September 22, 2004

عطر چای داغ

 خارجی- روز- تربت حيدريه (فلاش بک- 1358)


يک هفته است که ما را برای دوره آموزشی به پادگان تربت حيدريه آورده اند. زمستان سخت و سوزناکی است. من از ساری اعزام شده ام و محتشم از تهران. در اين يک هفته ما را از نوشيدن چای محروم کرده اند. دلمان برای يک استکان چای داغ لک زده است . حق بيرون رفتن از پادگان را هم  نداريم.  محتشم فکر فرار از پادگان به سرش می زند و مرا وسوسه می کند. دل به دريا زده و از سيم های خاردار پادگان می گذريم. از دل مزارع زعفران عبور کرده و خود را به قريه کوچکی در حوالی همان پادگان می رسانيم. عطر چای داغ همه ده را گرفته است. از پيرمردی سراغ قهوه خانه را می گيريم. سر و پای ما را بر انداز می کند و با بی اعتمادی آدرس قهوه خانه را می دهد. به طرف قهوه خانه راه می افتيم. محتشم اما نگران است و هر آن منتظر است که دژبان ها از راه برسند و حسرت يک استکان چای داغ را به دلمان بگذارند. همينطور هم می شود. هنوز راهی نرفته ايم که ماشين جيپی از دور پيدا می شود. در جهت مخالف آن پا به فرار میگذاريم. درکوچه پس کوچه های ده گم می شويم . هوا گرگ و ميش است و سوز سردی می آيد. دژبان ها به دنبال ما می آيند. آخر در يک کوچه بن بست گير می افتيم و راه فرار نداريم. دژبان ها ما را دستگير می کنند و به پادگان بر می گردانند. افسر نگهبان دستور می دهد ما را يک هفته زندانی کنند. زندان پادگان اما جای چندان بدی نيست. بهتر از آسايشگاه آن است. آنجا از زندانی ها ياد می گيريم که چگونه به کمک يک تکه سيم برق و يک قاشق، کتری برقی درست کنيم و چای بنوشيم. اماهنوز عطر چای آن قريه در سر من می پيچد.


 


 داخلی- شب- لندن(زمان حال- 1383 )


 


ایميلی از فروز به دستم میرسد که خبر قبولی عسل را در رشته تئاتر دانشگاه تهران به من می دهد و می گويد او و محتشم از اين بابت خيلی خوشحالند و دارند پر در می آورند. عسل 18 سال دارد و به زودی 19 ساله می شود. او دختر بزرگ محتشم است. به صف دراز کنکور فکر می کنم و دختر ها و پسر هائی که آرزويشان قبولی در دانشگاه است. قبول شدن در کنکور کار ساره ای نيست. عسل واقعا گل کاشته است و بايد به او دست مريزاد گفت. مدتی پيش بود که محتشم زنگ زد و گفت می خواهد عسل را برای تحصيل در رشته تئاتر به لندن بفرستد و از من خواست که در اين باره اطلاعاتی به او بدهم. خوب اينجا وارد شدن به دانشگاه کار چندان سختی نيست( البته برای دوره ليسانس). نه کنکوری در کار است و نه گزينشی به آن مفهوم رايج در ايران. هر کسی با داشتن مدارک قبولی دوره دبيرستان و گذراندن دوره کالج می تواند برای رشته مورد علاقه خود تقاضا کند و از هر دانشگاهی که می پسندد پذيرش بگيرد. تنها برای برخی رشته های خاص شرکت در  مصاحبه ضروری است. بنابر اين اخذ پذيرش از دانشگاه برای دانشجو و يا بستگانش


اتفاق چندان مهم و غير منتظره ای نيست. البته برای دانشجويان به اصطلاح Overseas تامين شهريه بسيار بالای دانشگاه های انگليس که معمولا برای دوره ليسانس حدود هفت هزار پوند است، هزينه سنگينی است.


خب حالا ببينيد عسل چه کار مهمی کرده. حالا  محتشم و فروز از بابت او خيالشان راحت است. ديگر لازم نيست برای کارگردان يا بازيگر يا طراح صحنه تئاتر شدن دخترشان او را به خارج بفرستند آن هم با کلی هزينه و دغدغه و نگرانی. به محتشم تبريک می گويم و به سلامتی او يک استکان چای داغ می نوشم.

Posted by parvizj at 7:04 PM | Comments (2)

September 19, 2004

مارمولک در فستيوال فيلم لندن

مارمولک پر سرو صداترين فيلم سال گذشته در ايران و دارای بالاترين رکورد فروش در تاريخ سينمای ايران است


برنامه چهل و هشتمين دوره جشنواره فيلم لندن در کنفرانس مطبوعاتی برگزارکنندگان آن اعلام شد.
اين جشنواره ماه آينده ( از 20 اکتبر تا 4 نوامبر) با نمايش فيلم ورا دريک ساخته مايک لی، کارگردان بريتانيايی در لندن گشايش خواهد يافت.

سه فيلم از ايران از جمله مارمولک نيز در طول جشنواره به نمايش در می آيد.
در کنفرانس مطبوعاتی اين جشنواره که روز چهارشنبه پانزدهم سپتامبر در سينما ادئون وست اند لندن برگزار شد، خانم ساندرا هبورن مدير هنری جشنواره با اظهار خوشوقتی از حضور مايک لی در برنامه افتتاحيه به تشريح برنامه ها و فيلم های برگزيده شرکت کننده در فستيوال پرداخت.

وی از فيلم مايک لی به عنوان يکی از زيباترين فيلم هايی که در سال اخير ديده است ياد کرد و آن را فيلمی فوق العاده خواند.
مايک لی نيز به دنبال اظهارات ساندرا روی صحنه رفته و در سخنان خود خطاب به خبرنگاران و منتقدان شرکت کننده در سالن، از قرار گرفتن فيلم غير متعارف خود در برنامه افتتاحيه فستيوال لندن اظهار شگفتی کرد و افزود: " اين تصميمی غير معمولی است که توسط اندرا و مسئولين فستيوال گرفته شده و البته يک امتياز فوق العاده برای من محسوب می شود."

