August 17, 2004

در راه ادينبورا

ادينبورا Edinburgh را خيلی دوست دارم. شايد به خاطر اين است که آقای پوری (احمد پوری، مترجم عاشقانه های نرودا، ناظم حکمت، آنا آخماتوا، لورکا، ريتسوس و...) را دوست دارم و اين شهر برای من يک جورهايی ياد آور حضور اوست. قبل از اينکه آن را ببينم، بيشتر از هر کسی توصيف آنرا از زبان او شنيده بودم.

پارسال برای اولين بار برای شرکت در فستيوال فيلم ادينبورا به آنجا رفتم و مهمان پسرش آيدين بودم که چند سالی است مقيم پايتخت اسکاتلند شده است. امسال نيز می خواهم به بهانه فستيوال به ادينبرا بروم. علاوه بر فستيوال فيلم، فستيوال بزرگ هنر نيز هر ساله در اين ايام در اين شهر برگزار می شود. مجموعه ای از رقص ها، موسيقی ها و نمايش های متنوع و جذاب خيا بانی و صحنه ای از اجرا های کلا سيک گرفته تا آوانگارد.



پارسال در  بخش فيلم، چند فيلم خوب از ايران آمده بود و فرصت خوبی پيش آمد  برای ديدن دوست قديمی جعفر پناهی که با طلای سرخ اش آمده بود و پس از نمايش فيلمش  تا دير وقت در شهر پرسه زديم . امسال اما فقط يک فيلم از ايران آمده. خواب تلخ از محسن امير يوسفی، فيلمسازی که اسمش را قبلا نشنيده بودم اما پوريا ماهرويان می گويد فيلمش در کن سرو صدا کرده است.



حتما می روم می بينم. کن لوچ هم با آ خرين ساخته اش
Ae Fond Kiss  شرکت کرده.  همينطور جيم جارموش با قهوه و سيگارCoffee& Cigarettes و ژانگ ييمو با قهرمان.


چهارشنبهAugust  18  فستيوال افتتاح می شود با فيلم خاطرات موتور سيکلت ساخته والتر سالز از آرژانتين. من هم ساعت 8 صبح از ايستگاه کينگز کراس  لندن با قطار به مقصد ادينبورا حرکت می کنم. اميد وارم به افتتاحيه برسم. 
 

Posted by parvizj at August 17, 2004 1:18 PM
Comments

کماکان به انتظار حضور کلماتت در وب کوچکم !

Posted by: س.عميد at August 26, 2004 1:02 PM

به سینما علاقه دارم ولی هرگز فرصت حضور نیافتم
خوشحالم که می تونم وبلاگ شما را دنبال کنم.
جای ما را هم در فستیوال خالی کنید.
با احترام دختر بس

Posted by: دختر بس at August 25, 2004 5:29 PM

سلام خشت و ايينه را ديدم. خوب مثل اينكه هنوز كار داره تا روبراه بشه اما همين هم خوبه .خسته نباشيد

Posted by: arezoo at August 25, 2004 1:45 PM

بهوش باش اي برادر , كه اين آئينه " يادگار دوست " زود مي شكند!

24 شهريور 1382 بود كه من هم از محرمين حلقه ملكوت بودم!.." عباس معروفي " و لطف " سيبستان " مرا به اين حلقه عشوه گر وارد ساخت...كنجي لخت و عور , نه سر فصلي داشت و نه عكسي!...
جدي باورش كرده بودم , پر يقين!...در آن كنج , سخن به گزاف مي گفتم ....اما از بخت سپهر كج رفتار , مدتي سرگشته اوضاع نابسامانم شدم....اما ناگاه بي هيچ جرم و خطائي از ملكوت گفتند : " رو كه از اين در نئي!..." انگار محرم دل در حرم يار نماند!....ديگر از آن روز من و بار فراق دوستان !...كه حتي امروز ديگر اسم مرا هم از زير نوشته هاي خويش حذف مي كنند!...هرچند هر روز همه را با عشق مي خوانم!....از حلقه انس تا سيبستان....اما ديگر سكوت كرده ام و بي نام و نشاني!...ديگر در اين گوشه غربت و تنهايي , هر چه نوشتم در گوشه و كنار بود..اما هنوز مانده ام در سوداي بودن در جمع دوستان!...اما چه كنم كه " تسليم از آن بنده و فرمان از آن دوست".

بنابراين اي جوان پير انديش ! ....پايدار بماني , كه اين حلقه از عشاق اند!

" من درد ترا از دست آسان ندهم / دل برنكنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست بيادگار دردي دارم / كان درد بصدهزار درمان ندهم
25 اوت 2004 . شرق دور!

Posted by: سرگشته اي مجنون! at August 25, 2004 2:18 AM

منتظر كلماتت بوديم !
خوشحالم از خواندنت !
خوشحال ترم گر بخوانيم !
به اميد ديدار كلماتت در وب كو چكم !

Posted by: س.عميد at August 23, 2004 7:57 PM

سلام پرویزجان. خسته نباشی. پس چی شد این متن کتاب گفتگو که قرار بود برام بفرستی؟
به رویا و باربد سلام برسون.
قربانت، حمید

Posted by: nila at August 22, 2004 12:19 PM

پرويز جان ممنون از كامنتي كه براي من گذاشتي و خوشحال از اينكه از خواب تلخ خوشتان آمده. محسن امير يوسفي از دوستان بسيار عزيز من است كه متاسفانه بدليل بعد مسافت كانادا و ايران 3 سالي ميشه نديدمش، بزودي براي جشنواره مونترال راهي كانادا خواهد شد و اگر امكانش بود به مونترال خواهم رفت و خواب تلخ و كارگردانش را در آنجا ميبينم.

Posted by: ازامروز at August 21, 2004 4:30 PM

با سلام
دوست عزیز به وبلاگ حلقه ملکوت خوش آمدید. از حضور شما خوشحالم. حدود دوسال است که در رشته فیلم مشغول تحصیلم. جالب است خواندن مطالب شما و تبادل اندیشه و نظر با شما در این رشته. بهرحال بهترینها را برای شما آرزومندم.
حمیرا

Posted by: خیال تشنه at August 21, 2004 8:04 AM