنها فستيوال بين المللی شعر در بريتانيا است که از سال 1988 در مجموعه فرهنگی بزرگ ساوث بنک در کنار رود تيمز، برگزار می شود. اين فستيوال،  در ساليان گذشته، ميزبان شاعران برجسته جهانی چون، پابلو نرودا، آلن گينزبورگ، اکتاويا پاز، جان اشبری، درک والکات و چسلو ميلوش بوده است.

اين فستيوال فرصت خوبی است برای دوستداران جدی شعر که از نزديک با شاعران مطرح امروز جهان آشنا شوند و به شعر خوانی آنها گوش فرا دهند.

در فستيوال امسال، شاعرانی چون مارگارت ات وود، وندی کوپ، لس موری، دون پترسون، اگوست کلين زالر و سعدی يوسف شرکت کردند و آخرين شعرهايشان را خواندند. همچنين کارول ان دافی و جان شاپ کات شعرهائی را که به سليقه خود از ميان اشعار آنا آخماتوا، شاعر نامدار روس انتخاب کرده اند، خواندند. در کنار شعر خوانی،  کارگاه های آموزشی و نقد و بررسی شعر نيز با حضور شاعران مشهور و معتبر برگزار شد.

به علاوه فستيوال امسال برنامه ويژه ای را به مناسبت يکصد سالگی تولد پابلو نرودا، شاعر بزرگ شيليائی تدارک ديده بود که طی آن برخی از زيبا ترين شعر های نرودا با موسيقی آهنگساز افسانه ای شيلی، انجل پارا اجرا شد.

فستيوال امسال شعر بريتانيا،  به خاطره مايکل دوناگی، شاعری که به تازگی در 16 سپتامبر گذشته درگذشت، تقديم شده بود. به همين منظور تعدادی از شعرهای آنا آخماتوا به ترجمه او خوانده شد. به گفته روث بلورتويک، رئيس ادبيات مرکز ساوث بنک؛ « مايکل دوناگی، استعدادی درخشان در شعر و يک مجری و خواننده توانای شعر بود. کسی که با شور و عشق، شعر می خواند.» 

برای آگاهی از جزئيات برنامه های فستيوال می توانيد به اين سايت مراجعه کنيد.
 

Posted by parvizj at 2:04 AM

October 14, 2004

وشب شط جليلی بود پرمهتاب...

 پنجم مهر هر سال برايم يادآور روزها و شب های پر خطری است که در ميان خون و باروت و شعله های  سوزان جنگ در خاکريزهای جنوب گذ شت. در نخلستان های آبادان و کناره های بهمنشير و  کارون.


روز هائی که همين عراقی های بدبخت و بی نوا که امروز گرفتار اشغال بيگانه اند، برای ما دشمن بودند و بخشی از خاک ميهن ما در اشغال سربازان آنها بود که بنا به اراده و خواست ديوانه ای خون آشام به سرزمين ما تاخته بودند. بيست و سه سال از آن روز می گذرد، اما انگار همين ديروز بود که سرگرد حق شناس فرمانده گردان با آن هيبت رضاخانی اش که نگاه کردن در چشم هايش واقعا جرات می خواست، همه ما را در ميدانچه دهکده ملا که جمع کرده و از حمله ای بزرگ و گازانبری می گفت که به زودی شروع می شد و حصر آبادان را در هم می شکست.