فيلم مايک لی داستان زنی به نام ورا دريک است که در سال های دهه پنجاه ميلادی به طور غير قانونی در انگلستان به سقط جنين زنان کمک میکرده است. 
مايک لی که چند روز پيش، جايزه شير طلايی فستيوال ونيز سال 2004 را به خاطر اين فيلم به دست آورد، آن را فيلمی سرگرم کننده، جذاب و گرم توصيف کرد که در عين حال حاوی مسائل بسيار جدی است.
او خود را از طرفداران پروپاقرص جشنواره فيلم لندن خواند و گفت که از سال های جوانی در آن شرکت می کرده است و امسال نيز قصد دارد تا جايی که می تواند از برنامه های جشنواره استفاده کند. 
وی در اين باره گفت: «اين تنها فرصت اهالی لندن است که بنشينند و مجموعه ای از فيلم های خوب سراسر جهان را تماشا کنند.»

فيلم های خانه دشنه های پرنده The House of Flying Daggers آخرين ساخته فيلمساز نوآور چينی ژانگ ئی مو، مليندا و مليندا ساخته وودی آلن، حفره ای در قلبم ساخته لوکاس مود يسون از سوئد، نمايشگاه بطالت ساخته فيلمساز هندی تبار ميرا ناير، مولاد ساخته عثمان ثمبن، ميليون ها ساخته دنی بويل، کانديدای منچوری ساخته جوناتان دم و موسيقی خنثی Notre Musique آخرين ساخته فيلمساز نامدار سينمای فرانسه ژان لوک گودار از مهم ترين فيلم های شرکت کننده در جشنواره امسال فيلم لندن هستند. 

به علاوه در بخش گنجينه های آرشيوی، فيلم های کلاسيک مشهوری چون، در بارانداز ساخته اليا کازان با بازی مارلون براندو، آقای اسميت به شهر می رود ساخته فرانک کاپرا و رودخانه ساخته شعرگونه ژان رنوار به نمايش درخواهد آمد.

فيلم های مارمولک ساخته کمال تبريزی، کنار رودخانه ساخته عليرضا امينی و سگ های ولگرد ساخته مرضيه مشکينی تنها فيلم های ايرانی شرکت کننده در چهل و هشتمين دوره جشنواره فيلم لندن هسند. 

نمايش فيلم مارمولک در حالی در جشنواره فيلم لندن صورت می گيرد که اين فيلم پس از چند روز نمايش عمومی در سينماهای تهران و شهرستان های ايران به دليل توهين به روحانيت از پرده سينماها پائين کشيده شد و هم اکنون اجازه نمايش عمومی ندارد.

کنار رودخانه نيز سومين کار عليرضا امينی فيلمساز جوان سينمای ايران است که هيچکدام از کارهای قبلی او هنوز در ايران به نمايش در نيامده اند.

جشنواره فيلم لندن از 20 اکتبر در لندن گشايش خواهد يافت و در 4 نوامبر با نمايش فيلم کمدی I Heart Huckabees ساخته ديويد. ا. راسل به پايان خواهد رسيد.
(انتشار نخست در
بی‌بی‌سی)
 

Posted by parvizj at 9:40 PM | Comments (1)

September 17, 2004

نگاهی به مستند هفتگانه مارتين اسکورسيزی درباره موسيقی بلوز

اسکورسيزی خود نيز کارگردانی يکی از قسمت های فيلم بلوز را به عهده گرفته است. اين فسمت، در واقع يکی از بهترين و زيبا ترين قسمت های مجموعه استموسيقی بلوز که موسيقی سياهان آمريکا خصو صا نواحی می سی سی پی، نيواورلئان و دلتا است، يکی از مهم ترين، تاثيرگذارترين و متنوع ترين گونه های موسيقی است که بسياری از گونه های ديگر موسيقی مدرن مثل "راک اند رول"، رپ و هيپاپ (hip hop) از آن تاثير پذيرفته اند.


مارتين اسکورسيزی که دلبستگی و عشق عميقی به اين نوع موسيقی دارد و جا به جا آن را در برخی از فيلم هايش از جمله آخرين والس، دار و دسته نيويورکی و گاو خشمگين نشان داده، اخيرا مجموعه مستندی به نام بلوز The Blues را به سفارش شبکه چهار بی بی سیBBC FOUR در هفت قسمت در باره ريشه های موسيقی بلوز و حوزه تاثير و نفوذ آن از کناره های می سی سی پی تا غرب آفريقا تهيه کرده است.


او کارگردانی هر قسمت را به يکی از کارگردان های برجسته سينمای جهان که دلبستگی شان را به موسيقی بلوز به نحوی در فيلم هايشان نشان داده اند، واگذار کرده است، از جمله: کلينت ايستوود، ويم وندرس، مايک فيگيس و مارک لوين.


صفحه ويژه مستندهای بلوز در BBC Four


خود اسکورسيزی نيز کارگردانی يکی از قسمت های آن را به عهده گرفته است. اين قسمت که در واقع يکی از بهترين و زيباترين قسمت های مجموعه است، گويی که داری به خانه می‌روی Feel Like Going Home نام دارد و در واقع نوعی گرامیداشت و ادای دين به موسيقی بلوز ناحيه دلتا Delta Blues آمريکاست.

گويی که داری به خانه می روی Feel Like Going Home

در اين فيلم اسکورسيزی، سفر کوری هريسCorey Harris يکی از چهره های برجسته معاصر بلوز آمريکا را که از می سی سی پی آغاز شده و به غرب آفريقا می رسد، پی گرفته و از اين طريق در صدد کشف ريشه های بلوز بر می آيد.
موسيقی بلوز که موسيقی سياهان آمريکا خصو صا نواحی می سی سی پی، نيواورلئان و دلتا است، يکی از مهم ترين، تاثيرگذارترين ومتنوع ترين گونه های موسيقی استاسکورسيزی خود می گويد: " می خواستم تماشاگر را به همراه کوريس به زيارت می سی سی پی و آ فريقا ببرم. کوری نه تنها نوازنده خوبی است بلکه تاريخ بلوز را نيز خوب می داند."


در اين ميان اسکورسيزی جا به جا از نما های آر شيوی و ترانه های قديمی و نوستالژيک بلوز با صدای خوانندگان افسانه ای اين ژانر مثل مادی واترزMuddy Waters و جان لی هوکرJohn Lee Hooker استفاده می کند.


