September 22, 2004

عطر چای داغ

 خارجی- روز- تربت حيدريه (فلاش بک- 1358)


يک هفته است که ما را برای دوره آموزشی به پادگان تربت حيدريه آورده اند. زمستان سخت و سوزناکی است. من از ساری اعزام شده ام و محتشم از تهران. در اين يک هفته ما را از نوشيدن چای محروم کرده اند. دلمان برای يک استکان چای داغ لک زده است . حق بيرون رفتن از پادگان را هم  نداريم.  محتشم فکر فرار از پادگان به سرش می زند و مرا وسوسه می کند. دل به دريا زده و از سيم های خاردار پادگان می گذريم. از دل مزارع زعفران عبور کرده و خود را به قريه کوچکی در حوالی همان پادگان می رسانيم. عطر چای داغ همه ده را گرفته است. از پيرمردی سراغ قهوه خانه را می گيريم. سر و پای ما را بر انداز می کند و با بی اعتمادی آدرس قهوه خانه را می دهد. به طرف قهوه خانه راه می افتيم. محتشم اما نگران است و هر آن منتظر است که دژبان ها از راه برسند و حسرت يک استکان چای داغ را به دلمان بگذارند. همينطور هم می شود. هنوز راهی نرفته ايم که ماشين جيپی از دور پيدا می شود. در جهت مخالف آن پا به فرار میگذاريم. درکوچه پس کوچه های ده گم می شويم . هوا گرگ و ميش است و سوز سردی می آيد. دژبان ها به دنبال ما می آيند. آخر در يک کوچه بن بست گير می افتيم و راه فرار نداريم. دژبان ها ما را دستگير می کنند و به پادگان بر می گردانند. افسر نگهبان دستور می دهد ما را يک هفته زندانی کنند. زندان پادگان اما جای چندان بدی نيست. بهتر از آسايشگاه آن است. آنجا از زندانی ها ياد می گيريم که چگونه به کمک يک تکه سيم برق و يک قاشق، کتری برقی درست کنيم و چای بنوشيم. اماهنوز عطر چای آن قريه در سر من می پيچد.


 


 داخلی- شب- لندن(زمان حال- 1383 )


 


ایميلی از فروز به دستم میرسد که خبر قبولی عسل را در رشته تئاتر دانشگاه تهران به من می دهد و می گويد او و محتشم از اين بابت خيلی خوشحالند و دارند پر در می آورند. عسل 18 سال دارد و به زودی 19 ساله می شود. او دختر بزرگ محتشم است. به صف دراز کنکور فکر می کنم و دختر ها و پسر هائی که آرزويشان قبولی در دانشگاه است. قبول شدن در کنکور کار ساره ای نيست. عسل واقعا گل کاشته است و بايد به او دست مريزاد گفت. مدتی پيش بود که محتشم زنگ زد و گفت می خواهد عسل را برای تحصيل در رشته تئاتر به لندن بفرستد و از من خواست که در اين باره اطلاعاتی به او بدهم. خوب اينجا وارد شدن به دانشگاه کار چندان سختی نيست( البته برای دوره ليسانس). نه کنکوری در کار است و نه گزينشی به آن مفهوم رايج در ايران. هر کسی با داشتن مدارک قبولی دوره دبيرستان و گذراندن دوره کالج می تواند برای رشته مورد علاقه خود تقاضا کند و از هر دانشگاهی که می پسندد پذيرش بگيرد. تنها برای برخی رشته های خاص شرکت در  مصاحبه ضروری است. بنابر اين اخذ پذيرش از دانشگاه برای دانشجو و يا بستگانش


اتفاق چندان مهم و غير منتظره ای نيست. البته برای دانشجويان به اصطلاح Overseas تامين شهريه بسيار بالای دانشگاه های انگليس که معمولا برای دوره ليسانس حدود هفت هزار پوند است، هزينه سنگينی است.


خب حالا ببينيد عسل چه کار مهمی کرده. حالا  محتشم و فروز از بابت او خيالشان راحت است. ديگر لازم نيست برای کارگردان يا بازيگر يا طراح صحنه تئاتر شدن دخترشان او را به خارج بفرستند آن هم با کلی هزينه و دغدغه و نگرانی. به محتشم تبريک می گويم و به سلامتی او يک استکان چای داغ می نوشم.

Posted by parvizj at September 22, 2004 7:04 PM
Comments

پرويز عزيز
اگر چگونگي فرستادن اين متن ,به شكل اي_ميل را توضيح دهي سپاسگذار
خواهم بود. فروز

Posted by: forooz at December 21, 2004 1:47 PM

قشنگ بود. نثر داستانگوی تو را کم خوانده ام. باز هم بنويس.

دوستار،
مهدی

Posted by: mehdi at October 1, 2004 2:29 AM