هنوز دقايقی به نيمه شب و آغاز حمله مانده بود. ماه بالای بهمنشير ذره ذره می سوخت و تمام می شد. هوا شرجی بود و عرق از سر و روی ما می ريخت. سکوت سنگين شب را صفير گلوله يا انفجار توپی در دوردست می شکست.  ستوان اسکندر فرمانده گروهان ما گوشه سنگر نشسته بود و  تند تند به سيگارش پک می زد و گوش اش به بی سيم« پی آر سی 77» من بود و صدور فرمان حمله را انتظار می کشيد. پورصفرمشغول روغن کاری ا سلحه اش بود و زير لب آيه الکرسی زمزمه می کرد. سيامک نيزبه ظاهر سرگرم خواندن «جن زدگان» داستا يوفسکی بود، اما در واقع فکرش در جاهای ديگر چرخ می زد.مرگ چند قدم آنطرف تر بيرون سنگر در کمين ما نشسته بود و ترس ذره ذره روح و جان ما را می خورد. در آن لحظه تنها چيزی که از ذهن ما می گذشت اين بود که  آيا طلوع فردا را خواهيم ديد يا امشب آخرين شب زندگی ما خواهد بود. هنوز برای مردن خيلی زود است. يعنی عمر ما همين قدر کوتاه است. هنوز لذت های زندگی را نچشيده ايم. چه بر سر جنازه ما خواهد آمد. آيا کسی خواهد بود که آن را از روی زمين بردارد يا مثل تمام آن جسد های باد کرده عراقی های بی نوائی که ديده بوديم، روی شط بهمنشير خواهيم پوسيد و ذره ذره تجزيه خواهيم شد و بوی گند مان همه جا را خواهد گرفت و يا خوراک سگی ولگرد خواهيم شد. کسی نمی دانست چه در پيش است. فقط می دانستيم که همه يا تعدادی از اين جمع فردا ديگر نخواهند بود.
ح
مله با رمز يا ثامن الائمه درست در ساعت دوازده نيمه شب شروع شد. اليور استون در پلاتون، استيون اسپيلبرگ در نجات سرجوخه رايان و ترنس ماليک در خط باريک قرمز سعی کرده اند با بازآفرينی رئاليستی فضای جنگ و استفاده از جلوه های بصری و صوتی،  بيننده را در موقعيت واقعی سربازان و رزمندگان قرار دهند اما برای من و همه کسانی که  در خط مقدم جبهه های جنگ حضور داشته اند، هيچ تصويری هر چند واقعی با آنچه که از واقعيت جنگ در ذهن ما باقی مانده است، برابری نمی کند. اگرچه لحظه هائی از خط باريک قرمز مرا به ياد حمله آبادان و صحنه های هولناک و دلخراشی که در آنجا ديده ام می اندازد.


نيرو های ما سه ساعت بی وقفه آتش تهيه بر سرعراقی ها ريختند تا امکان هر گونه تحرک و واکنشی را از آنان سلب کنند.  فاصله خاکريز ما باآنها حدود هزار متر بود. دشتی لخت و فاقد هر گونه جان پناه. از سنگر که بيرون آمديم تمام اين راه را زير رگبار بی امان مسلسل های عراقی ها و انفجار توپها و خمپاره ها دويديم. غافل از اينکه عراقی ها تکه هائی از اين راه را مين گذاری کرده اند. ستوان اسکندر ترياکی بود و نفس هايش به شماره افتاده بود. بی سيم پشت من بود و ناچار بودم پا به پای او حرکت کنم. گوشی را دستش گرفته بود و يک ريز به فرمانده ای که آن سوی خط بود فحش می داد. پورصفر جلوتر از ما می دويد اما سيامک از ما عقب افتاده بود. گلوله های منور از چپ و راست من رد می شد.  هنوز تا خاکريز عراقی ها راه زيادی مانده بود که ديدم سيامک بر زمين افتاد. غرق خون بود و ناله می کرد. روی مين ضد نفر رفته بود و پايش از زانو قطع شده بود. گريه می کرد و می گفت : « می ترسم. نمی خوام اينجا بميرم.» کاری از دست من برنمی آمد اما نمی توانستم او را به همان حال رها کنم. با چفيه خودم پايش را محکم بستم تا جلوی خونريزی را بگيرم. ستوان اسکندر داد می زد و ناسزا می گفت. سيامک تشنه اش بود. با قمقمه کمی آب در دهانش ريختم. خمپاره ای در چند متری ما ترکيد و ترکش هايش از بيخ گوشم رد شد. بيشتر از آن نمی توانستم بمانم. بايد می رفتم. اسکندر کاسه صبرش لبريز شده بود و به زمين و زمان فحش می داد. وقتی به خاکريز مقابل رسيديم، اثری از عراقی ها نبود. بچه ها الله اکبر می گفتند و ديوانه وار به اين سو و آن سو می دويدند. اسکندر به هر سنگری که می رسيد نارنجکی به درونش پرت می کرد. ناگهان از پشت تلی خاک اولين دسته عراقی ها ظاهر شدند. زير پوش هايشان را درآورده بودند و به نشانه تسليم بالای سرشان گرفته بودند و از ترس می لرزيدند. اولين بار بود که دشمن را از نزديک می ديدم. با قيافه هائی درمانده و رقت آور که عاجزانه التماس می کردند و الموت لصدام می گفتند. آيا همين ها بودند که چند ماه تمام از پشت اين سنگر ها به سمت ما شليک می کردند و تعداد زيادی از دوستان و هم سنگرهای مرا کشته بودند. باورش سخت بود. پورصفر را ديدم که دسته ای از اسيران عراقی را ستون کرده و به سمت ما می آورد. از کنارم که رد شد سراغ سيامک را از من گرفت. ماجرا را برايش تعريف کردم. دستش را به آسمان بلند کرد وگفت انشاءالله زنده می ماند.