نکته مهم و قابل توجه اين مجموعه مستند اين است که اسکورسيزی، کارگردان ها را در انتخاب موضوع و شيوه روايت آن کاملا آزاد گذاشته است و هر يک از آنان بر اساس ذهنيت، نگاه و سبک ويژه شخصی خود با موسيقی بلوز مواجه شده و جنبه خاصی از آن را بر جسته ساخته اند.


اسکورسيزی درباره ايده ساختن اين مجموعه می گويد: " با مارگارت باد تهيه کننده کمپانی کاپا سرگرم ساختن فيلم مستندی در باره اريک کلپتون بود يم به نام هيچ چيز جز بلوز Nothing But Blues که فکر ساختن اين مجموعه به ذهنم رسيد.


به دنبال آن بود که از چند فيلمساز که هميشه مورد تحسين من بودند و هر يک ارادت خاصی به موسيقی داشتند، خواستم که دريافت شخصی خود را از تاريخ موسيقی بلوز ارائه کنند. به اين ترتيب می دانستم که نتيجه کار يک روايت خشک و رسمی از تاريخ بلوز نخواهد بود، بلکه روايتی اصيل، عاشقانه و موزائيکی ازاين تاريخ خواهد بود.


همواره دلبستگی خاصی به اين نوع موسيقی داشته ام و اصولا فرهنگ داستانگوئی از طريق موسيقی ، هميشه برايم جذاب بوده است. موسيقی بلوز، طنين احساسی عميقی دارد و ريشه موسيقی مردم پسند آمريکائی به شمار می رود."


شيفتگی و دلبستگی اسکورسيزی به موسيقی بلوز تا آن حد است که می گويد: " واقعا اگر می توانستم گيتار بنوازم، هرگز فيلمساز نمی شدم. وقتی بچه بودم، همه اطرافم پر از صدای موسيقی بود.از خيابان، از راديوی اتو مبيل ها ئی که رد می شدند، از مغازه های کنار خيا بان و از پنجره آپارتمانهای اطراف، صدای موسيقی می آمد. در آن روز ها می شد همه نوع موسيقی از ترانه های فولکلوريک ايتاليائی تا ترانه های کانتری و وسترن را از راديو شنيد. پدرم عاشق نواختن ماندولين بود و برادرم فرانک، گيتار می نواخت و اولين ترانه ای که شنيدم و به ياد دارم از جنگو رينهارتDjango Reinhardt بود... وقتی به موسيقی و صدای خوانند گانی چون ليد بلی، جان لی هوکر، چارلی پتون، مادی واترز، لمون جفرسون و بسی اسميت گوش می دهی، به حرکت در می آئی، قلبت به تپش می افتد و تحت تا ثير حقيقت عاطفی نيرومند آن قرار می گيری و درست به قلب انسانيت پرتاب می شوی. بلوز يعنی همين."


اسکورسيزی تمام قسمت های اين مجموعه را به قطعات موزائيکی تشبيه می کند که در نهايت ، تصويری ديناميک و پر تحرک از اين فرم هنر بومی آمريکا می سازد. در واقع اين مجموعه، يکی از بهترين نمونه های فيلم مستند است که تا کنون در باره معرفی و تاريخ يک نوع موسيقی ساخته شده است. فيلم ها نه تنها بيننده مشتاق و علاقمند به موسيقی بلوز راباخود همراه ساخته بلکه به واسطه سبک تصويری متنوعشا ن و استفاده خلا قانه هر يک از کارگردان ها از نما های آرشيوی و آهنگ ها و ترانه های قد يمی و شور انگيز بلوز و ترکيب آنها با اجرا های زنده و گفتگو های جذا ب و تا ثير گذار با چهره های نامدلر و افسانه ای اين نوع موسيقی، حتی بينندگان عادی را نيز جذب خود می سازند.


اسکورسيزی در باره کار فيلمسازان ديگر اين مجموعه چنين قضاوت می کند: " فيلم چارلز برنت، يک درام شخصی و شاعرانه در باره بلوز است که از ديد يک پسر جوان روايت می شود. ويم وندرس، فيلمی خا طره انگيز در باره گذشته، حال و آينده بلوز، از طريق زنده کردن خاطره سه خواننده بزرگ بلوز ساخته است.


فيلم ديک پيرسDick Pearce يک فيلم درخشان در باره شهر ممفيس Memphis و سلا طين بلوز آن چون بابي راش و بی بی کينگB.B.King است. مارک لوين نيز با تمرکز روی چاک دی Chuck D و مارشال چس، بلوز شيکاگو را تصوير کرده است. مايک فيگيس که خود نيز موسيقيدان است، فيلم خود را در باره ريشه های بلوز بريتا نيا ساخته است و کلينت ايستوود در فيلم خود نسبت به نوازندگان برجسته " پيانو بلوز" مثل جی مک شنJay Mcshann و پاين تاپ پرکينز Pinetop Perkin ادای احترام کرده است."


روح يک مرد The Soul of a Man


ويم وندرس که مستند درخشان "بو ناويستا سوشال کلاب " را در باره موسيقی جاز کوبا در کارنامه خود دارد، در باره مشارکت خود در اين پروژه می گويد: " مارتين اسکورسيزی، می خواست چند فيلم در باره بلوز بسازد. تا کنون هيچ پروژه ای مثل اين نبوده که هفت کارگردان مختلف در باره يک موضوع هفت فيلم مختلف بلند بسازند و هر فيلم از زاويه ديد متمايزی باشد و هر کارگردان بخشی از تاريخ و سرزمين بلوز را که خود می پسندد، انتخاب نمايد و هيچ محدوديت مضمونی و سبکی برای آنها وجود نداشته باشد. اين ايده مارتين، فوق العاده بود.من می دانستم که او يکی از عاشقان بلوز است ولی او مطمئن نبود که من هم يکی از آنها هستم."


فيلم وندرس، "روح يک مرد" The Soul of a Man ترکيبی از موسيقی بلوز و زيارتنامه شخصی اوست. فيلم داستان زندگی سه چهره افسانه ای بلوز يعنی اسکيپ جيمزSkip James ، بلايند ويلی جانسون Blind Willie Jonson و جی بی لنوار J.B.Lenoir را به شکل فيلم در فيلم با استفاده از ترکيب صحنه های باز سازی شده و نما های آرشيوی روايت می کند: " به نظر من حقيقتی که در اين موسيقی نهفته است از هر حقيقت ديگری که تا کنون در باره آمريکا خوانده ام يا در فيلم ها ديده ام، حقيقی تر است. در اين فيلم سعی کردم بيشتر از وجه مستند، بر وجه شاعرانه آن تا کيد کنم. کيفيت شاعرانه ترانه ها و صدا ها مرا به وجد می آورد."


پيا نو بلوز Piano Blues


کلينت ايستوود نيز که همواره شيفته " پيا نو بلوز" بوده، در فيلم خود با همين عنوان يعنی "پيانو بلوز" ا Piano Blues با نوازندگان برجسته بلوز همراه می شود. او دقايقی طولانی کنار پيانوی هنری گری Henry Gray می نشيند و عاشقانه به نواختن و خواندن او چشم می دوزد.


ايستوود در باره علاقه اش به بلوز می گويد: " موسيقی بلوز همواره پاره ای از زندگی من بوده و در اين ميان پيانو جای خاصی داشته است. به علاوه موسيقی، هميشه نقش مهمی در فيلم های من بازی کرده است ( بردThe Bird ، برايم ميستی بنواز و پل های مد يسن کانتی) . اين مستند، اين فرصت را برايم فراهم کرد که بيشتر از آنکه به جنبه های سينمائی کار فکر کنم، بر روی موسيقی به عنوان يک موضوع متمرکز شوم."


سرخ، سفيد و بلوز Red, White & Blues


مايک فيگيس، کارگردان انگليسی و سازنده فيلم هائی چون، ترک لاس وگاس، تايم کد Time Code و هتل در فيلم خود با عنوان سرخ، سفيد وبلوز، ون موريسون، اريک کلپتون، جف بک و تام جونز را به همراه تعدادی از چهره های جوان ترمو سيقی بريتا نيا در استوديوئی کوچک در لندن گرد هم می آورد. آنها ضمن نواختن و خواندن به بحث در باره ريشه های موسيقی بلوز انگليسی خصوصا در دهه شصت می پردازند و زيبا ئی کار در اين است که فيلمساز خود نيز با آنها می نوازد . فيگيس می گويد: " می خواستم بدانم چرا اروپائی ها اينقدر به موسيقی سياهان علاقه نشان می دهند."


با اينکه فضای استوديو بسيار بسته و کوچک است و کوچکترين تحرک گروه فيلمبرداری به چشم می آيد اما اين محدوديت باعث نمی شود که فيگيس از سبک فيلمسازی خود که عموما بر حرکت های پيچيده و طولانی دوربين استوار است عد ول کند. وی خود در اين باره چنين توضيح می دهد:


" در اين صحنه همه چيز بستگی به کار فيلمبردار داشت.شخصا از فيلمبرداری که شهامت ندارد، خوشم نمی آيد و يا از فيلمبرداری که جرئت نزديک شدن به چهره تام جونز يا ون موريسون را ندارد. بعضی اوقات تنها راه درست فيلمبرداری از موسيقيدانان ، نزديک شدن به آنان تا حد ممکن است. می خواستم کار دست های آنها را ببينم و نمی خواستم اين کار را با لنز تله فتو انجام دهم. می خواستم بیننده را در احساس آن صحنه سهيم سازم... از اينکه اين فيلم را ساختم احساس غرور می کنم. اين کار واقعا ارزش اش را داشت. "


راه ممفيس The Road to Memphis


راه ممفيس ، ساخته ريچارد پيرس نيز سفر اديسه وار يکی از سلا طين موسيقی بلوز يعنی بی بی کينگ را به ممفيس، شهری که زادگاه سبک جديدی از بلوز به شمار می رود، بازگو می کند.


پيرس اجراهای تازه و ارژينال بی بی کينگ، بادی راش و روسکو گوردون را با نماهای تاريخی و آرشيوی مر بوط به آنان در هم می آميزد.


به اعتقاد پيرس، مجموعه " بلوز" فرصتی برای بزرگداشت يکی از آخرين و ارزشمند ترين ژانر های موسيقی بومی آمريکاست که قبل از اينکه کاملا ناپديد گردد يا توسط نسل " راک اند رول" بلعيده شود، برای هميشه ثبت شده است .


پيرس در باره شرکت خود در اين پروژه چنين توضيح می دهد: " دعوت برای شرکت در اين پروژه واقعا هيجان انگيز بود. قبلا فيلم " آواهای ممفيس " Sounds of Memphis " ساخته جف شفتل Jeff Scheftel را ديده بودم و با خود گفتم ، همه چيز در باره تاريخ ممفيس در اين فيلم گفته شده، حال من چه چيز متفا وتی می توانم بسازم. بدنبال آن بود که تصميم گرفتم تا حد ممکن فيلم خود را بر عصر حاضر متمرکز کنم و همه چيز را از دريچه چشم روسکو گوردون نشان دهم.


موسيقی بلوز از جهتی فوق العاده ساده است و آنچه آن را پيچيده می سازد، شخصيت و تجربه های زندگی کسی است که آن را می خواند يا می نوازد."


پدر خوانده ها و پسران Godfathers and Sons


" پدر خوانده ها و پسران"، ساخته مارک لوين، ترکيبی از نماهای بسيار کمياب آرشيوی از هو لين وولف، مادی واترز، پل باتر فيلد و گروه انگليسی " رولينگ استونز" Rooling Stones و گفتگو با نوازندگان کهنه کار و قديمی بلوز است.


لوين با چاک دی Chuck Dاز گروه " دشمن مردم" Public Enemy و از خوانند گان مشهور رپ و موسيقی Hip Hop در سفری دراز به شيکاگو همراه می شود تا خاطره روزهای پر شکوه بلوز را در اين منطقه زنده کند.


در يکی از قسمت های جذاب فيلم، او نوازندگان قد يمی بلوز را در کنار خوانندگان جديد موسيقی رپ و هيپ هاپ قرار داده و تلاش مشترکشان را برای توليد يک آلبوم جديد به تصوير می کشد. لوين می گويد: " وقتی صحنه اجرای گروه سم لی Sam Lay را در فستيوال بلوز شيکاگو فيلمبرداری می کرديم، آنها ترانه ای از مادی واترز را می خواندند.