بر فراز بهمنشير سپيده دميده بود وسرخی آسمان بتدريج رنگ می باخت. دشت پر از جنازه سربازانی بود که ديگر زنده نبودند تا طلوع خورشيد فردا را ببينند. صدای شليک توپ ها هنوز از دوردست می آمد و لاشخورها در آسمان چرخ می زدند. ستوان اسکندر، آمارکشته ها و زخمی های گروهان را می گرفت. نام سيامک در ميان کشته ها بود. 

Posted by parvizj at 5:44 PM | Comments (8)

October 1, 2004

دنيای تارانتينوئی ميترا تبريزيان

 ميترا تبريزيان، عکاس، فيلمساز و استاد دانشگاه وست مينستر لندن است. از پانزده سالگی در لندن بوده است و زبان فارسی را به سختی صحبت می کند. تا کنون چند فيلم کوتاه ساخته اما بيشتر به خاطر عکس هايش معروف است. ميترا تا کنون مقالات بسياری در نشريات معتبر عکاسی و هنری مثل  


 Art and Camera وThird Text منتشر کرده و عکس ها و فيلم های او در نمايشگاه ها و فستيوال های مختلفی چون موزه هنرهای مدرن نيويورک، انيستيتو هنرهای معاصر بوستون، موزه ويکتوريا و آلبرت لندن، موزه عکاسی توکيو و  ICA لندن و موزه هنر مدرن آکسفورد شرکت داشته است. رسا له تحصيلی او نيز با عنوان Correct Distance: Critical Theory & Photographic Practice در سال 1990 منتشر شد.


ميترا تا کنون سه فيلم کوتاه ساخته است از جمله: « زن سوم»(1990) و « سفر بی بازگشت»(1993) و « شکارگر»(2004). او کار عکاسی اش را با همکاری « اندی گولد ينگ» در مجموعه عکس هاي« بلوز»The Blues  و« نظارت» Surveillance شروع کرد و به شهرت رسيد. تکنيک عکاسی او بسيار ويژه و منحصر به فرد است و از ترکيب عکاسی مستند و آگهی های تبليغاتی و تکنيک های ديجيتال به وجود می آيد. دنيای عکس های او دنيائی غريب،  سورئاليستی و شگفت انگيز است که بيننده را ساعت ها به خود مشغول می دارد. او با دقت عناصر و جزئيات درون قاب خود را انتخاب کرده و کنار هم قرار می دهد تا معنای مورد نظر او را القا کند.


 ميترا هفته گذشته در يک نمايش خصوصی، آخرين فيلم کوتاه خود يعنی « شکارگر» را به همراه کتاب تازه اش، ماورا محدود يت ها   (Beyond the Limits ) که مجموعه تازه ترين عکس  های اوست، ارائه کرده است. استوارت هال منتقد هنرهای بصری در مقدمه کتاب در باره عکس های ميترا می نويسد:


« تصاوير ميترا تبريزيان در واقع فضا های بصری تخيلی است. همه شواهد نشاندهنده يک تجربه عکاسی مبتنی بر تجربه سينمائی است. برخی از آنها مثل « جنايت کامل» ، ارجاعاتی سينمائی از نوع تارانتينوئی در «سگ های انباری» است، اما اين تصوير ها ، تقليد صرف فضا های سينمائی فيلم های جنائی يا نقد اخلاقی خشونت نهفته در آنها نيست، بلکه تبريزيان به باز سازی منطق درونی آنها می پردازد. تصاويری پرقدرت و گويا در لوکيشن هائی از نوع « پالپ فيکشن».