در اين هنگام من چشم هايم را بستم و به زمان 15 سالگی ام باز گشتم، وقتی که برای اولين بار اين تصنيف را شنيدم و زندگی ام را دگرگون کرد وحال بعد از 35 سال که آن را می شنيدم، هنوز روح مرا تکان می داد. در اين فيلم تمام هدفم اين بود که احساس خودم را در آن روز ثبت نمايم."


گرم شدن با آتش شيطانWarming By the Devil’s Fire


چارلز بنت در فيلم خود، " گرم شدن با آتش شيطان"، داستان پسر جوانی را بيان می کند که در سالهای دهه پنجاه در می سی سی پی با بلوز آشنا میشود: "از طريق چشمان اوست که ما بلوز را میبينيم و ازطريق گوش های اوست که ما بلوز را می شنويم و با آن آشنا می شويم. فيلم يک داستان شبيه زندگينامه خودنوشت نيست، اگر چه بخش هائی از آن برای من اتفاق افتاده و تجربه های شخصی من است."


بعلاوه بنت ، تاثير خوانندگان زن جاز مانند بيلی هاليدی و بسی اسميت را بر موسيقی بلوز بررسی می کند: "خوانندگان اوليه زن تاثير عميقی بر بلوز داشته اند، خصوصا به خاطر فروش بالای آلبوم هايشان. آنها مخاطبان گسترده ای داشتند و نقش آنها در گسترش بلوز منحصر به فرد بود."


فيلم جنبه های مختلف موسيقی بلوز را تصوير می کند. برنت می گويد: " همواره می خواستم داستانی را در باره بلوز روايت کنم که نه تنها بيانگر مضمون و ماهيت واقعی آن باشد بلکه همچنين بر فرم تکيه داشته باشد."


تيتراژ


و در آخر بايد از تيتراژ فيلم ياد کرد که به شکل بسيار زيبا و خلا قانه ای طراحی شده و در بر گيرنده تم اصلی و مرکزی فيلم است. تصاويری کهنه و نوستالژيک و غالبا قهوه ای رنگ از چهره های نامدار بلوز مثل، مادی واترز، جان لی هوکر و بی بی کينگ با تصويری از رود خانه می سی سی پی در هم ديزالو شده يا به تر تيب از چپ يا راست وارد کادر می شوند. آنگاه عبارت " بلوز" با حروف آبی رنگ بر روی اين تصاوير سياه و سفيد يا قهوه ای نقش می بند د و در کنتراست با آن جلوه و درخشندگی خاصی می يابد. به اين تر تيب ، تيتراژ در حالی که بر جنبه تاريخی، نوستالژيک و خاطره انگيز موسيقی بلوز تکيه دارد، در عين حال نشانه زنده ، جاری و معاصر بودن اين موسيقی زيبا و جاودان است.

(انتشار نخست در بی‌بی‌سی فارسی)

Posted by parvizj at 4:34 PM

September 15, 2004

خاطرات موتورسيکلت: خاطرات چه گوارا

گائل گارسيا برنال در نقش ارنستو گوارای جوان خاطرات موتور سيکلت: The Motorcycle Diaries


کارگردان: والتر سالز


بازيگران : گائل گارسيا برنال( ارنستو چه گوارا) و رودريگو دلرا سرنا( آلبرتو گرانادو)


 


بدون شک 'خاطرات موتور سيکلت' نخستين فيلمی نيست که درباره ارنستو چه گوارا، چريک و انقلابی نامدار آمريکای لاتين که روزگاری الهام بخش بسياری از حرکت ها و جنبش های انقلابی و مارکسيستی در جهان سوم بوده است و امروز ديگر چهره ای اسطوره ای، فرا تاريخی و نمادين پيدا کرده، ساخته شده است.


پيش از اين نيز چند فيلم هاليوودی در باره چه گوارا و نقش او در انقلاب کوبا ساخته شده که بيشتر آنها بر جنبه های ماجراجويانه و قهرمانانه شخصيت و زندگی او تاکيد داشته اند، اما والتر سالز کارگردان جوان برزيلی (سازنده فيلم هايی چون ايستگاه مرکزی و پشت خورشيد ) در فيلم جديد خود که به دوران جوانی چه گوارا، پيش از پيوستن او به جنبش چريکی می پردازد، تصوير ديگری از او ارائه می کند که با تصوير آشنا و تا حدی کليشه ای و قالبی او کاملا متفاوت است.


چه گوارای سالز، همان چريک مارکسيست ضد امپرياليست نيست که برای نجات خلق محروم آمريکای لاتين اسلحه برداشته و در کوبا شانه به شانه فيدل کاسترو می جنگد، بلکه دانشجوی پزشکی عاشق پيشه ای است که بيش از انقلابی گری و مبارزه به دنبال ماجراجوئی و هوسبازی است.


از طرفی او برخلاف چه گوارای قدرتمند و شکست ناپذير، از نظر جسمی موجودی ضعيف و ناتوان است که به بيماری آسم مبتلاست و تحمل کمترين سختی و گرما و سرما را ندارد.


به اين ترتيب سالز، دست به نوعی آشنائی زدائی از چهره و تصوير افسانه ای و اسطوره ای و فوق بشری چه گوارا زده است.


سالز فيلم را بر اساس خاطرات دوران جوانی ارنستو چه گوارا ( که با عنوان "خاطرات موتورسيکلت" منتشر شده است) و خاطرات دوست نزديکش، آلبرتو گرانادو ساخته است که در آن ارنستوی 23 ساله به همراه آلبرتو با موتورسيکلت قديمی و زهوار دررفته " نورتون 500" به سفری طولانی در درون قاره آمريکای لاتين از آرژانتين تا ونزوئلا دست می زند.


خاطرات موتورسيکلت، يک فيلم جاده ای (Road Movie) زيبا و شاعرانه است که به سبک فيلم های دهه شصت آمريکائی مثل ايزی رايدر( ساخته دنيس هاپر) ساخته شده است.


ارنستو چه گوارا در زمان سفرش در آمريکای لاتيندر طی اين سفر دراز، شخصيت فيلم سالز از يک جوان هوسباز و حساس از يک خانواده مرفه آرژانتينی، به يک انسان مسئول و آگاه نسبت به دردها و رنجهای مردم آمريکای لاتين متحول می شود و به شناخت تازه ای از خود و جهان پيرامونش دست می يابد.


فيلم به سبک فيلم های جاده ای پر است از موسيقی و صحنه های غير منتظره که در طول راه برای شخصيت های فيلم پيش می آيد.


در طول راه آنها با کارگران و معدنچيان مارکسيست شيليائی که برای حقوق از دست رفته شان مبارزه می کنند، مواجه می شوند.


در بلندی های ماچوپيچو در پرو به سرخپوست های آمريکای لاتين و بازمانده های قوم اينکا می رسند که تمدن و فرهنگ ديرينشان توسط استعمار غارت شده و از بين رفته است. بعد از مواجهه با اين صحنه هاست که چه گوارا در نامه ای خطاب به مادرش می نويسد:" نمی دانم دنيای اطراف ماست که دارد تغيير می کند يا چيزی در درون ما."


والتر سالز در کنفرانس مطبوعاتی فيلم درباره علت اقتباس سينمائی اش از خاطرات چه گوارا گفته است:" در آمريکای لاتين، خاطرات سفر چه گوارا به يک فرهنگ کالت( cult) تبديل شده است. اين پروژه برای من خيلی وسوسه کننده بود، چرا که من در باره دورانی از زندگی چه گوارا حرف می زنم که شناخته شده نيست، اگرچه نزديک شدن به چه گوارا به خاطر هاله مقدسی که گرد او را فرا گرفته بسيار سخت بود و می بايست تحقيق زيادی در اين زمينه می کرديم و بسيار مراقب بوديم. برای همين پنج سال طول کشيد تا اين فيلم ساخته شود."


گائل گارسيا برنال، بازيگر جوانی که نقش چه گوارا را در فيلم بازی می کند از استعدادهای درخشان سينمای آمريکای لاتين است که پيش از اين در فيلم هائی چون Amores Perros ساخته الخاندرو گونزالس ايناريتو و آموزش بد ساخته پدرو آلمادووار ظاهر شده بود.


چه گوارا در سال 1967 در بوليوی به قتل رسيدانتخاب او با جثه کوچک و لاغرش و شباهت اندکش به چه گوارا نيز به آشنائی زدائی مورد نظر سالز کمک کرده است. با اينکه سالز سعی کرده است در روايت سينمائی اش از زندگی چه گوارا از روايت مرسوم و متعارف فاصله بگيرد اما سير تحول و خودشناسی چه گوارای جوان در روايت شاعرانه سالز، نشانه های بارزی از رشد انديشه های راديکال و شکل گيری شخصيت انقلابی او را در بر دارد.


ساختار روايتی فيلم کاملا خطی است و بر اساس توالی زمانی سفر چه گوارا و يادداشت های او و دوستش پی ريزی شده است. اما استفاده از صدای چه گوارا به صورت Voice Over و گنجاندن عکس های سياه و سفيد از معدنچيان و ماهیگيران در لا به لای تصاوير فيلم، بر غنای تصويری فيلم افزوده است.


سکانس دهکده جذاميان از بهترين سکانس های فيلم است و در برخی لحظه ها، خصوصا لحظه رقص جذاميان، شباهت ناگزير غريبی به فيلم خانه سياه است فروغ فرخزاد دارد.


رابطه چه گوارا با بيماران جذامی بسيار صميمانه و نزديک ترسيم شده است. او با آنان غذا می خورد، فوتبال بازی می کند، می رقصد و بدون ترس از انتقال بيماری جذام، به زخم هايشان دست می کشد. جذام خانه و بيماران جذامی، جامعه تمثيلی کوچکی است از قاره بزرگ آمريکای لاتين که چه گوارا، تئوری و دريافت سياسی تازه اش را در آنجا محک می زند. او به کشور- قاره ای به نام آمريکای لاتين با ملتی واحد و يکپارچه می انديشد و شعار اتحاد ملت های آمريکای لاتين را در ميان جذاميان سر می دهد.


شايد روايت سينمائی شاعرانه و غير متعارف والتر سالز از زندگی چه گوارا، به مذاق کسانی که هنوز از منظری ايدئولوژيک وتنگ نظرانه به شخصيت و زندگی او می نگرند، خوش نيايد اما تصويری کاملا انسانی ورئاليستی از اين چهره سياسی و انقلابی برجسته تاريخ معاصر ترسيم می کند.


خاطرات موتورسيکلت، نمونه ای درخشان و فراموش نشدنی در گونه فيلم های جاده ای و اثری تحسين بر انگيز از سينمای آمريکای لاتين است.
(انتشار نخست در بی‌بی‌سی فارسی)

Posted by parvizj at 7:31 PM | Comments (3)

September 7, 2004

دريغ

با شنيدن خبر مرگ دلکش، نخستين سوالی که در ذهنم نقش بست اين بود که آيا کسی توانسته فيلم مستندی در باره او بسازد ؟ اين پرسش البته ريشه ای تاريخی دارد واز اين پرسش اساسی تر نشا ت می گيرد که اصولا چرا ما در باره هنرمندان ، نويسندگان، شاعران و همه کسانی که آنها را به نوعی در زمره مفاخر تاريخ و فرهنگ مان محسوب می کنيم، فيلم نمی سازيم و يا به ندرت فيلم ساخته ايم.