 


 اما ميترا «شکارگر»، را با حمايت مالی موسسهArts & Humanities Research Board ساخته است. موسسه ای که از پروژه های کوتاه هنری و تحقيقاتی دانشجويان و استادان دانشگاه ها حمايت می کند. چند ماه پيش بود که ميترا زنگ زد و گفت که می خواهد فيلمی کوتاه بسازد و در برخی زمينه ها به کمک و همفکری من نياز دارد. ميترا استاد راهنمای دوم من در دانشگاه وست مينستر است و اگرچه اطلاعات زيادی در زمينه موضوع تحقيق ام که مربوط به« بررسی و تحليل تاريخی ريشه های موج نو در  سينمای ايران» می باشد، ندارد، اما همواره از راهنمائی ها و مشاوره های او در روش تحقيق و شيوه ارائه آن بهره مند بوده ام. به هر حال رابطه استاد شاگردی و وسوسه کار در يک گروه فيلمسازی حرفه ای کاملا انگليسی، انگيزه قبول بدون معطلی اين پيشنهاد شد.


 موضوع فيلم در باره  آدمکشی حرفه ای است از يک کشور ناشناخته اسلامی که مامور ترور نويسنده ای ناراضی و مخالف رژيم آن کشور شده است. اين پلات يک خطی اگرچه ممکن است خواننده را به ياد فيلم  « فرستاده» صياد بيندازد، اما اين فيلم به لحاظ ساختار، کوچکترين شباهتی به فيلم« فرستاده» ندارد.  


ميترا سعی کرده است فيلم را از تمام نشانه های ملی پاک کند و به جای آن بر هويت ايدئولوژيک و مذهبی کاراکتر های خود و نشانه های اسلامی تاکيد کرده است. قهرمان فيلم او که به اعتقاد فرمانده اش، روزگاری در اعدام و حذف مخالفين سياسی، «از بهترين ها بوده»، آدمی است که دچار ترديد شده و ايمانش را به کار خود و گروهی که از آنها دستور می گيرد از دست داده است. او سايه به سايه شکار خود را تعقيب کرده و در بسياری از لحظه ها که می تواند او را به سادگی از پا درآورد، از اين کار خودداری می کند و حتی در يک مورد نيز، زمانی که نويسنده از سوی چند نژاد پرست در پارکی در لندن مورد حمله واقع می شود به کمک او می شتابد و مهاجمان را تار و مار می سازد، بدون اينکه بين آنها رابطه ای دوستانه ايجاد شود. اين رابطه شکارگر و شکار يا آدمکش و قربانی که تم برخی از عکس های ميترا را نيز تشکيل می دهد، در اينجا نيز وجود دارد. بين نويسنده و آدمکش يک وجه مشترک وجود دارد. هر دو اعتقادات سياسی گذشته خود را از دست داده اند و به ترديد رسيده اند.


  فيلم با کمترين ديالوگ ساخته شده و همانطور که از پيشينه ميترا انتظار می رود،  بيشتر متکی بر تصوير است و اين اگرچه از امتيازهای فيلم است اما اجازه نمی دهد شخصيت های فيلم و انگيزه اعمال آنها به بيننده کاملا شناسانده شود. ما نمی دانيم شخصيت اصلی فيلم چرا دچار ترديد شده است و مهمتر از همه چرا بايد برای خودکشی خود را به خانه نويسنده رسانده و در مقابل چشمان حيرت زده او به مغز خود شليک کند. به علاوه زبان انگليسی فيلم با توجه به پس زمينه فرهنگی آدمهای آن اصل باور پذيری فيلم را خدشه دار کرده است. اينها برخی از مشکلات فيلم است که به اعتقاد من از فيلمنامه آن برمی خيزد.


اما نگاه عکاسی و ديد گرافيکی ميترا، استفاده او از لوکيشن های متروک و خالی از جمعيت و نورپردازی «های کنتراست» خصوصا در صحنه های شب جنبه های تصو يری فيلم را غنی ساخته و آن را عليرغم داستان ضعيف و تا حدی کليشه ای اش ، جذاب و ديدنی ساخته و کيفيتی « نوار» گونه به آن بخشيده است.  

Posted by parvizj at 1:47 PM | Comments (1)