امروزه در بخش بيوگرافی فروشگاههای بزرگ و زنجيره ای ويدئو و موسيقی جهان(Mega Stores) مثلVirgin وHMV صدها فيلم ويدئوئی و دی وی دی در طبقه بندی های مختلف در باره نويسندگان، شاعران، نقاشان، آهنگسازان، ترانه سرايان، خوانندگان، ورزش کاران، سياستمداران، فيلسوفان، دانشمندان و غيره وجود دارد. به عنوان مثال ،من خود تا کنون چندين فيلم مستند از فيلمسازان مختلف در باره زندگی و آثار بيلی هاليدی خواننده بزرگ جاز سياهان آمريکا که از او با عنوان Diva ياد می کنند، ديده ام. همينطور فيلم های مستند بسيار ديگری که در باره خوانندگان ديگری چون الا فيتز جرالد، دايانا واشنگتن، نينا سيمون، جودی گارلند، ژوليت گرگو، اديت پياف، ماريو کالاس، فرانک سيناترا، بوچلی، پاوروتی، الويس پريسلی، مدونا، دوک الينگتون، راجر واترز، ام کلثوم، بابا مال، نورا جونز و خيلی های ديگر ساخته اند. اما آيا شما در ميان مستند های ايرانی، فيلمی سراغ داريد که مثلا در باره ويگن، شجريان، بنان، پروين، قوامی، پروانه، روح انگيز، پريسا، گوگوش، حميرا، هايده، داريوش، ابی، سياوش قميشی، الهه، سوسن، شهيدی، ابوالحسن خان صبا، عبادی، کسائی و... ساخته شده باشد. تنها اخيرا شنيده ام که دو نفر همت کرده اند و فيلم هائی در باره قمرملوک وزيری و فرهاد ساخته اند که من متاسفانه هيچکدامشان را نديده ام.

دلکش و خوانندگان زنی چون او به راستی (Diva ) های موسيقی و آواز ايران به شمار می آيند و جای بسی دريغ است که هيچ اثر مستندی در باره آنها وجود نداشته باشد. من خود طرح های بسياری در باره برخی از اين چهره های ماندگار و ارزشمند فرهنگ، هنر و ادبيات ايران در ذهن دارم و در چند مورد تا حد تحقيق وسيع و گسترده در باره زندگی و آثارشان پيش رفته ام اما هيچکدامشان به مرحله اجرا نرسيده اند چرا که موانع بسياری بر سر اين راه وجود دارد که مهمترينشان علاوه بر فقدان منابع مالی، عدم همکاری و رضايت کسی است که فيلم می خواهد در باره او ساخته شود. به نظر شما چرا بسياری از چهره های شاخص فرهنگی و هنری ما از ساخته شدن فيلمی مستند در باره خودشان اکراه دارند و از اين کار به بهانه های مختلف طفره می روند؟

Posted by parvizj at 1:30 PM | Comments (5)

September 2, 2004

لينزی آندرسون: يک خاطره شخصی

Lindsay Anderson: A Personal Remembrance



اين عنوان يکی از جذاب ترين بخش های فستيوال ادينبورا امسال بود که مالکوم مک داول بازيگر سر شناس انگليسی آن را اجرا می کرد.


لينزی آندرسون يکی از چهره های برجسته و پيشگام سينمای نوين انگلستان است. او به  همراه فيلمسازانی چون تونی ريچاردسون و کارل رايز در دهه شصت، جنبش سينمای آزاد انگلستان British Free Cinema را بوجود آوردند. در واقع آنها بودند که با مستند ها و فيلم های داستانی شان خون تازه ای در رگ های بی جان سينمای در حال احتضار انگلستان دميدند و شکوهی دوباره به آن بخشيد ند. در اين ميان سهم لينزی آندرسون منتقد و نظريه پرداز سينما بيشتر از بقيه بود. آنها جوانان عصيانگر و سرکشی بودند که با ايده های راديکال و انقلابی به سينما آمدند و خشم توفنده خود را با آثارشان نشان دادند. آنها بيش از همه تحت تاثير جنبش سينمای مستند انگلستان و کسانی چون جان گريرسن قرار داشتند که برای سينما رسالتی انقلابی قائل بود و در نظر او سينما حکم چکش را داشت تا آينه.


لينزی آندرسون و سينمای آزاد ، سينمای بريتانيا را از سلطه نظام استوديوئی  رها ساختند و لوکيشن های صنعتی و چشم اندازهای شهری به وجه مشخصه فيلم های آنان بدل شد. آندرسون در يک دوره سردبيری نشريه اسکرين را به عهده داشت و پس از آن ازنويسندگان اصلی مجله معروف سايت اند ساوند شد. مقاله مشهور و جنجالی او در مجله سايت اند ساوند با عنوان Stand Up Stand Up که در سال 1957 چاپ شد، ديدگاههای تازه ای را در زمينه نقد فيلم و زيبائی شناسی تصوير ارائه کرد:


« با يک دوربين شانزده ميليمتری و جداقل امکانات شما نمی توانيد از نظر تجاری موفقيت زيادی به چنگ آوريد اما می توانيد از چشم ها و گوش هايتان استفاده کنيد. می توانيد شعر خلق کنيد.»


مالکوم مک داول را نيز همه علاقمندان جدی سينما می شناسند و بازی اورا در نقش الکس جوان شرور و ويرانگر فيلم پرتقال کوکی ساخته استانلی کوبريک به ياد دارند. او با فيلم « If» ساخته لينزی آندرسون بازی در سينما را شروع کرد و با پرتقال کوکی به شهرت رسيد. او علاوه بر همکاری با لينزی ، ارتباط صميمانه و نزديکی با او داشت و برای همين شنيد ن حرف هايش برای علاقمندان آثار لينزی بسيار جالب بود.


سالن اجرای برنامه تقريبا پر بود و مدتی طول کشيد تا بالاخره يک جای نشستن پيدا کردم. صحنه ای تاريک ولخت و عورکه  يک صندلی که شال و کت چرمی کهنه و رنگ و رو رفته ای از آن آويزان بود تنها اکسسوار آن را تشکيل می داد و با نور موضعی روشن شده بود.


مالکوم مک داول از دل سياهی و تاريکی به ميان صحنه می پرد و بدون مقدمه و حاشيه پردازی  شروع می کند به تعريف خاطرات خود از لينزی. مردی نسبتا مسن با موهای خاکستری در لباسی يک سر سياه که جلوه خاصی به او بخشيده است. به سختی می توانی بين او و آن جوان ياغی و شرور پرتقال کوکی نسبتی پيدا کنی. اگرچه هنوز پر شور و پر حرارت به نظر می رسد.


مالکوم از سال 1967 و بازی اش در نمايش شب دوازدهم شکسپير در رويال تيتر شروع می کند و نخستين برخوردش با لينزی که در مقام مسئول رويال تيتر برای ديدن تمرين آنها روی صحنه آمده بود و از همين جاست که او را برای بازی در فيلم انتخاب می کند.


خاطرات مک داول از لينزی تنها بازگوئی خاطرات شخصی يک بازيگر از کارگردان محبوب و مورد علاقه اش نيست بلکه روايتی دراماتيک، جذاب و پرهيجان از اين خاطرات است که مک داول با بيانی رسا و پرقدرت و تسلطی کم نظير آن را بر روی صحنه اجرا می کند. او هر از گاهی حرفهايش را قطع کرده وبخش های جذابی ازکتاب  خاطرات ديويد شرو سناريست فيلم های آندرسون و کتاب « هرگز عذر نخواه»Never Apologise که مجموعه نوشته ها ونقد های آندرسون است و توسط پل رايان جمع آوری شده است را می خواند.


او در قسمتی از خاطرات خود می گويد که بعد از موفقيت فيلم « آه مرد خوش شانس»


O Lucky Man  در فستيوال کان ( اين فيلم برنده جايزه 1968 اين فستيوال شد)، کمپانی برادران وارنر خواهان نمايش اين فيلم در آمريکا شد اما رئيس کمپانی از لينزی خواست که فيلم را کوتاه کند. انجام اين کار برای لينزی بسيار سخت بود. برای اين کار من و تمام عوامل فيلم را دعوت کرد تا فيلم را دوباره برای همه نمايش داده و در باره کوتاه کردن آن از همه نظر خواهی کند. موقع نمايش فيلم، آپاراتچی سينما، اشتباها از حلقه هشت به حلقه ده پريد و حلقه 9 را جا انداخت. ناگهان لينزی از جا پريد و گفت همين عالی است. حلقه 9 را در می آورم. در خاطره ديگری مالکوم از برخوردش با استيون اسپيلبرگ می گويد که به ديدن بازی او در نمايشی از لينزی آمده بود. در اينجا شيوه اجرای مک داول، سالن نمايش را از خنده به حد انفجار می رساند. می گويد هنوز دو دقيقه ای از شروع نمايش نگذشته بود که ديدم مردی در جلوی صحنه در ميان تماشاگران به خواب رفته است. برای يک بازيگر هيچ چيز بد تر از اين نيست که با چنين تماشاگری روبرو شود. ابتدا سعی کردم با پرتاب بالشی که از ابزار صحنه بود او را بيدار کنم که به بغل دستی اش خورد ولی او از خواب بيدار نشد. با حرص به طرفش رفتم و داد زدم اين ده دلار را بگير و با يک تاکسی برو خونه ات بگير تخت بخواب.


چشم هايش را باز کرد و به من زل زد. می دانيد که بود، استيون اسپيلبرگ. آه خدای من... و بعد از آن با خودم عهد کردم که هرگز در هيج فيلم او بازی نکنم.


خاطرات مک داول اما همه اش کمدی و طنز نبود و لحظات تراژيک هم داشت. يکی از اين خاطرات مربوط به ديدار لينزی آندرسون و جان فورد است که لينزی دلبستگی عميقی به او و فيلم هايش داشت. زمانی که لينزی برای نمايش فيلم O Lucky Man به لوس آنجلس می رود از برادران وارنر می خواهد که او را به ديدار جان فورد ببرند، اما به او می گويند جان فورد سخت مريض است و خارج از لوس آنجلس در Palm Desert زندگی می کند.


لينزی به فورد زنگ می زند و از او وقت ملا قات می گيرد. سوار ليموزين برادران وارنر شده و به ديدارش می شتابد. در می زند. مری فورد، همسر جان فورد در را باز می کند و می گويد تو کيستی؟ و می گويد من لينزی آندرسون هستم و با آقای فورد قرار ملا قات دارم. بعد، مری فورد او را به دخترش بار بارا فورد معرفی می کند. باربارا می گويد نام شما را از پدرم زياد شنيده ام ولی خودم هيچ فيلمی از شما نديدم و بعد او را به اتاق بزرگی راهنمائی می کند که پر از پرتره های امضا شده و جايزه اسکار و جوايز ديگر است. 


لينزی  از بار بارا می پرسد که جان فورد را چه نامی صدا کند بهتر است. بار بارا می گويد همه او را جک صدا می زنند تا آقای فورد. در اين هنگام فورد وارد می شود و می گويد Hello Lindsay   و لينزی می گويد Hello Jack. و بعد فورد به لينزی،  برندی و سيگار تعارف می کند ( در حاليکه جان فورد دچار بيماری سرطان بود و پزشکان او را از نوشيدن مشروب و کشيدن سيگار منع کرده بودند) و می گويد اون فيلم ات را که راجع به ورزش بود ديدم.It was quite a good picture ( منظور فورد، فيلم «اين زندگی ورزشی» است). لينزی از او می پرسد که چرا ديگر فيلم نمی سازد و فورد جواب می دهد که سناريوهای زيادی برای من فرستاده می شود و بعضی هاشان هم خيلی خوبند ولی ديگر برايم دير شده. پير تر از آنم که بتوانم فيلم بسازم. بعد لينزی می گويد يکی دو ساعت حرف زديم. از مورين اوهارا و جان وين و هوارد هاکز گفتيم. در پايان اين ديدار جان وين از لينزی می پرسد چيزی می خواهی و او می گويد فقط دوستی تو. و فورد جواب می دهد :you have it  . شش هفته بعد از اين ديدار، لينزی آندرسون خبر مرگ جان فورد را از راديو می شنود.


بعد مک داول از غرور و تکبر آندرسون حرف زد و او را به سناتور های رومی تشبيه کرد که هنگامی که در جائی برای سخنرانی پشت تريبون قرار گرفت، نگاهی نخوت آميز به اطراف کرد و بعد از اينکه ديد سالن پر از منتقدان سينمائی است، حرفهايش را با اين جمله آغاز کرد: I was surrounded by the fucking idiots.


پس از آن مک داول از روابط جنسی لينزی و هموسکسوال بودن او می گويد و اعتراف می کند که« خب، دور و بر همه ما بود...حتی به ريچارد هريس هم نظر داشت.» اما بعد از قول ديويد شرو نقل می کند که هموسکسوال بودن او را رد می کند و می گويد:He was
nothing. He was neutral
.


و سرانجام مک داول، خاطراتش را با مرگ تلخ و غم انگيز آندرسون بر اثر بيماری ايدز به پايان می رساند.


   

Posted by parvizj at 11:08 PM